تبليغاتX
...

 

روز سختی را پشت سر گذاشته بودم، اتفاقاتی به چشم دیدم که حتی از یادآوریشان شرمم می آید...

خودم را در زمان و مکان گم کرده بودم و در آن احوال، صمیمی ترین دوستم مرا کنار خیابان، در یکی از ناامن ترین محله های تهران رها کرد و رفت...

 

تنهایی سوار تاكسي شدم. مرد ديگري هم جلو نشسته بود و راننده بيرون ماشين در حال پيدا كردن مسافر بود. ناگهان مرد رويش را به سمت من برگرداند و بي مقدمه گفت «مي خواي در بست بريم؟؟» لحظه اول منظورش را نفهميدم، همان طور كه داشتم هاج و واج نگاهش مي كردم دوباره گفت مي خواي بريم با هم قدم بزنيم؟؟ كه من ناگهان ياد تمام آزارهاي فيزيكي و كلامي كه طي سالها ديده بودم افتادم و اينكه هميشه به خاطر سكوتم و عدم اعتراض پشيمان شده بودم؛ قبول کردم و گفتم برويم. با هم از ماشين پياده شديم و او شروع كرد به زدن حرفهاي معمول يك شكارچي با شكار! و من در اطراف ميدان به دنبال پليسي مي گشتم تا شايد براي نخستين بار عكس العملي در خور چنين خوكي نشان دهم. شك كرده بود. پرسيد منتظر كسي هستي؟ با زيركي به سمت دو پليسي كه سر خيابان ايستاده بودند هدايتش كردم. به نزديكي آنها كه رسيديم محكم دستش را گرفتم و با فرياد از پليسها كمك خواستم؛ این دیگر من نبودم که فریاد می زدم، تمام عقده های سر بسته سالهای دراز زندگیم بود.. ولي در كمال ناباوري ديدم دو پليس تنها لبخندي زدند و گفتند كه ما راهنمايي و رانندگي هستيم پاسگاه آن سمت خيابان است!!!!! گفتم لااقل يكي از شما با من بيايد، اما باز فقط خنديدند! اصلاً باورم نمي شد. گفتم به عنوان يك «انسان» هم هيچ كاري انجام نمي دهيد؟.. در اين مدت آن مرد با خيال راحت رفته بود و چند مرد ديگر كه از شنيدن صداي يك دختر به هيجان آمده بودند جمع شده بودند.. نگاهي به چشمان گرگهاي حريص خيره شده به خود انداختم و انديشيدم كه در مرداب متعفن اين جامعه، اميد يافتن انسانيت، تنها وهمي كودكانه است..

 

 يك ماشين دربست گرفتم و بي اختيار زدم زير گريه، شروع كردم به تعريف ماجرا، راننده پسر جواني بود كه خيلي مهربان به حرفهايم گوش داد، مي گفت جامعه ما همين است، پسر ها يا حتي مردهاي متاهل، هيچ تفریحی جز عرق خوري و دختر بازي ندارند، مي گفت ما را در محدوديت نگه داشته اند براي همين هميشه اينقدر حريصيم. از تجربه های گذشته اش گفت، اینکه ترجیح می دهد از جمع دوستانش دور باشد چرا که گویا امروز، هیچ کس نمی داند به دنبال چیست.. مرا رساند و كرايه هم قبول نكرد، اسمم را پرسيد، گفت «تو دختر جالبي هستي، آيا مي توانيم باز هم همديگر را ببينيم؟ من از آن نامردها نيستم.. »

 

موقع خداحافظي فقط گفتم انسانهاي مانند تو كم اند، تلاش كن انسان باقي بماني..

با همديگر دست داديم و از ماشينش پياده شدم. در خيابان كه به راه افتادم، ناگهان با خود حس كردم كه من اين آدمها را، چه خوب مي شناسم.. چه آن پسري كه دقايقي صحبت كردن با من، او را از روزمرگي شغل خسته كننده اش درآورد و وارد جريان غير عادي زندگي ديگري ساخت؛ چه آن مردي كه شايد در خيابان به دنبال مامني براي تن خسته و له شده اش در زير بار فشار توهين ها و بد رفتاري ها و نداري ها می گشت...

 

 

 

من اين مردم را خوب مي شناسم چرا كه خود بخشي از آنانم. جزئي از آنها هستم و مي دانم كه گاه تنهايي، ما را به مرز جنون مي كشاند، به هر آنچه در دسترسمان است چنگ مي اندازيم؛ همانند پرنده اي زخمي خود را به در و ديوار قفس مي كوبیم و در اين دست و پا زدنها اهميتي نمي دهيم كه پرنده ديگري را هم برنجانيم..

 

 

آري! من اين «تنها ترين ملت دنيا» را خوب مي شناسم، و در اندوه تنهايي او، خود را از ياد خواهم برد..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت توسط دریا |

دو ساعت پیش فهمیدم که فقط تا ۲۰ شهریور فرصت دارم که از پایان نامه ام دفاع کنم، پایان نامه ای که هنوز شروعش نکردم!! راستش نیم ساعتی شدیداً استرس داشتم آخه اگه نتونم این ترم فارغ التحصیل بشم تمام زندگیم نابود می شه. نیم ساعت بعد کمی به خودم مسلط شدم و تصمیم گرفتم این ۱۰ روزه هیچ کاری نکنم و فقط بشینم پاش تا شاید به یه جایی برسونمش، یک ساعت بعد دوستم زنگ زد و گفت: جمعه پایه کوه هستی؟ گفتم: آخه، راستش.. آره میام!

موضوع پایان نامه ام واقعا خفنه، حتی یک پایان نامه مربوط بهش پیدا نکردم، البته همش تقصیر خودمه که جوگیر شدم و چنین موضوعی پیشنهاد کردم.. تو ۱۰روز هرگز نمی شه کاری کرد! یعنی هر کسی به جز من باشه شرط می بندم که نمی تونه هیچ کاری بکنه، ولی خوب نمی دونم چطوری ولی من تو ۳، ۴ روز چند تا مقاله مرتبط پیدا می کنم، ترجمه می کنم، یه خورده مطلب می دزدم، برنامه کامپیوتری رو می نویسم، مسئله رو حل می کنم، پاور پوینتشو آماده می کنم و دفاع!!  احتمالاً استادم هم کلی از کارم تعریف می کنه و تازه ۱۸، ۱۹ هم می گیرم.. جدی می گم.. به نظر من در این دانشگاهی که همین جوری ۴سال دودرش کردم آخر هم با یه معدل خدا دارم تموم می کنم رو باید گل گرفت..

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت توسط دریا |

 

از آنجور آدمهايي است كه با يك بار ديدن عاشقش مي شويد و من عاشقش شدم...

عشقي خام، بي بنياد، شايد كمي سودجويانه و صد البته بسيار شديد...

عشقي يك طرفه...

 

در تمام زندگي به هر آنچه خواستم رسيده بودم، هرگز كسي يا چيزي نتوانسته بود در برابر اراده من مقاومت كند. همه مي دانستند كه اگر دريا تصميمي بگيرد، آن اتفاق بي شك خواهد افتاد و اينبار تصميم من تصاحب يك قلب بود، يك روح و يك تن...

شروع بازي با من بود، نخستين حركت.. و بازيگراني كه «هيچ يك» به قواعد بازي پايبند نبودند!

تعجبي نداشت اگر اين بازي به زودي به صحنه جنگ مبدل شد، مبارزه تن به تن دو روح!!

نمي خواست آلوده شود، ترجيح مي داد صورت مسئله را پاك كند؛ چرا كه زن در نظر او رقيبي بود در برابر خدا...

هر چه او بيشتر مقاومت مي كرد عطش من شديد تر مي شد. امكان نداشت، امكان نداشت كه من تسليم شوم.

 

در جايي خواندم خداوند مي فرمايد: «از دو موقعيت خنده ام مي گيرد: وقتي من بخواهم كاري انجام شود و تلاش بيهوده ديگران را در برابر اراده ام مي بينم و وقتي كه من نخواهم كاري انجام شود و جماعتي را مي بينم كه براي انجام آن به آب و آتش مي زنند»

 

راستش مي دانستم كه خدا به من مي خندید ولي نمي توانستم، نمي توانستم دست بردارم..

 

 

چند كلمه خودموني:

 

گفتند آخر داستانم بد بود، قبول، ولي يه سوال، به نظرتون دختر داستان چرا رفت؟؟ وقتي داشتم مي نوشتمش يه جورايي دلم براش مي سوخت، تنها يه گوشه نشسته بود و هيچي نمي گفت، اما ته قلبش غوغايي بود، دلش مي خواست داد بزنه: «هي! تو كه ادعا مي كني عاشقمي!! آهاي لعنتي كه برات زيباترين دارايي من دست نيافتني بودنمه! تويي كه اونقدر بهم ذل مي زني تا چشات در مياد! آيا اصلاً منو مي بيني؟؟»

 

آره، كسي اين دخترو نمي ديد، حتي حرفهاشم كسي جدي نمي گرفت، بابا اون جدي جدي باكره نبود، اون الهه نبود، فقط و فقط يه دختره معمولي بود كه يه زندگي معمولي داشت و يه رابطه معمولي مي خواست.. نمي خواست ازش چيزي بسازن كه نيست، و خوب، ساده ترين راه رو براي فرار از اين مخمصه انتخاب كرد.. گذاشت و رفت. به نظر من كه كار خوبي كرد!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت توسط دریا |