تبليغاتX
...

سعی نکن عشقت را بیان کنی
عشقی که هرگز گفتنی نیست
چرا که نسیم
آهسته می وزد و نامرئی
من عشقم را بیان کردم
من تمام قلبم را به او گفتم
با لرز و سرما در ترسی وحشتناک
آه، او روانه شد*


نه ، من به خدايی كه طالب قربانی كردن انسانها باشد ، اعتقاد ندارم . من به خدايی كه زندگی زنی را به خاطر نجات روح مردی به ويرانی بكشاند ، ايمان ندارم...**


داشتم کامنت های پست دیروز رو می خوندم که یکی دو تا کامنت ناجور دیدم. (نرید سراغ پست قبلی چون پاکشون کردم!!) با خودم گفتم حالا که دارم کمی از حقایق جامعه می گم شاید این حقیقت بدجوری کوبیده بشه تو صورتم! اول خواستم پشت دستمو داغ کنم که دوباره همچین مطلبی بذارم اما کمی بعد تغییر عقیده دادم٬ تصمیم گرفتم حتی بی پرده تر از این بنویسم.. بذار هر کس هر چی می خواد بگه...

می خوام اسم وبلاگمو عوض کنم. دیگه تنها نوشتن «خاطرات» شسته رفته و فیلتر شده ارضام نمی کنه...

 

* William Blake 
** پاسخ فلوریا به اعترافات سنت آگوستین

+ نوشته شده در جمعه 26 آبان1385ساعت توسط دریا |

 

بعد از ظهر بود و از دانشگاه بر مي گشتم. ندا را ديدم كه كتاب به دست به سالن مطالعه مي رود. در اتاق را كه باز كردم مژگان ناگهان از جايش پريد، اما مرا كه ديد انگار خيالش راحت شد. گفتم چه خبر شده؟ گفت فيلم زهره را از بچه ها گرفتم، ندا هم چون نمي خواست تماشا كند از اتاق رفت.

خوب ما كم فيلم پورنو نديده ايم! البته زياد هم نديده ايم!! ولي به هر حال نديده نيستيم!!! اما چون در وبلاگي خوانده بودم كه اين خانم در فيلم حرفه اي است كنجكاو بودم بدانم منظورش چيست.

 

پنج دقيقه... ده دقيقه... نه بابا! اين جا نه تنها كسي حرفه اي نيست بلكه خيلي هم غير حرفه ايست! آهان، حالا فهميدم، حرفه اي از آن لحاظ! (يعني آنال؟!!)

هر چه تلاش كردم نتوانستم خودداري كنم و اعتراض نكنم. خوب آخر اگر چه ما نخورده ايم نان گندم، اما ديده ايم دست مردم! يعني لااقل صحنه هاي مربوط به فيلم هاي غير پورنو كه به نحوي روابط عاشقانه را نشان مي دهد ديده ايم. اين فيلم هم كه پورنو نيست!! و بازتاب واقعيت جامعه است. حال اگر صكص در جامعه ما اينقدر مردسالارانه و خالي از هر گونه عشقي است (شاهدم تنها همين يك مورد نيست، و البته قصد تعميم دادن به كل جامعه را هم ندارم) پس تعجبي ندارد اگر مي شنويم درصد بسيار بالايي از طلاقها به علت مشكل در روابط زناشويي است و اينكه زنان ايراني هرگز به ارگاسم نمي رسند...

 

شب كه دور هم جمع شديم نظر دوستانم را هم پرسيدم. ندا مي گفت مردان ايراني آنقدر احمقند كه تصور مي كنند زن از هر كاري كه در يك رابطه براي آنها انجام مي دهد خود هم لذت مي برد، اما خودشان اگر بخواهند كاري براي زن انجام دهند انگار دارند چه لطفي در حق وي مي كنند و خود چه غذاب اليمي مي كشند!! آنها در يك رابطه به تنها چيزي كه فكر نمي كنند طرف مقابل است، انگار وي اصلاً وجود ندارد. شنيده ام آنال صکص براي زنان بسيار خطر ناك است و در بلند مدت مشكلات شديد پزشكي ايجاد مي كند. پس مردي كه كمترين علاقه اي به شريكش داشته باشد هرگز نبايد راضي شود كه چنين عملي انجام دهد اما...

 

اين فيلم براي ما بهانه اي بود كه به واقعيت جامعه برگرديم... جامعه مردسالاري كه هنوز براي رسيدن به تعادل، راهي طولاني در پيش دارد. نمي خواستم اين فيلم برايم دستمايه اي شده باشد؛ ترجيح مي دادم بدون اشاره به آن حرفم را بزنم ولي آخر اينكه همه ما اينگونه فيلم ها را مي بينيم و دست به دست مي كنيم هم، هر چند شرم آور، اما بخشي از حقيقت اين جامعه است.

 

به نظر می رسد تا زماني كه همه چشمهايشان را بسته اند و در توهم خود تصور مي كنند فرزندانشان آنقدر سرگرم تحصيل علم، يا عبادت يا اعمال خيرند كه اصلاً فرصت انديشيدن به چنين گناهان كبيره اي را ندارند و حتي اگر فرصت هم داشته باشند هيچ ميلي ندارند!!!، هرگز با آنها از زندگي سخن نمي گويند تا حريم ها نشكند و در نتیجه تنها راه برطرف كردن حس كنجكاوي نوجوانان همين فيلم هاست، بايد انتظار آن را داشت كه متاثر از اين گونه فيلم ها، آنها هرگز تصوري از يك رابطه عاشقانه كه در آن هر دو طرف براي برطرف كردن نيازهاي همديگر و براي رسانيدن هم به اوج لذت، همگام با هم تلاش مي كنند، نداشته باشند.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت توسط دریا |

دلم مي گيرد، دلم مي گيرد...

ساده نيست نظاره گر بودن اينهمه تبعيض، بي عدالتي، عداوت و درد و رنج مردمي كه حتي از پيش پا افتاده ترين و ابتدائي ترين حقوق انساني نيز بي بهره اند... اي واي، اي واي، گاه با خود مي انديشم اين چه جايي است كه در آن به دنيا آمده ام، كاش زادگاهم هامبورگ، مونترئال، پاريس يا لندن بود... تهران ديگر كجاست؟

آدمهايي كه دوستشان دارم اما نمي توانم زجر نكشم با ديدن آن روحهاي سرگردان، تن هاي پامال، آرزوهاي فروخورده، نيازهاي تحقير شده و زخم هايي كه ديگر نمي توان پنهان نمود.

ديوارهاي دانشگاه در نظرم بلند تر شده اند، كلاسها تنگ تر، خانمهاي چادري بيشتر و چشمهاي كنجكاو حريص تر... نفسم مي گيرد، قلبم تند مي زند.
دلم مي گيرد، دلم مي گيرد...

پول نياز دارم، مبلغش در نظر خيلي ها ناچيز است و در نظر خيلي هاي ديگر واقعاً زياد. متاسفانه خانواده من از گروه دوم اند. با هزار بدبختي وامي جور كرده اند اما انگار همه چيز به هم گره خورده. زندگيم به اين پول بسته است؛ مي گويم اگر آنرا به من ندهيد خانه را آتش مي زنم! برادرم اگر آنرا نگيرد از ماه ديگر بايد كنار خيابان بخوابد، خواهرم مدتهاست منتظر است تا پول آن را دوباره در بانك بگذارد و وام مسكن بگيرد و خواهر ديگرم كه با كلي دوندگي وام را تهيه كرده، هاج و واج مانده است كه با برنامه های خودش چه كند؟
دلم مي گيرد، دلم مي گيرد...

اما همچنان عاشقم، عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هر چه نام تست بر آن*

بگو چرا دست از سر من بر نمي دارد هواي تو؟

به او كه مي انديشم كمي از درد و رنجم كاسته مي شود، به خود دلداري مي دهم كه انگار هنوز  هم مي توان به يافتن انسانی در اين خانه متروك اميد داشت.

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست...

* فروغ


+ نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان1385ساعت توسط دریا |

 

 

برف مي باريد و ما از پنجره به بيرون نگاه مي كرديم. پرسيد: «به چه فكر مي كني؟» گفتم: «به گذشته نكبت بارمان، آن روزها كه وقتي برف يا باران مي باريد بايد حتماً ميزديم بيرون، ولي عصر، و تا آخر شب بلوار كشاورز، پارك لاله و كوچه پس كوچه هاي آن جولانگاه ما بود، برگشتنهايمان هم هميشه رسواكننده.» گفت كه نمي خواهد به گذشته فكر كند، چون غمگين مي شود. گفت در گذشته خيلي اشتباه كرده ايم اما باز هم آنها را تكرار مي كنيم... نمي توانستم حرفش را باور كنم؛ او هرگز نفهميد كه ما واقعاً اشتباه مي كرديم. همه آن كارها برايش تنها يك سرگرمي بود، به قول خودش يك تجربه جديد. او حاضر بود هر كاري را تجربه كند...

ياد شبي مي افتم كه زير لب بارها و بارها حمد و قل هوالله خواندم؛ حتي آنقدر بدبخت بودم كه نمي دانستم چطور با خداي خود حرف بزنم، معدود سوره هاي كوتاهي كه از دبستان به ياد داشتم تنها جملات ارتباطي ام بودند. آن شب تنها دعا مي كردم كه زنده بمانم و فردايش ديگر حالم از خودم به هم مي خورد. حالم به هم مي خورد از آنهمه كثافتي كه اطرافمان را گرفته بود و شك كردم به تمام آدمهايي كه زير پوست شهر نفس مي كشيدند. شك كردم به خواب خرگوشي اي كه گرفتارش بوديم، كه نهايت فقر، فساد، بدبختي، رذالت، ياس و درماندگي را نمي ديديم يا مي ديديم و چه ساده فراموش مي كرديم. آن روز تصميم گرفتم تا پايان عمر آنها را به ياد داشته باشم...

يك روز به من گفت «ما كه چيزي از دست نمي دهيم...» آه! كه حق داشت، او ديگر چيزي براي از دست دادن نداشت. ديگر حتي تكه اي از قلبش دست نخورده و لگدمال نشده باقي نمانده بود و البته بدنش هم...

 

گاه فكر مي كنم اين چه بختكي بود كه سايه اش را بر زندگي من انداخت. اگر او نبود من هرگز چنين تجربياتي نداشتم. فقط براي آنكه به او ثابت كنم پايه هر كاري هستم به دنبالش راه مي افتاده، نمي خواستم در مقابلش كم بياورم. هر روز صبح كه پايان شبي تيره از گناه را نظاره مي كردم به فضاحت اين زندگي لعنت مي گفتم اما چاره اي جز ادامه نداشتم... به راستي ما كه چيزي از دست نمي داديم...

 

آنروز كه براي هميشه از هم خداحافظي كرديم، آنهم به اجبار روزگار، چون درس من تمام شده بود و داشتم ازدواج مي كردم، او هم از دانشگاه اخراج شده بود و بايد به شهرش بر مي گشت، از تصور يك زندگي جديد بدون حضور سنگين وسوسه اش در پوست خود نمي گنجيدم. ديگر مي توانستم به زندگي آرام و بدون دغدغه، بدون ترس، بدون هوس و بدون گناه بيانديشم.

 

از آنروز مدتها مي گذرد. در طي اين سالها ازدواج كردم، شغل خوبي پيدا كردم و خلاصه سر و سامان گرفتم.

امشب بر حسب تصادف دوباره گذارم به بلوار كشاورز افتاده است. قدم زدن در آن تمام خاطرات را برايم تداعي مي كند. بي هدف و آرام به گذر ماشينها خيره مي شوم. به عادت گذشته آخرين مدل اتومبيلها را برانداز مي كنم.

يك نيش ترمز، «امكانش هست تا مسيري همراهيتون كنم؟» ورناست، نقره اي، چراغهاي عقبش برف پاك كن دارد. با هم شرط بسته بوديم كه كداميك مي توانيم يك ورناي نقره اي به تله بياندازيم...

آرام نزديك مي روم و در جلو را باز مي كنم. سرماي مطبوعي به صورتم مي خورد. سوار مي شوم...

به آرامي و با لبخند سلام مي كند، سلام مي كنم... ديگر از اين به بعدش را كاملاً حفظم؛ تا فردا كه حميد از مسافرت برگردد من هم به خانه بر خواهم گشت...

 

با خود فكر مي كنم اي كاش او بود و مي ديد كه من شرط را بردم!!

 

 

اين هم چهارمين داستانم...

 

راستش كم كم خودم هم دارم نگران احوالم مي شوم! خراب نگاهش شده ام، وقتي كنارم نيست وسوسه خيالش مجنونم مي كند، به دست و پاي دلم مي افتم كه رهايم كند از اين عذاب، اما انگار براي فرار از درد، چاره اي ندارم جز به فراموشي سپردن تمام دل و دين و دنيا... شيشه نيمه خالي روي ميز، هر بار بيشتر و بيشتر... اي كاش مي شد «تا ابد» خراب بود، كاش مي شد «همه عمر» بر نداشت سر از اين خمار مستي، كاش مي شد در چشم تو گم شد، كاش مي شد در چشم تو مرد...

 

 

+ نوشته شده در شنبه 6 آبان1385ساعت توسط دریا |