دفتر خاطراتم را ورق می زنم، سال 84 و درست چنین روزی است، جمعه است و شب گذشته اتفاقی افتاده که شاید در نگاه خیلی ها اتفاق مهمی است.. تصمیم گرفته بودم همان شب تمامش کنم، احساس می کردم که بیش از اندازه به هم وابسته شده بودیم و می خواستم به او بگویم صلاح هر دویمان در این است که هر چه زودتر از هم جدا شویم.. اما چه کنم که آن حادثه همه چیز را به هم ریخت..
صبح جمعه هیچ مطبی باز نیست، اورژانس بیمارستان رفتیم و خانم دکتر به من گفت که دیگر کار از کار گذشته است. گفت اگر بخواهی می توانی به پزشک قانونی مراجعه کنی ..
اینها تراوشات ذهن آشفته من در آن بعد از ظهر بهاری است:
جمعه 30 اردیبهشت 84 ساعت 6 عصر
«22سالگی، اوج شور، نهایت زندگی، سرشار از هیجان و پر از کنجکاوی. هر روز یک تجربه جدید و با هر تجربه، حصاری از ذهنت شکسته می شود. آن چیزی که تا دیروز برایت تابوئی هولناک بود، به سادگی چند قطره اشک و خون، چند لحظه اضطراب و در نهایت چند صباحی پریشانی و سر در گمی به جمع تجربه های گذشته ات می پیوندد تا تو در کوره راه زندگی، کوله باری از تجربه بیاندوزی و آنروز که تجربه هایت برای پیدا کردن مسیر زندگی به اندازه کافی رسید همه چیز را خواهی گذاشت و می روی.
ای کاش زندگی با ما مهربان تر بود. ای کاش ما را مجبور به انتخاب نمی کرد.
اشکهای مرا چه سود وقتی روح عریانی در برابرشان در عذاب است.
اشکهای مرا چه سود وقتی عشق را نمی فهمند.
اشکهای مرا چه سود که تنها گونه هایم را تر می کنند و نه دلم را سبک.
اشکهای مرا چه سود که شاهد گذشتن کودکی و هجوم بی رحمانه بلوغ اند.
کودکیم را پشت سر رها می کنم و امروز به راستی پوست می اندازم...
من امروز به بلوغ رسیدم»
نوشتنم که تمام شد احساس کردم چقدر محتاج شانه ای صمیمی ام که تا ابد گریه کنم.. هم اتاقیم همان لحظه سر رسید، تند تند برایش شروع کردم به خواندن آنها و در همان حال مثل ابر بهار می گریستم.. خواندنم که تمام شد او این جملات را در دفترم افزود:
رنجوری تو را باور نمی کنم
ای پیش مرگ تو همه رخشنده اختران
تو مرگ آفتاب درخشان و پاک را باور مکن
که ابر ملالی اگر تراست
چونان غروب سرد غم انگیز بگذرد
دردی اگر به جان تو بنشست
آن نیز بگذرد
در «عاشق» خواندم:
تفاوتی که بانو و دختر جوان شاپو به سر را از دیگر افراد محله جدا می کند، تفاوت یکسانی است. نحوه نگاهشان به خیابانهای حاشیه رود شبیه هم است. هر دو هم سرشت اند. منزوی، تنها، دو شهدخت تنها. محرومیتشان عیان است. هر دو قربانی خمیره اندامشان هستند، اندامهای نوازش شده دست عاشقان، بوسیده لبهای اینان، اندامهای آکنده از فضاحت لذتی که به مرگ می انجامد...
اکنون درست یک سال از آن جمعه می گذرد و من در گذر لحظه لحظه آن، دیدم که دنیا از دریچه چشم یک «زن»، چقدر با همیشه فرق داشت..
وقتي معاينه ام مي كرد يكهو گفت «واي، عجب زخم بزرگي». دستش را ديدم كه خون آلود بود. كمي ترسيدم. گفتم «خطرناكه؟» گفت بايد هر چه سريع تر درمان شود و اضافه كرد تا يك ماه نبايد به هيچ وجه رابطه اي داشته باشم. پرسيد نامزدت كجاست؟ هزينه اش را بايد او بپردازد...
از مطب بيرون آمدم و تا ميدان وليعصر را پياده رفتم. در راه زير لب آهنگي زمزمه مي كردم و چندان ملتفت نبودم كه زخمي تازه و گرم در من، به انتظار نشسته تا شايد روزي لب باز كند و مهر از قصه كهنه عشقي بردارد...
نمونه اي را كه دكتر از من گرفته بود به آزمايشگاه تحويل دادم. پرستار با تعجب نگاهي به من انداخت و پرسيد «مال خودت است؟».
تا حالا چنين كاري نكرده بوديم!!!
ساعت نزديك نيمه هاي شب بود كه هوس نوشيدني بد جوري به سرمون زد. خودمون كه چيزي در بساط نداشتيم، كس ديگه اي رو هم نمي شناختيم كه بشه رفت سر وقتش. به يكي از دوستهامون زنگ زديم و قرار شد برامون بياره دم در. ساعت 12 اومد. ديگه خيلي دير بود. نمي دونستيم به سرپرستي چي بگيم؟ اينكه يكي از آشناهامون برامون امانتي آورده؟ نكنه بخوان چك كنن؟ نكنه گير بدن؟
بالاخره با ترس و لرز رفتيم دم در نگهباني و يك پلاستيك محتوي چيپس و ماست موسير و يك بطري تحويل گرفتيم!! اين دوستمون حتي به ذهنش نرسيده بود اونها رو استتار كنه!! اما هيچ كس توجهي نكرد. كسي نپرسيد اين فاميلتون 12 نصف شب براتون چيپس خريده آورده؟؟ یا اصلاً اين آقا كيه؟؟! خوش شانسيه ما بود. تحويل گرفتيم. برگشتيم. در اتاق رو قفل کردیم و تا خود صبح تركونديم..
آره، تا حالا چنين كاري نكرده بوديم و اونشب خيلي فاز داد!
یکی از دوستان در کامنتی از من خواسته بود تا کمی خودمو معرفی کنم. اما آيا واقعاْ مهمه كه كي هستم؟ مهمه كه اسمم رو چي گذاشتن؟ كه مادرم منو در تهران بدنيا آورده يا شهرستان؟ كه تونستم از سد كنكور رد شم يا نه؟ كه همسري دارم يا هنوز كمي آزادم؟ آيا والدينم زيبايي يا ثروتي داشتن كه به من به ارث بدهند؟ و اينكه محيط زندگيم ديگه چه شرايطي رو به من تحميل كرده؟؟ نه!! به نظر خودم كه اصلاً مهم نيست...
فقط، صدام كنيد «دريا»، چون عاشق دريام و ديگه به هيچي گير نديد!!
اولين سوالي كه بايد جوابشو به خودم بدم اينه كه اصلاً چرا؟ چرا بيام اينجا و بنويسم؟ خوب شايد جوابش اين باشه كه الان همه ميان اينجا و مي نويسن؛ ولي آخه مگه من هميشه كاري رو كردم كه ديگران ميكنند... شايد هم بشه گفت چون گاهي براي خودم مي نويسم، بد نيست نوشته هامو بذارم اينجا تا ديگران هم بخونن. اما فكر نمي كني اون وقت مجبور بشي حرفها تو از يك فيلتر رد كني، اسمها رو عوض كني، حوادث رو تغيير بدي و خلاصه شايد نتوني اون چيزي رو كه واقعاً دلت مي خواد بنويسي و اصلاً از كجا معلوم كسي پيدا بشه و حرفهاي دلت رو بخونه، حرفهايي كه تا وقتي تو دفتر خاطرات خودت ثبت مي شه، برات با ارزش ترين چيزهاست، اما وقتي گذاشتي اينجا هر كسي مي تونه بهش بخنده، ازش ايراد بگيره و از همه بدتر اصلاً بهش اهميت نده. حتي ممكنه يكروز، وقتي كه اين وبلاگ ديگه برات از يك تفريح معمولي مهم تر شد، وقتي شد بخشي از وجودت و موقعي كه ديگه داشتي باهاش زندگي مي كردي، يكنفر همينجوري تصميم بگيره وبلاگهايي كه در اونها كلمه «آمريكا» نوشته شده بايد فيلتر بشن و وبلاگ تو هم كه فقط همين يكبار اين كلمه رو توش نوشتي فيلتر مي شه!!
هه! چقدر بد بينانه شروع كردي!!! با اين اوضاع فكر نكنم هيچ وقت هيچ كاري رو شروع كني. بابا تو فقط نيمه خالي ليوان رو ديدي، نيمه پري هم هست. فكر كن اگه فقط و فقط يك نفر پيدا بشه كه فقط و فقط يك جمله از اين وبلاگو بخونه و فقط و فقط يك لحظه بهش فكر كنه، به نظرم برات كافيه تا به خودت بگي اين وبلاگ يه فايده اي داشت؛ آره انتظار چيز خارق العاده اي ازش ندارم، دارم حرفهاي دلم رو مي نويسم شايد براي كسي آشنا باشه، مي خوام درد دلهاي يك دختر 22 ساله رو بنويسم شايد دختر 22 ساله ديگه اي هم بخونه و ببينه كه انگار دل نگرانيهاش فقط مختص خودش نيست، مي خوام ته ته احساساتم رو بدون عبور از هيچ فيلتري بنويسم شايد آدم ديگه اي ببينه كه اونها، ته ته دل اون هم هستن...
باشه، باشه، قبوله!! منم از گفتن «مي خوام» «مي خوام» اصلاً خوشم نمياد، چرنده! آدم فقط بايد عمل كنه. تصميمم رو گرفتم و شروع مي كنم به نوشتن. ادامه مي دم تا ببينم چي مي شه. آيا اون چيزي از آب در مي آد كه مي خواستم يا نه.. به هر حال به امتحان كردنش مي ارزه.