بعد از یکسال طولانی دارم برمیگردم..

با کلی ذوق و شوق تاریخ برگشت و ساعت ورودم را برای برادرم تایپ می کنم. می پرسم مامان استقبالم میاید تهران؟ می گوید نه و ادامه میدهد: «از فرودگاه امام که خارج شدی دو جور تاکسی هست: تاکسی فرودگاه، و سیر و سفر، تاکسی فرودگاه رو بگیر ارزونتره.. الو.. الو..»
ماتم برده است روی جمله «تاکسی فرودگاه ارزونتره*».. که به نظرم می رسد پرده ای سفید یواش یواش نوشته ها را پشت خودش محو می کند.. چشمهایم داغ شده اند.. بغض گلوی کسی انگار باز ترکیده است.. کسی که شاید فراموش کرده بود: زندگی بدون او هم جریان خواهد داشت..
* برادرم تهران زندگی می کند.
** این پست آخر هم به خاطر پوریا. لحن غم انگیزش را جدی نگیرید! که من کلی هم خوشحالم!!
آخرین نوشت: دنیای ما دنیایی نیست که شاهدش هستیم، دنیایی است که بازیگر آنیم.. بیایید بازیگر داستان یگانه زندگی خود باشیم و وقعی ننهیم به تمام آن هوچی گران ظاهر بین قیل و قال پرست..
۱- جابجا شده ام، شدیداْ به همچین چیزی احتیاج داشتم. و با این جابجایی می خواهم از شر بعضی از عادتهای گذشته ام هم خلاص شوم. یکی از آنها وبگردیهای بی حد و اندازه ام است که اکثراْ چیزی جز وقت تلف کردن نیستند، دخترک «با خودش حرف می زند» می گفت: این وبلاگ نویس ها نه هرگز می توانند یک سانتی متر دنیا را جلو ببرند نه عقب. راست می گفت.
۲- بعد از رابطه ام با سپهر، با خودم عهد بستم هر زمان احساس کردم رابطه ای یا کاری یا چیزی مرا شاد نمی کند همان لحظه تمامش کنم. نگذارم اینقدر کش بیاید تا گند بزند به همه چیز. نوشتن در این وبلاگ دیگر برای من لذت بخش نیست.
۳- می ترسم در دور تسلسل بیافتم، از تکرار بیزارم، باید برای «نو» شدن بجنگم.
۴- شدید ترین درگیری های ذهنیم ماوراست، آگاهی و حقیقت. باید ذهنم را برای دریافت الهام، خانه تکانی کنم.
۵- کمی خسته ام.
خوب همه این دلایل، مرا واداشته که برای مدتی (شاید هم همیشه) اینجا را تخته کنم.
خیلی وقت است می خواستم مطلبی بنویسم با عنوان : دامی به نام مذهب. این اسم مدام در سرم تکرار می شود.. ناراحتم می کند.. گر چه منظورم اصلاً، دام بودن مذهب نیست، بلکه همان: «خدا رو یاد کرد و عشق رو گردن زد»
کنار دوست جدیدم نشسته ام، مرا با خود سر یکی از کلاسهای معروف و پرطرفدار دانشکده برده، «مقدمه ای بر مذاهب جهان».. گمان نکنم بتوانید حتی تصور کنید چه حسی به آدم دست می دهد وقتی برای اولین بار در این کلاس کنار دوست خارجی ات نشسته ای، استاد دارد با شدت و حرارت بحث می کند و بین حرفهایش می پرسد خوب who are the axes of evil in the world? و در پاسخ با لبخند نام کره شمالی و کشور تو را بر زبان آورد..
و باز شرط می بندم ندانید هر وقت که ازت می پرسند where are you from? ، با لبخند گفتن نامش برای تو، در عین حال هم آماده کردن خودت برای یک «wooow!!» ی طولانی و بعد سیل سوالها یا نگاههای پرسش گر چه معنایی دارد.. تکرار هر روزه این سناریو دیگر جداً غم انگیزیست..
از آنطرف، بعضی مسلمانهای اینجا هر وقت مرا می بینند می گویند: اوه محمود! محمود در آمریکا خیلی شجاع هست. منهم فقط لبخندی تحویلشان میدهم.
دوستی میانماری دارم؛ برایم از اعمال خشونتهای وحشیانه دولتش در مقابل راهبان بودایی می گوید، شبی همراه دوستان بودایی دور هم جمع می شویم، دعا می خوانیم، با دهها شمع کوچک روی سنگفرش دانشکده می نویسیم: «Peace and Justice for All» و در همدردی با مردم میانمار دقیقه ای سکوت می کنیم. به شمع های درخشان کف زمین ذل زده ام و از او می پرسم: یعنی هرگز چنین صلحی جهانی امکان پذیر است؟
با پسری فیلیپینی هم گروه ام؛ برایم تعریف می کند که در کشورش، پیشگیری از بارداری از نظر کلیسا گناهی نابخشودنی محسوب می شود (این یعنی انفجار جمعیت غریب الوقوع) و پدران مقدس در دوره های خاصی که برای زوج های جوان برگزار میشود تعالیم مربوط به زندگی مشترک را به آنها آموزش می دهند. مثلاً اینکه اگر شما توانایی مالی پرورش کودکان بیشتری را دارید موظفید بچه دار شوید، و نباید نگران آینده باشید، چرا که «خدا» خودش خوب می داند از چه راهی بهتان کمک کند!! (همان کس که دندان دهد نان دهد؟!) شاید همان کودک بعدی، رئیس جمهور آینده فیلیپین باشد. پسرک گفت وقتی از پدر پرسیدم که «حالا اگر او یک قاتل حرفه ای آینده باشد چه؟» حسابی از حرفم رنجید.
استاد با هیجان برایمان می گوید که دیشب نتوانسته بخوابد به خاطر برنامه بسیار جالب رادیو بر سر آنکه آیا می بایست نسل آینده را مثل گذشته، در فضایی مذهبی بارآوریم یا نه.
و من دیگر طاقتم تاق می شود.. می خواهم همان جا وسط کلاس زار بزنم، فریاد بکشم:
استاد! تو را به خدا از قول ما، به پدران مقدس بگو، دست از سر دختر و پسرهای بیگناه فیلیپین بردارند، به میانمار بگو راهبان بودایی را (این تنها مسلکی که نه پیغمبر دارد، نه جهنم، نه بهشت) رها کند، نگذار خدا، (این تنها دارایی انسان) را از او بگیرند، کاری کن بالاخره روزی این مذهب خشک و خشن، گورش را از زندگی آدمها گم کند..
حالم بد است.. این استرس پدر سوخته ول کن نیست.. یک میان ترم اپن بوک دارم.. چون کتاب باز است نمی دانم کجا را بخوانم، اصلاً بخوانم؟ این که نمی آید، اگر آمد هم پیدایش می کنم.. الگوریتم ها طولانی و گیج کننده اند، به سادگی با هم اشتباه می شوند و خلاصه باید خیلی تمرین داشت تا بتوان روش درست را سریع پیدا کرد، تمرین را هم که در این چند ساعته نمی شود خلق کرد، نتیجه آنکه دفتر دستکم را گذاشته ام کنار، دارم چیز می نویسم! این یعنی همان Give up کردن.. من استاد Give up ام! هر وقت می بینم رسیدن به قله افتخار غیر ممکن است Give up می کنم..
پی نوشت: صبر کن ببینم! بار اولم نیست که امتحان دارم و آمادگی ندارم و شدیداً استرس دارم!! چطور همیشه می گذارم کار به اینجا بکشد؟ تمام این هفده سال درس خواندن (شوخی نیست ۱۷ سال!!) داستان همین بوده است.. شبهای امتحان انگار چند سال پیر تر می شوم.. آی خداوندا!! پینوکیو آدم شد ما نشدیم!!!
پی پی نوشت: اولین سوال را که نتوانستم حل کنم به سرم زد بلند شوم، ورقه سفید را تحویل بدهم و بزنم به کوه و کمر!!! (Give up؟!!) اما دیدم که عرضه اش را ندارم! پس رفتم سراغ سوال دوم!

خوب این بار هم به خیر گذشت.. گرچه سر جلسه داشتم عین بید می لرزیدم، مغزم هنگ کرده بود و لپم داشت آتش می گرفت، اما ناخودآگاهم، به مدد نیروهای غیبی، سر و ته قضیه را هم آورد تا دوباره، همه دلشوره ها، ناخن جویدنها و مثل سگ!! از ترس لرزیدنها، برود تا شب امتحان بعدی!!!!!!!
دخترکی که این روزها سنگ صبورم شده بود، حالا خودش دچار بحران روحی شده، تصمیم گرفته برای مدتی کنج عزلت اختیار کند.. با اندوه به من می گوید: «به هم ریخته ام دریا! بدجوری!» و من می بینم که جایمان دارد عوض می شود، حالا این منم که باید هوایش را داشته باشم، مراقبش باشم و در گذر از این مرحله دشوار، شانه به شانه اش باقی بمانم..
می دانستم، از اولش می دانستم که این رابطه هم، دیر یا زود وارونه خواهد شد.. گرچه این اصلاً مهم نیست، آنچه که آزارم میدهد آنست که هر چه نگاه می کنم، کمتر ایرانی ای دور و برم می بینم که بداند دقیقاً از زندگیش چه می خواهد، پای حرف هر کسی که می نشینم بر سر دوراهی خودش گیر کرده، بعضی ها دیگر کشش و میلی به ادامه مقطع درسی بالاتری ندارند، مشکل سربازی، مسئله اقامت، دوری از خانواده، تنهایی، سخت تر شدن کار و درس در مقایسه با گذشته (متاسفانه ما ایرانیان هنوز در توهم باهوش ترین ملت دنیا بودن و چنین و چنان، داریم غوطه می خوریم و اصلاً حالیمان نیست دنیا چه خبر است) مدام در سرشان چرخ می خورد و نمی توانند تصمیم بگیرند. برای ایرانیانی که به تنهایی و برای ادامه تحصیل بیرون می زنند، مقیاس های دنیای جدید آنقدر ناگهان بزرگ می شود که اگر ندانی به دنبال چه آمده ای، بدون شک در آن گم خواهی شد. در برابر کسی که با هزار بدبختی توانسته پذیرشی بگیرد، ویزایش را با نذر و نیاز بدست آورده و معمولاً با تصوراتی بسیار گنگ و مبهم، کوچ کرده، شرایط جدید سرگیجه آور است. حالا او دیگر می تواند به راحتی به هر کدام از کشورهای دنیا سفر کند، می داند که بیرون از ایران، همه جا مثل هم است، همه جای دنیا «مک دنالد» هست، می توان با «مستر کارت» خرید کرد و اگر انگلیسی بدانی کارت بالاخره یک جوری راه میافتد. حالا او باید تصمیم بگیرد در چه کشوری زندگی کند، مقطع تحصیلی بعدیش را از بین گزینه های بسیار زیاد موجود، کچا انتخاب کند و هزاران راه دیگر برای زندگی پیش روی خود می بیند و اینها، جوان حرف گوش کن عزیز دردانه ی دیروزی را، دستپاچه می کند (البته اگر دیگر از زیر پر و بال والدینش خارج شده باشد که اکثراْ همین طور است و اینکه خانوده اش در ایران هم، نمی توانند او را راهنمایی چندانی کنند.) مسئله ازدواج (مخصوصاْ برای کسانی که می خواهند شریک زندگیشان ایرانی باشد) موضوع بغرنج دیگریست. (مثلاْ مگر چند دختر یا پسر مجرد ایرانی در این شهر زندگی می کنند؟) و هزار و یک چیز دیگر..
گر چه معمولاً زمان می تواند بعضی از این مشکلات را حل کند اما آخر «جوانی از دست رفته» چه می شود؟
راستی جواب معمای قبلی این بود که به نفع شماست اگر به حرف مجری گوش کنید و انتخابتان را عوض کنید، اینطوری شانستان دو برابر می شود!! چندین راه حل ریاضی هم برای آن و جود دارد که یکی از آنها را اینجا مطرح کنم. باز هم اگر قانع نشدید یا اگر واقعا مشتاقید ببینید چطوری، سه عدد شکلات (یا خودکار یا..) متفاوت بردارید و مسابقه را برای خودتان چندین بار اجرا کنید، در نهایت تعجب به جواب خواهید رسید.
راستش این سوال را نوشتم تا یادتان بیاورم که ما انسانها هنوز بدجوری اسیر کلیشه های ذهنیمان هستیم، این مسئله را میشد با روشی بسیار ساده (اصلاً رسم تمام حالات) حل کرد اما هیچ کداممان حوصله کاغذ و قلم برداشتن نداشتیم!! می دانید چرا؟ چون آنقدر از جواب خودمان مطمئن بودیم، آنقدر به هوشمان اعتماد داشتیم که اصلاْ دلیلی برای اینکار نمی دیدیم..
Suppose you're on a game show, and you're given the choice of three doors: Behind one door is a car; behind the others, goats. You pick a door, say No. 3, and the host, who knows what's behind the doors, opens another door, say No. 1, which has a goat. He then says to you, "Do you want to pick door No. 2?" Is it to your advantage to switch your choice?
فرض کنید که در یک مسابقه تلویزیونی شرکت کرده اید. به شما سه در نشان داده می شود که می توانید یکی از آنها را انتخاب کنید. پشت یکی از در ها اتومبیلی است و پشت دو در دیگر بز! شما بطور تصادفی یکی از در ها را انتخاب می کنید (مثلا در شماره سه) مجری مسابقه، که از محتوای دو در دیگر اطلاع دارد، قبل از آنکه در انتخابی شما را باز کند شانس دیگری بهتان می دهد. او یکی از دو در دیگر را برای شما باز می کند (فرض کنید در شماره یک) و می بینید که بزی درون آن است. سپس به شما پیشنهاد می کند که آیا مایل هستید انتخاب خود را از در شماره سه (انتخاب اولیه تان) به در باقی مانده (شماره دو) تغییر بدهید؟ آیا پیشنهاد او را می پذیرید؟ آیا در این صورت، شانس برنده شدن شما افزایش خواهد یافت؟

کمی بیاندیشید.. پاسخ شما به این سوال چیست؟ چگونه استدلال می کنید؟
همیشه کسی هست..
قدیما که هنوز مدرسه می رفتم، اوایلی که داشت آرام آرام سوالهایی در ذهنم پدید می آمد، وقتی که نخستین پوست اندازی های زندگیم آغاز شده بود و مثل کودک تازه متولد شده ای داشتم چشمانم را می گشودم، دیدم که فرشته کوچکی در کنارم نشسته است، روی نیمکت مشترکی با من. سال دوم دبیرستان بود و تجربی ها و ریاضی ها از هم جدا شده بودند. دوستان هر دوی ما در آرزوی پزشکی رفته بودند و تقدیر این بود که از آن گروه چهار نفره، ما دو تا، در کلاس ریاضی کنار هم بنشینیم. فرصت زیادی احتیاج نداشتم تا بفهمم که «باران»، خاص ترین دختر مدرسه است و صمیمیت و پیوند عمیقی که بین ما پدید آمد، برای ذهن کنجکاو من، مامن اطمینان بخشی بود. هر روز، صبح تا شب با هم بودن می دانید یعنی چه. حتی شده شب تا صبح، روی پروژه هایمان کار می کردیم، ایده های عجیب و غریب، کارمان به جایی رسیده بود که در فکر به تله اندختن نور بودیم! روح مشتاقمان تشنه آموختن بود و ما پیش می رفتیم، بی هیچ ترسی..
باران که رفت، بدجوری به هم ریختم، آن سال بدترین خاطره زندگیم بود.. تا اینکه بالاخره منهم راهم را انتخاب کردم. و اینبار دیگر انسان جدیدی شده بودم، دست از بازیگوشی و خیال پردازی برداشتم و چسبیدم به درس، اگر دلم می خواست می توانستم در هر کلاسی بالاترین نمره را بیاورم و این یعنی همه چیز.. اینبار چند سالی نیاز بود تا باز بفهمم راهم کج شده است، دوباره به هم ریختم، بد تر از گذشته، همه چیز داشت از هم می پاشید، برای نخستین بار F گرفتم، حذف پزشکی پشت حذف پزشکی، این در و آن در زدن، این گروه و آن گروه، تاریخ و فلسفه و جامعه شناسی و فلان و فلان.. آغاز خیابان گردیها، تجربه و تجربه، بیشتر تشنه شدن، رکورد گذاشتن برای پیش قدمی در هر حماقت جدید، با سحر فکر می کردیم خوب چه کاری را هنوز تجربه نکرده ایم؟! و انگار دیگر چیزی نمانده بود.. خیالمان راحت شد!! و ایندفعه، بعد از تمام آن تجربیات، وقتی به یقین رسیدم که «همه» اینها برای من «هیچ» است، نوبت تقاص پس دادن رسید.. تقاص تمام اشتباهات، تمام ندانم کاریها، روح هایی که آزرده بودم و از همه بدتر روح رنجیده خودم.. به همه شان بدهکار بودم و سپهر چه خوب مرا فلک کرد.. او وکیل همه نا حقی هایی بود که در حق دنیا و خودم کرده بودم.. و در آخر هم، کارش که تمام شد، دستانش را به هم زد و آرام گفت: یک وقت نروی و همه چیز را فراموش کنی! و من گفتم: چشم! گر چه می ترسیدم بدون او باز گم شوم، اما دل به دریا زدم و پا به دنیای جدیدی گذاشتم، همان یکی دو سال درس خواندن به دادم رسیده بود و به اتکای آن نمرات زدم بیرون.. بی هیچ پیش زمینه ای، نه آشنایی داشتم، نه دوستی، نه تا به حال از تهران و شمال پا فراتر گذاشته بودم و نه هیچ تصوری از چنین فاصله ای داشتم. و حالا اینجایم، در قلب تکنولوژی و تمدن و آزادی، در نهایت رفاه و امنیت، و هنوز گم نشده ام!! البته به گمانم!
و باز چشمانم را که می گشایم، دخترکی را می بینم که در کنارم است، کسی که حرف زدن با او مرا سبک می کند، کسی که معنای «پریدن» را می داند، «شور» را می شناسد و به من جرات می دهد.. آری همیشه یاوری خواهد بود، اگر طالب باشی، یک نفر که مراقب باشد تا تو گم نشوی، البته «اگر» بخواهی. و اثر این انسان های استثنایی زندگی، تا ابد در روحمان حک خواهد شد. آه که ما چقدر به آنها مدیونیم.
اینها را نوشتم به دو دلیل، یکی چون این دخترک نازنین، امروز حسابی مرا سر حال آورده بود و چقدر دلم می خواست بپرم بغلش.. دیگر اینکه امشب احساس می کنم دلم بدجوری برای «باران» تنگ شده، خیلی وقت است که صدایش را نشنیده ام و خوب کمی هم نگرانشم، می دانم سرش خیلی شلوغ است ولی..
«به جهنم».. گندی اساسی زده بودم به پروژه و داشتم با خودم فکر می کردم «به جهنم! پروژه ی من که نبود» (یعنی منکه مدیر پروژه اش نبود. قرار هم نبود که از سودش چیزی به من برسد) و بعد در کمال صداقت به رئیسم اعتراف کردم و حالا می بینم که باز عجله کرده ام و نیازی به این کار نبود. می توانستم یک جوری ماست مالی اش کنم.. پس الان دوباره دارم تلاش می کنم به خودم بگویم «به جهنم، چیزی نشده که! فقط صداقتم را نشان داده ام!!» اما ایندفعه باور کردنش کمی سخت تر است..
راستش پروژه ای که درگیرش هستم در نظر خودم چیز چندان دندان گیری نیست اما در نظر رئیسم یک ایده نو و فوق العاده است که باید برای خودمان نگهش داریم! به من گوشزد کرده بود زیپ دهانم را بکشم! اما خوب من خیلی عادت به راز نگهداری ندارم.. یعنی اصلا در کتم نمی رود.. و در یکی از صدها ایمیل روزانه ام با یکی از سازمانهای رقیب، به ساده لوحانه ترین شکل ممکن، به قضیه اشاره کردم.. هنوز پنجره "message sent" را نبسته ام که موبایلم زنگ می زند.. مردی خوشحال و خندان از پشت تلفن می پرسد: «اِهم.. من متوجه شدم که شما در حال کار روی فلان پروژه اید».. «بله؟».. «یعنی شما می خواهید چنین کاری کنید؟».. «خوب بله!».. «وای! آیا ایده تان در صنعت هم پیاده سازی شده؟».. «هوم؟ نه هنوز، یعنی فعلاً در سطح آکادمیک است».. مردک دیگر دارد رسماً پای تلفن ریسه می رود، کفری می شوم.. «پس منظورتان اینست که هنوز کسی این فعالیت را آغاز نکرده؟».. «نه! نه!».. «یوهو هو، چه جالب، پس یعنی اینکه..» آه خدای من! خیلی دلم می خواهد می توانستم گوشی را محکم بکوبم توی سرش تا خفه شود یا من خلاص شوم چون کم کم دارد حالیم می شود که چه گندی بالا آورده ام... بالاخره تلفن را قطع می کند..
نه! من با دنیا متفاوت نیستم نه حتی ذره ای، چه برسد به خیلی.. من فقط یک دختر کوچکم که الان تنهایی پشت کامپیوترش نشسته، منتظر است و با خودش فکر می کند تا خبر تازه ای بهش نرسد، تا چراغ او روشن نشود، و تا صدایش را نشنود، دیگر هرگز نمی تواند از روی صندلی بلند شود.. نشسته و همین طور به نشستن ادامه می دهد..
دیگر حتی واژه ها هم مفهومشان را برایم از دست داده اند، نه دنبال صفت ام نه مضاف، می خواهم حواسم را جمع کنم ولی آخر مگر می شود؟ زمانی کلمات مرا سبک می کردند، حالا انگار وبال گردنم شده اند، از وجود من نشات نمی گیرند، هویت مستقل خودشان را پیدا کرده اند و دیگر این منم که اسیر آنهایم..
خدایا آیا او برخواهد گشت؟ آیا او برخواهد گشت؟ آیا او برخواهد گشت؟ آیا او برخواهد گشت؟ التماست می کنم برگردی، برگرد نه به خاطر من که بی تو هیچ خواهم شد، نه به خاطر زندگی که هنوز خیلی چیزهایش را تجربه نکرده ای، نه به خاطرت دیگران که از صمیم قلب دوستت دارند، نه به خاطر هوا که به عطر تنت عادت کرده است، نه به خاطر اقیانوس و ساحل زیبایش، نه خاک بارور، نه عشق، نه فریاد، نه ترانه، نه هیچ چیز دیگر، برگرد فقط و فقط به خاطر خودت..
مخلوطی از حیرت و ترس و تعجب.. دارم ارکات دوستان قدیمی ام را نگاه می کنم. MIT!! این دیگر اصلاً باورم نمی شود. یعنی دخترک حالا MIT است؟! البته خیلیهای دیگر هم اروپا و امریکا هستند و در دانشگاههای بسیار معتبر.. آنها که زمان دبیرستان المپیادی شدند و بعد لیسانس بدون کنکور شریف، همگی پر کشیدند.. آبشار نیاگارا، بارانی قرمز پوشیده و می خندد، عنوان عکسش هست: «قدرت خدا».. دختران مذهبی در آمریکا هم روسری با بلیز دامن پوشیده می پوشند. از برج بلندی در شیکاگو منظره شب شهر را نشان می دهد..
راستش کمی ترس برم می دارد. می بینم آن زمانها که المپیاد مد بود، ما ساده ترینش را که به نظرمان فیزیک بود انتخاب کرده بودیم و برای خالی نبودن عریضه سر کلاسهایش حاضر می شدیم. البته که ما به جایی نرسیدیم و هم کلاسیهایمان، طلایی های ریاضی و شیمی و کامپیوتر شدند. در انتخاب رشته دانشگاه، پس از یک بار خوردن سر به سنگ، ساده ترین رشته ممکن را برگزیدیم که مگر ذهن مبارک آزرده نشود. در خود دانشگاه، از اینکه می توانستیم شب امتحانی درس بخوانیم و نمره خوب هم بیاوریم حسابی مغرور بودیم. از تمام آن چهار سال، چیزی جز کلاس دودر کردن و خیابان گردی و علافی (و اندکی کتاب و مجله و روزنامه) به خاطر نداریم و آخر سر هم با انصاف تمام اقرار کردیم: «درِ این دانشگاهی را که ما شاگرد اول هایش هستیم، باید گِل گرفت»
تا زد و دری به تخته ای خورد و جداً نفهمیدیم چطور، پذیرش گرفتیم. با زبان دست و پا شکسته، شاد و شنگول راهی ولایت غریب شدیم و تا حالا هم انگار هنوز لو نرفته ایم. اما آخر تا کی؟ یکبار جستی ملخک، دو بار جستی.. بالاخره یکروز این خوشیها تمام خواهد شد. من از آن روز می ترسم. روزی که بخواهم سر کار بروم، یا که برای ادامه تحصیل (شتر در خواب!!) به دانشگاه معتبری (پنبه دانه؟!) بروم و بعد گندش در بیاید. راستش کلاً از آینده می ترسم، خیلی دلم می خواهد بالاخره یک روزی یک غلطی بکنم، به قولی، دیگر انگل جامعه نباشم، اما نمی دانم چطوری.. خیلی هم دلم می خواهد بروم آمریکا، مثلاً MIT!!! آنرا هم نمی دانم چطوری!!
اصلاْ همه اش تقصیر این ارکات لعنتیست که توش فقط خبرهای نا امید کننده است :) باید قبل از هر چیز، ارکات را سر به نیست کرد!
خواب اپتیموس مرحوم را می بینم. روی مبل اتاق پذیرایی، پشت به ایوان نشسته و با هیجان در حال حرف زدن است. برای دیگران توضیح می دهد که «ببینید! شما باید خودتان دست به کار شوید و موقعیتی فراهم کنید تا هر دو نفری که فکر می کنید همدیگر را دوست دارند و به هم می آیند با یکدیگر آشنا شوند. خداییش این دیگر چه اوضاعی است. هیچ کسی هیچ غلطی نمی کند! زندگی تان بدجوری سوت و کور است، خودتان حالیتان هست؟» در خواب فکر می کنم خداوکیلی هم از وقتی او رفته، انگار همه جا را خاک مرده پاشیده اند! به هر حال اپتیموس از آن دنیا برگشته، الان روی مبل لمیده است و تلاش می کند تحرکی در این آدمیزادان پدید آورد. بعد یکدفعه رو به من می کند و می گوید: «مثلاً همین «دریا» با «ماکسیموس»..» «هان؟ چی؟» مات و مبهوت مانده ام، هه هه.. راستی غافلگیر شدن توی خواب، جداً چیز دیگریست!!
اما آخر این «ماکسیموس» دیگر سر و کله اش از کجا پیدا شد؟ من اگر تا حالا به تک تک عناصر ذکور دور و برم، تمام هم کلاسی هایم، هم کلاسی های هم کلاسی هایم، حتی دوست پسر دوستانم!، و اصلاً تک تک عابران پیاده و سواره توی شهر، فکر کرده باشم، ماکسیموس هرگز به مخیله ام خطور نکرده بود..
بالاخره از خواب بیدار می شم.. اووه یک روز دیگر در تنهایی..
الان فردا شب شده است. مشغول کارهای خودم ام، سرم را که بلند می کنم، هنریته را می بینم که دقیقاً روی همان مبل اپتیموس لم داده، رو به من می کند و می پرسد: «هی Sea ! تو تا به حال هیچ وقت به دوستی با «ماکسیموس» فکر کرده ای؟!»
مرا برق سه فاز می گیرد، چشمانم لحظه ای سیاه می شود و قلبم برای یک دقیقه کامل، تپیدن را فراموش می کند.. اما بالاخره بعد مکثی طولانی، می توانم با تظاهر به بی اعتنایی بپرسم: «هوم؟ کی؟ او اصلاً چطور آدمیست؟» لبخند می زند و پاسخ می دهد: «خیلی شبیه تو!!»..
و فردا صبح که به طور اتفاقی پسرک را در آسانسور!!! می بینم، دیگر یقین پیدا می کنم که حتماْ خبری هست! آری، چیزی به نام «وصیت ارواح» وجود دارد!
Be a dreamer, be a fool . . Come and break all this rules
کمی دیر می رسم، فقط به فکر برنامه ام و راستش اصلاً حواسم نیست چه کسی را در آنجا خواهم دید.. لبخند شیرینی که با دیدنم روی لبش نقش می بندد و برق چشمانی که تنها من می بینم، مرا یاد دیدار قبلیمان می اندازد. به خاطرم می آید که آنروز چقدر بحث کردیم، چه حرفهای قشنگی زدیم، و موقع خداحافظیمان، چقدر خوشحال بودم که چنین دوستی یافته ام.. از خودم شرمنده می شوم که چطور بعد از گذشت دو هفته، کاملاً فراموشش کرده بودم.. در طول جلسه چند بار نگاهمان با هم گره می خورد و من دلم می خواهد کاش کنار او نشسته بودم. آخر برنامه، مشغول بحث با دیگران شده ام که سراغم می آید، می گوید می خواسته برایم یک سی.دی. و کتاب بیاورد اما فراموش کرده است. می گویم باشد برای دفعه بعد.. و چیز بیشتری به ذهنم نمی رسد.. پیش بقیه بر می گردد و من بدون خداحافظی، می روم.
I have a dream, a song to sing
To help me cope with anything
If you see the wonder of a fairy tale
You can take the future even if you fail
I believe in angels
Something good in everything I see
I believe in angels
When I know the time is right for me
I'll cross the stream - I have a dream
امروز زندگی زیباتر از گذشته است، «عادی» تر.. امروز زندگی گشت زدن میان آدمهای کوچه بازار است، لبخند زدن به بقال محله و شاد کردن یک کودک با خریدن آب نباتی برایش. امروز، روز نو ایست.
حقیقت برای عقلا خلق شده است و زیبایی برای قلبهای پر احساس. ۱ هدف ما در زندگی کشف زیباییهاست، هر چه غیر از این باشد نوعی توقع بیجاست. ۲ هنر مند می تواند آسمان را قرمز نقاشی کند با آنکه می داند آبی است. ۳ کشف، یافتن سرزمینهای تازه نیست بلکه دیدن با نگرشی تازه است. ۴
۱.فردریش شیلر ۲.جبران خلیل جبران ۳.جونز فایر ۴.مارسل پروست
سرعت کامپیوترم کم شده بود. از کنترل پنل چند برنامه حجیم را که اسمشان برایم ناآشناست و گمان می کنم هرگز(!) ازشان استفاده نکرده ام آن اینستال می کنم. کارم که تمام می شوم می بینم بروزر ایمیل و نرم افزار پیشرفته آفیس ورد را پاک کرده ام! یعنی حالا ورد ندارم و ایمیلم را هم نمی توانم چک کنم!! تو خود حدیث مفصل بخوان از این..
کیفم را روی دوشم می اندازم و کمی آرام تر از دویدن، می زنم بیرون، در حالیکه دارم بالا می آورم. گور پدرش، دیگر سر این کلاس نمی روم. تمام عمر سر کلاس نرفته ام. هر کجای دنیا هم باشم آسمان همین رنگ است.
نیمه اول جلسه، هر ده دقیقه یکبار که انگار از خواب می پرم، وقتی ناگهان خودم را در محاصره اینهمه آدم پیدا می کنم، ترس برم می دارد. «من اینجا چه می کنم؟» بین اینهمه چشمان متعجب و بی روح و منگ، که به صفحه ای سفید خیره شده اند، گویی بالاجبار به تماشای فیلم صامتی از عشق بازی تهوع آور سه فرد سرشناس نشسته اند. فرض بگیرید برنولی و تیلور و ماریلین. و هیچ کس هم کوچکترین اهمیتی به داستان فیلم نمی دهد؛ در نظر من اما، قضیه مرگ و زندگیست.. شدیداْ دلم می خواهد این نمایش، شکل تجاوزی وحشیانه به خود بگیرد. ترجیح می دهم دو نفری، ترتیب ماریلین را بدهند. چشمانم را می بندم. آرام آرام دارم صدای ناله هایش را می شنوم، یعنی به التماس افتاده، دیر یا زود وا خواهد داد.. که یکدفعه فریاد نخراشیده ای، رشته افکارم را به وحشیانه ترین شکل ممکن می گسلد: «چه کسانی گزینه دوم را انتخاب می کنند؟» نگاهی به صورت مسئله می اندازم، می دانم گزینه دوم اشتباه است اما دستم را به انضمام تمام هیکلم، آنقدر به بالا کش می دهم تا همه ببینند. آخر همیشه یک نفر باید قربانی شود، استاد لبخند می زند که یعنی از کار من راضیست. سراغ اسلاید بعدی می رود و پیروزمندانه اعلام می کند: «بله، همان طور که می بینید(!!) این اشتباهی است که خیلیها مرتکب می شوند!»، پشتش را به شاگردان می کند و ادامه فیلم صامت روی پرده می رود: دیگر هیچ رمقی برای زنک باقی نمانده است. اما در همین گیر و دار، در کمال حیرت، وقتی که درست چند لحظه به آخر کار مانده است، برنولی دل رحم، دست از کار می کشد، «آهای لعنتی!! داری چه غلطی می کنی؟ کارش را تمام کن!!» «متاسفم! حق با ایشان است! هر چه باشد ضریب هوشیشان 320 تعیین شده» «اوه، مرده شوی همه تان را ببرند، همگی بروید به جهنم، من اصلاً مادر همه تان را ...!!» و اینجاست که احساس می کنم دارم بالا می آورم. من دیگر هرگز به این کلاس بر نمی گردم..
Mi amor, a serious danger
Temperatures rising
And I'm fantasizing
Making love to a beautiful stranger
My passions alive
I'm feeling so high
It's not the champagne
That's driving me insane
It's about your lips
It's about the way you move your body
It's about your style
That drives me wild
It's the sexy things you're doing
خبرش را که می شنوم پاک قاطی می کنم. آخر مگر خبر رفتن را اینطوری می دهند؟!
برای آخرین بار، روبرویش نشسته ام، تنها نیم ساعت فرصت دارم تا هضم کنم دارد ترکم می کند و در این سی دقیقه، باید خداحافظی هم بکنیم. سراپا نگاه شده ام تا تک تک اجزاء چهره شیرین اش را با همه جزئیات آن در خاطرم حک کنم. نمی دانم چه بگویم. فقط می توانم در آغوش بگیرمش که ناگهان تمام خاطرات مشترکمان به ذهنم هجوم می آورند. وای، چه روزهایی خوبی در کنار هم گذراندیم، تازه داشتیم همدیگر را می شناختیم، اولین ملاقتمان را یادت هست؟ یا شبهای امتحان که تا صبح درس می خواندیم؟ شب دیگری که رفتیم فلان پارک، فلان رستوران، همه آن حرف هایی که زدیم؛ تو از عاشقانه هایت برایم تعریف می کردی و من از دل واپسیهایم، تو از دغدغه هایت و من از تجربه هایم. تو روح قشنگی داشتی و من روح های قشنگ را می پرستیدم.
«خوب دیگه، همیشه مراقب خودت باش، دلم خیلی برات تنگ می شه.. خداحافظ»
«خداحافظ»؟ همین؟! یعنی باید انتظار داشت همه چیز با گفتن این جمله لعنتی به خوبی و خوشی تمام شود؟ باز باید چقدر تلاش کنم تا زمان ادای این جمله پایانی، اشک توی چشمانم حلقه نزند؟ «واسه همیشه که نمی رم، یعنی خوب برای تعطیلات بر می گردم» می خواهی همه چیز را عادی جلوه دهی اما خودت هم خوب می دانی که اینها دروغی بیش نیست و هرگز بعد از این خداحافظی، سلام دیگری در کار نخواهد بود. به من یادگاری می دهی تا همیشه به یادت باشم. بدون اینها هم تا ابد در خاطرم خواهی بود اما با اینها، هر وقت چشمم بهشان بیافتد، غصه ات را می خورم. لعنت به فاصله، لعنت به سفر، لعنت به این دنیای لعنتی که تا میایی بادبادک سرگردان وجودت را به دلی گره بزنی، طوفان به پا می شود و روبان قرمزت را با خشم، از هم می گسلد..
برایم نوشتی:
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی.. ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود
دیر می شود
لحظه رفتن پرسیدی گاه می اندیشی وقتی که هر آغاز، به یقین، روزی پایان خواهد یافت، اصلاْ چرا شروع کنیم؟ من مبهوت تر از این حرفها بودم که پاسخت را بدهم، تو بی قرار تر.. آری دیگر وقت رفتن است، حرفهای ما هنوز ناتمام.. تو را سفر به کجا می برد؟!
دوستی برایم نوشته: «آیا میشود اینجا بقیه هم اعتراف کنند؟ حس می کنم اینجا مثل اتاقک داخل کلیساست... در را باز میکنم. وارد می شوم. در را پشت سرم می بندم. روی صندلی می شینم، دریچه ی کوچک باز میشود و من اعتراف می کنم:...»
تنها توی غذاخوری نشسته ام. هم کلاسی ترم گذشته ام را می بینم که از دور برایم دست تکان میدهد. پیشش می روم. با خوشحالی احوالم را می پرسد و می گوید که چند روز پیش از دوستان، خبرم را می گرفته و اینکه چرا پیدایم نیست. راستش اصلاْ فکرش را نمی کردم هنوز مرا به خاطر داشته باشد، چه برسد به آنکه بخواهد سراغم را بگیرد. خوشحال می شوم.
سوار می شوم. گوشه خلوت قطار، توی صندلی فرو می روم، سرم را به دیوار واگن تکیه داده ام و چشمانم بسته است. می ترسم بازشان کنم مگر قطره اشکی بی اراده من پایین بلغزد. تمام تلاشم را می کنم تا از خوشحالی، وسط این جمعیت، فریاد نکشم. از صمیم قلب و با تمام وجود، آرزو می کنم ای کاش این ملاقات ها ادامه پیدا کند. ای کاش میل شدیدی که من در همین نخستین دیدار نسبت به او احساس می کنم را، او هم پیدا کند. لحظه ای از سرم می گذرد اگر می توانستم برای همیشه در این شهر بمانم، درس بخوانم و کار کنم و گاه گاهی هم او را ببینم و به یاد می آورم که تا دیروز، آمریکا، تنها هدف زندگیم بود. از پنجره به بیرون چشم می دوزم، لبخندی روی لبانم نقش می بندد، چرا که می بینم: با او، این شهر، همانی نیست که می شناختم.. و حالا می دانم نامش چیست، «کلاریس»، یازده سالش است، از مشکل بغرنج خانوادگی رنج می برد و علاقه چندانی هم به ریاضیات ندارد. من اما تصمیم دارم که علاقه مندش کنم. اینها تمام آنچیزی است که از او می دانم. به علاوه آنکه بسیار آرام است و معصوم و دوست داشتنی، آه، و البته شکننده. باید خیلی مراقب باشم. با خودم قرار گذاشته بودم امروز، عاشق نخستین انسانی شوم که «بوی خوش زندگی» می دهد. حال، چه معجزه قلمداد کنم اش چه سرنوشت، این بوی خوش را استشمام کرده ام، البته نه از انسانی، نه حتی از کلاریس، بلکه از خود خود «زندگی». من امروز خودم را در «قلب» حیات پیدا کردم، گره خورده با تمام «عظمت» این هستی...
خداحافظی می کنیم و غرق در افکارم به طرف ایستگاه راه می افتم. لحظه لحظه این دیدار در برابر چشمانم است. شک ندارم که امشب را با همه جزئیات آن، تا ابد به خاطر خواهم داشت. چرا که این، آغاز آشنایی ما بود. قطارم وارد ایستگاه می شود.
در تمام مدت بسیار نزدیکم نشسته است. احساس می کنم انگار کاملاً در آغوشم است. گوشش با دقت به من است، هر از گاهی در تائید حرفهایم، به آرامی سر تکان میدهد و من تعجب می کنم که با وجود لهجه غریبم، چطور همه حرفهایم را می فهمد.
به هم معرفی می شویم. با دستپاچگی نگاهی به من می اندازد اما به چشمانم زل نمی زند. در عوض سرش را پایین انداخته و دنبال یک صندلی برای نشستن می گردد. هر دو آنقدر هول شده ایم که حتی فراموش می کنیم اسم یکدیگر را بپرسیم.

اکنون، خویشتن گمشده من، چون قطره ای ناچیز، اما در پیوند با شور بی کران دریای زندگی، حقیقت وجود خود را فریاد می زند. آری من همان قطره کوچکم که چون با دریاست، دریاست!!
حالا مدتهاست که رفته است... جای خالیش را شدیداً احساس می کنم. انگار اصلاً این گوشه ای از وجود من است که حالا خالی شده. گرچه رابطه ما آنقدرها فرصت پیش رفتن نیافت، گر چه روح هایمان هنوز آنطور که باید و شاید به همدیگر رخنه نکرده بود، ولی با همه اینها، حقیقت رفتنش، مرا در مکان و زمان گم کرده است. و من چه ساده دلم را تسلیم می کنم. چون بادکنکی، خود را به دست باد سپرده ام و با هر نسیم حتی ملایمی، بالا و پایین می روم. گویی روبان قرمزی که تا به حال مرا به زمین وصل کرده بود پاره شده و کاری هم از دست کسی ساخته نیست.
می خواهم شبها آنقدر کتاب بخوانم که از حال بروم، آنقدر بنویسم تا مگر خود گمشده ام را بازبیابم، و فردا صبح که از خواب برخاستم، عاشق نخستین انسانی شوم که بوی خوش زندگی می دهد.
عقاید یک دلقک- هاینریش بل
«از نظر آنها یک هنرمند همچون زنی است که غیر از ابراز محبت نسبت به مردان کار دیگری بلد نیست و برای رسیدن به هدفش حاضر به انجام هر کار غیر اخلاقی است.»
«گفتم: اسقف، لعنت بر شیطان، مسئله ای که منجر به تولید یک بچه می شود موضوعی نسبتاً بی پرده و صریح است اما هر آنچه شما در موعظه هایتان در مورد این مسئله صریح زیر گوش مردم می خوانید چیزی جز چاپلوسی و ریا نیست. شما تصور می کنید که این جریان یک کثافت کاری خلاف قانون و اخلاق است که بر خلاف طبیعت و تنها به منظور دفاع از خود در زندگی زناشویی به کار گرفته می شود و با این خیال واهی نیاز جسمی را از جنبه دیگر قضیه که با آن ارتباط تنگاتنگ و عمیقی دارد و پیچیده تر نیز هست جدا می سازید اما حتی زنی که به اجبار تن به تقاضای شوهرش می دهد و یا دائم الخمری که برای رفع نیاز نزد فاحشه ای می رود گوشت صرف نیست و در وجود آنها نیز چیزی وجود دارد که در ارتباط با جسم چیزی را تشکیل می دهد که شما قادر به درک چند و چون آن نیستید. شما با این مسئله مثل یک فشفشه سال نو رفتار می کنید در حالیکه ماری مثل یک دینامیت است.»
«اما لئو نمی تواند درک کند، چون او یک فرد واقعگراست. او حتی امروز هم نمی تواند قبول کند که انسان بایستی بعضی کارهای حتی به ظاهر احمقانه را فوراً و بدون تفکر و تعمق انجام دهد.»
«هاینریش سعی می کرد با صدای آهسته برای ماری توضیح دهد که روح موجود زنده ای را که او نتوانسته بود به دنیا بیاورد به چه سرنوشتی دچار خواهد شد. به نظر می رسید ماری متقاعد شده است که کودک -او جنین را اینگونه می نامید- هرگز به بهشت نخواهد رفت، چون غسل تعمید داده نشده است. او دائم تکرار می کرد که طفل درجهنم باقی خواهد ماند و من آنشب برای اولین بار پی بردم که کاتولیک ها چه مزخرفاتی را سر کلاس دینی در مدرسه به بچه ها می آموزند.»
«اما هیچ کس حرف ما را باور نمی کرد. این اشتباه خود ما بود که درباره این لحظه با دیگران صحبت کردیم و قصد داشتیم آن را به عنوان لحظه ای به یاد ماندنی به ثبت برسانیم. می توانستیم خودمان از این واقعیتی که اتفاق افتاده بود لذت ببریم. حرف زدن درباره چنین لحظاتی خود اشتباه محض است و تکرار آن چیزی جز انتحار و خودکشی نیست.»
«لحظاتی وجود دارند که تکرار آنها ممکن نیست. هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت. باید آنها را همان گونه که یک بار اتفاق افتاده اند، فقط تنها به خاطر آورد.»
«هنگامی که اولین سکه داخل کلاهم افتاد ترسیدم: یک سکه ده پفینیکی بود که به سیگارم خورد و باعث تغییر مکان آن تا لبه کلاه شد. سیگار را دوباره سر جایش گذاشتم و به آواز خواندن ادامه دادم.»
حس خوبی دارم. اصلاً گور پدر این منطق لعنتی! گور پدر همه حساب و کتاب و دو دو تا چارتا ها.. آخر این لحظه ها و احساسات نابی که من در راه پیروی از قلبم بدست می آورم هرگز قابل قیاس با سود و زیان ظاهری آن بده بستان های عاطفی و چرتکه انداختن های معمولی نخواهد بود. لذتی که در بخشش هست، در ستاندن یافت نمی شود یا لااقل کمتر از آن نیست.
نه، بیش از این تردید نباید کرد، باید اجازه دهیم خداوند از طریق ما دیگران را دوست بدارد و از طریق آنها ما را. باید بدون فکر، عشق بورزیم و بدون ترس، عشق بپذیریم. از خود بپرسیم آیا می توانیم روح مشترک گسترده در این کره خاکی را درک کنیم و بستاییم؟ آیا در برابر منبع لطف بی کران طبیعت کرنش می کنیم؟ بیایید تا آنجا که در توانمان هست عاشقانه زیست کنیم، بی هیچ قید و شرطی..
آری «باید» عاشق بود و به هیچ چیز دیگری نیاندیشید، همین.. بزرگترین راز زندگی همین است..
پریود که باشم حالم از هر چی مرد است به هم می خورد. دلم می خواهد یک کدامشان را گوشی ای گیر بیاورم و کتک مفصلی بهش بزنم! از مشاهده اولین قطره خون تا به حالت مرگ افتادنم، معمولاْ یکی دو ساعتی طول می کشد و من در این مدت، پیش از آنکه کاملاْ از پا بیافتم، عین قربانی ای که تدریجاْ در حال جان دادن است، به تمام عذابهایی که در عمرم متحمل شده ام، به همه ظلم ها و ناعدالتی هایی که کشیده ام، به تمام عمل های جراحی، آزارهای جنسی، ترس ها و تلخیهای زندگیم فکر می کنم. چرا من باید هر ماه این شکنجه ها را تحمل کنم و آن وقت این عناصر ذکور همه اش دنبال لذت بیشتر جنسی شان باشند؟
اما پریود شدن یک جنبه مثبت هم دارد. اینکه با خودم مهربان تر می شوم. در آنزمان اجازه دارم از هر غذایی که دلم می خواهد بخورم. لازم نیست فکر قیمت باشم. اگر چیزی را دوست داشته باشم می خرمش. و چون از لحاظ جسمی ضعیف می شوم معمولاْ گوشه ای روی مبل لم می دهم، کتابی بر می دارم و بدون دغدغه درس و کار، خودم را در آن غرق می کنم.
پریود چیز مزخرفیست ولی گاه، درک حس ناتوانی بی نهایت، اینکه هیچ کاری از دستت برنیاید، حتی نتوانی برای خلاصی سرت را به دیوار بکوبی، خیلی هم بد نیست. شاید اصلاْ خیلی هم خوب است. اینرا جدی می گویم!!
من از مردم همین شهرم، همه شونم دوست دارم چون تقریباً هیچ کدومشونو نمی شناسم
زندگی به زور شبیه قصه نمی شه. شاید اگه قصه رو عوض کنی همه چیز درست بشه
تنها نشسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است
دارم خیالاتمو بیرون می ریزم تا جا واسه تنها واقعیت زندگیم باز بشه
دارم رازهای قدیمم رو برات فاش می کنم تا جا برای راز جدیدم باز تر بشه
خوشحالم
همون قدری که یک آدم الکی خوش، آدمی که خبر خوبی داره ولی کسی رو نداره که بهش خبر بده
این چهار شب خوشبختی واسه یه عمر بس بود
عشقی که تو حس کردی من فهمیدم. سعی می کنم همیشه نگهش دارم
با تو، این شهر همونی نیست که می شناختم
من مردم این شهرو دوست دارم چون یکیشونو می شناسم
گوشه هایی از دیالوگ «شبهای روشن»، فیلمی که امشب بدجوری سر حالم آورد.
They are really nice people. I am so happy of having this chance to work with them. We decided to meet once a month. It’s excellent because I would profit by their support whenever I need it.
Now after the meeting, although nothing bad has been happened, I feel a bit uncomfortable, maybe because so many things are still new to me. I’m not sure whether I did well or not.I have worn my headphone and are listening to Blackmore’s Night with a loud sound. Music always helps me forgetting. Now I feel better. Yes yes it was definitely good as my first experiment of an official meeting.
پی نوشت: می خواهم کمی این زبان لعنتی ام را تقویت کنم. تصمیم می گیرم گاهی اینجا به انگلیسی بنویسم. چیز مزخرفی از آب در می آید!! ولی لااقل کمکی به زبانم می کند. از خودم می پرسم اینهمه فارسی که تا به حال نوشته ام به چه کسی کمک کرده است؟!
این دو زبانه شدن جداْ دردسر ساز است. گاهی به سرم می زند من که دیگر شاید هرگز به سرزمین فارسی زبانی باز نگردم، چرا دارم میراثش را به دوش می کشم که شاید اصلاْ تنها فایده اش چیزی جز یادآوری همیشه غریب بودنم نباشد، یادآوری آنکه اینجا خاک من نیست و من با آن بیگانه ام، یادآوری تا ابد مسافر بودنم.
نکته اخلاقی: امروز آموختم که هیچ اجباری نیست به تنهایی تمام بار مسئولیت را به عهده بگیرم. تمرین کردم که بخشی از آنرا به دیگران واگذارم. امروز همچنین به خود یادآوری خواهم کرد که باید بیشتر هوای خودم و روحم را داشته باشم. چه دلیلی دارد تا نیمه شب کار کنم؟ ترجیح میدهم به جای آن، در هوای نم زده و خنک شبها، با دل کوچکم و این شهر آرام و ستاره های آسمان، خلوت کنم..
I am neither Christian, nor Jew, nor Gabr, nor Moslem.
I am not of the East, nor of the West, nor of the land, nor of the sea;
I am not of Nature's mint, nor of the circling' heaven.
I am not of earth, nor of water, nor of air, nor of fire;
I am not of the empyrean, nor of the dust, nor of existence, nor of entity.
I am not of India, nor of China, nor of Bulgaria, nor of Saqsin
I am not of the kingdom of 'Iraqian, nor of the country of Khorasan
I am not of the this world, nor of the next, nor of Paradise, nor of Hell
I am not of Adam, nor of Eve, nor of Eden and Rizwan.
My place is the Placeless, my trace is the Traceless ;
'Tis neither body nor soul, for I belong to the soul of the Beloved
From Divan-i Shams

جوابی از آنطرف خط نمی آید.. با خودم کلنجار می روم.. شب از نیمه گذشته و من تنها توی بالکن نشسته ام. در این ظلمت بی نهایت، احساس می کنم دارم دنیا را از پشت یک پرده نازک سفید رنگ تماشا می کنم. به سیگار نیمه خاموش لای انگشتانم خیره شده ام در حالیکه آخرین شعله های درخشانش آرام آرام خاموش می شوند. نمی توانم موقعیت دقیق دستم را تشخیص دهم. انگار جایی مبهم، درون فضا، معلق شده است. برای برگرداندنش تلاشی نمی کنم. فقط و فقط بهش زل زده ام که ناگهان می بینم در برابر دیدگانم، مانند ستاره کوچکی، شروع به درخشیدن می کند..
بغض می کنم، آخر اگر تو هم مرا نپذیری، دیگر با چه کسی می توانم از درخشش انگشتانم بگویم؟ برای لحظه ای خود را در تمام وسعت کره خاکی، ازاینجا تا ایران، و از تهران تا دورترین سرزمینها، تنهای تنهای تنها احساس می کنم. اما نه.. اگر حالا کم بیاورم، این ترس لعنتی، دیگر تا ابد رهایم نخواهد کرد. آری در این راه، از هیچ کس به جز خود من، کاری ساخته نیست. که هیچ عاشقی، عاشقی رو، یاد نگرفته از «کتاب»

آسمون لاجوردی، من در اوجی بی پر و بال...
لبخند می زند و می گوید: «عجب! خوب البته اشکالی ندارد..» و بعد یکدفعه انگار چیزی یادش آمده باشد می پرسد: «کدام دفترم را خوانده ای؟!» می گویم: «همانی که تویش از مسافرتت به یوگوسلاوی نوشته بودی و اینکه برایت بیشتر شبیه یک مهمانی بود!» اینها را با خنده می گویم که انگار شیوه بدی است؛ سکوت می کند.. دستهایش را در موهایش فرو می برد، کمی چنگشان می زند، و بعد که دستش را پایین می آورد می توانم چهره برافروخته اش را ببینم. هنوز هیچ چیز نمی گوید.. ملتمسانه تکرار می کنم: «ببخشید، ببخشید..» و او همچنان حرفی نمی زند.. ای وای، ای وای.. «اصلاً غلط کردم، نباید می گفتم» که ناگهان به حرف می آید: «نه! کار خوبی کردی گفتی، تو هنوز از خیلیهای دیگر بهتری» و اینجاست که نطقش دیگر حسابی گل می کند: «می دانی آدمها سه دسته اند، یکی کسانی که هیچ وقت کار بدی انجام نمی دهند» توی حرفش می پرم: «مثل تو!» تائید می کند: «مثل من. دسته دوم کسانی که اگر گاهی کار بدی انجام دهند پشیمان می شوند و اعتراف می کنند» «مثل بعضی ها» «دسته سوم کسانی که هر کاری انجام می دهند و هیچ اهمیتی هم نمی دهند، یعنی ککشان هم نمی گزد. اینها دیگر افتضاح اند» «مثل من» «نه تو دسته دومی» «نخیر! نیستم، من افتضاحم» با این حرفها دارم خود زنی می کنم مگر دلش برایم بسوزد ولی نمی سوزد! بیشتر دلم می خواست حالا که اینقدر ناراحت شده، دعوایم کند، حتی کمی سرم داد بکشد، آن وقت من هم تظاهر کنم که دارم می ترسم و خودم را جمع و جور کنم، و کمی بعد، مثل کودک تخس اما در عین حال عزیز دردانه ای که خودش را برای پدرش لوس می کند، یواشکی توی بغلش بخزم.. ولی نه، امیدی به عصبانی شدن او نیست..
هنریته در بالکن ایستاده است، پشتش به من است و دارد سیگار دود می کند. یاد سه نخ پال مالی می افتم که دیروز موقع برگشتن از سر کار توی کیفم انداخته بودم. تنها که می شوم سراغشان می روم. فندکم را بر می دارم و به بالکن می روم. نخستین پک به پال مال، آنهم منتول، رسماً آدم را دیوانه می کند.. ولی خوب از آنجایی که من هیچ گاه در زندگی ام نتوانسته ام از وضعیت موجود به اندازه کافی لذت ببرم، باز به سرم می زند برای کامل کردن عیش، بطری ابسولوت ودکایم را افتتاح کنم. بازش می کنم. بوی خوشایندی دارد؛ بر خلاف الکلهای معمولی که بوی زننده ای دارند.
جامی از توی دکور اتاق پذیرایی بر می دارم و یک پنجمش را پر می کنم. خیلی کم به نظر می رسد ولی خوب ودکا خیلی قوی است. اولین جرعه را که می نوشم، تمام فضای دهان و حلق و مری ام را با خود می سوزاند و پایین می رود. شیرینی کوچکی رویش می خورم و بعد، سه تا شیرینی دیگر دستم می گیرم و با جام تقریباً خالی به کنج بالکن باز می گردم. شیرینی ها را در سر پلاستیکی شیشه مربا، که از آن به عنوان زیر سیگاری استفاده می کنم، می گذارم. حالا سرم گرم شده است و یک سیگار حسابی فاز می دهد. پال مال نیمه سوخته را دوباره روشن می کنم ولی اینبار مثل دفعه پیش دیوانه کننده نیست. لعنتی! همیشه همین طور است. هر وقت می خواهم کاری را بهتر کنم بدتر می شود... خاکستر سیگار را توی سر پلاستیکی شیشه مربا می ریزم، کنار شیرینی ها، وضعیت رقت انگیزی است.. اینکه در خانه ما یک زیر سیگاری پیدا نمی شود هم از جهتی خوب است و هم بد. حوصله توضیح دادنش را ندارم!
کتاب «جهالت» را بر می دارم و می خواهم شروع کنم به خواندن. سرم که داغ باشد تخیلم قوی تر می شود. می خوانم و می نوشم و دود می کنم. همه اینها خیلی «بد» نیست (آخر توقع من از «خوب» خیلی بالاست) باز یادش می افتم. به این می اندیشم که چقدر خوب است اگر آدم هر از گاهی با مرد مهربان و شریف و باشعوری بیرون برود و او حسابی هوای آدم را داشته باشد و تو بتوانی حسابی شیطنت کنی و او همچنان متین و موقر بماند و تو هی وسوسه شوی بیشتر شیطنت کنی اما او باز فقط به تو بخندد و هیچ کار بیشتری نکند و تو هی خوشحال باشی که این آدم چقدر فهمیده است!
دوباره بر می گردم به «جهالت»، کتابی که او به من غرض داده ولی اصلاْ نمی توانم تمرکز کنم. جمله ها جلوی چشمانم رژه می روند و من دلم می خواهد بنویسم. از بالکن می پرم توی اتاق، دفترم را بر می دارم و بر می گردم. شروع می کنم به نوشتن. نوشتن هم خیلی «بد» نیست! دوستش دارم..
دارم کمی با خودم و خیالاتم و نوشته هایم حال می کنم که ناگهان در می یابم که من به هیچ وجه و هرگز، نخواهم توانست نویسنده شوم، آخر برای نوشتن مجبورم مست باشم و یک دائم الخمر، پس از مدتی، دیگر تخیل و توانایی اش را برای نوشتن از دست خواهد داد..
آه.. دلم به حال خودم می سوزد، و درست در همینجاست که آخرین ته مانده های عیش شبانه ام هم، به طور کامل، نیست و نابود می شود!!
تنها برای خودم و خودش و برای ثبت در تاریخ...
باز بیا باز بیا بغض غزل ساز بیا ناجی آواز بیا من از تن آزاد شده من از تن آزاد شده
شعر کجا شور کجا دخمه کجا نور کجا زنده کجا گور کجا من از تن آزاد شده من از تن آزاد شده
I need some SLEEP, But I am afraid of getting LOST in the dream, Will I be FOUND again
Some times I totally forget that I am living in a foreign country. Faces and places are not strange to me any more. I’m not as interested as the time I arrived to discover the new world. I left them all alone and came back to an imaginary world in my mind. I even read the books in Persian and talk to my Persian friends so it’s not that much strange that I sometimes think I’m still living in
چه خوب که این آدم، همراه با همه حرفهای احمقانه ای که به او زده ام، به زودی و برای همیشه از اینجا خواهد رفت.. کاش یادم باشد که در ارتباطم با آدم بعدی، دیگر این اشتباهات را تکرار نکنم..
روزگاری که داشتم بار و بندیلم را جمع می کردم تا به این سرزمین کوچ کنم، هر خراب کاری ای که دوستانم توی خوابگاه و دانشگاه می کردند یا اگر قرار بود کار خطرناکی انجام دهند، می انداخنتد گردن من و می گفتند: تو که داری می روی.. هر چه به روزهای آخر نزدیک تر می شدیم شدت و حماقت و فجاعت کارهایمان هم بیشتر میشد! دیگر آن روزهای نهایی هر sms و حرف و شوخی و دیوانه بازی که فکرش را می توان کرد، عملی می کردیم! و بعد هم چقدر با گفتن این جمله از خنده ریسه می رفتیم: تو که داری می روی!!
احساس بی خیالی و سبک بالی بی نهایت لذت بخش آن وقت ها را هرگز فراموش نمی کنم.. حالا من به اینجا آمده ام و تلاش می کنم حماقتهای گذشته ام را فراموش کنم، اما خوب هر از گاهی باز...
ولی ای کاش دوباره به همان روزها باز گردم، کاش بی خیال همه چیز و همه کس شوم.. آری «ما» که داریم می رویم!!
اصلاْ «امروز» هم به زودی می رود و «فردا» روز دیگری است..
عشق تازه، حرف تازه، قصه تازه کجاست؟ راه دور خانه تو در کجای قصه هاست؟!
من تنها یک خواسته در زندگی دارم و آن کمک کردن به انسانهای دیگر است.. این نهایت لذت و رضایت من از زندگیست. احساس می کنم اصلاً برای این کار آفریده شده ام.. نه حساب بانکی اهمیتی برایم دارد، نه تفریح و خوش گذرانی. گر چه شاید باز، این هم برمی گردد به آن حقیقت که من در تمام عمر، وجود خود را نادیده گرفته ام، اما در هر حال، آنچه که مسلم است آنست که زندگی ام، پیوندی عمیق و نا گسستنی با تمام انسانها خورده است؛ معنای زندگی من انگار، فقط و فقط در تبسم آنان است که تجسم و عینیت میابد.
نمی خواهم فرزندی داشته باشم می خواهم سرپرستی کودکی را به عهده بگیرم، من هنوز به خانواده ام مدیونم، به همه آدمها و اصلاً به «طبیعت»، به هر آنچه که مرا اکنون در این مکان و موقعیت قرار داده است، همه آنچه که 24 سال تمام، در ثانیه ثانیه مسیر زندگی، مرا پا به پا همراه آورده است، همه آنچه که تمام این سالها، با نهایت مهربانی و عشق، در آغوشم داشته است و حتی شده لحظه ای، تنهایم نگذاشته است... آری باید دینم را به همه ادا کنم.
دل آرام سلام هوو جان، چطوری؟
من سلام عزیزم، چه خبر؟
دل آرام عکس سپهر را توی ارکاتت دیدم، تعجب می کنم چرا قبلاً متوجهش نشده بودم..
مغزم سوت می کشد، یک سوت بلند و ممتد و زنگ دار.. از ذهنم می گذرد یعنی در زندگی هر کدام از ما، چقدر چهره ها، تصاویر، منظره ها، الهامات و معجزات وجود دارند که از جلوی چشمانمان رد می شوند، ولی ما آنها را نمی بینیم؟!