تبليغاتX
...

چک آپ کلی انجام میدهم. نتیجه آزمایش رضایت بخش نیست و باید تکرار شود. هفته بعد مجدداْ تکرار می کنم. ولی انگار باز هم مشکلی وجود دارد. مشکلی که پزشک را نگران کرده. از من می خواهد باز هم تکرار کنم و اگر اینبار هم نتیجه یکسان بود آزمایشات تخصصی تری آغاز می شود.

کمی مضطرب می شوم. یعنی چه اشکالی وجود دارد؟ اگر اتفاقی بیافتد چه؟ اگر نیاز به عمل پیدا کنم چه؟ خود را روی تخت بیمارستان تصور می کنم، لباس سفید به تن و منتظر رفتن به اتاق عمل. اگر در آن لحظه مادرم کنارم نباشد چه؟

می دانم اینجا مخارج پزشکی آنقدر بالاست که دیگر پولی برای هزینه سفر کردن باقی نمی ماند.  پس همان بهتر که چیزی به خانواده ام نگویم که به هر حال کاری از دستشان بر نمی آید. باید هر اتفاقی که افتاد، تنهای تنها مقاومت کنم...

ناگهان حقیقت معنای فاصله را، با تمام وجود، احساس می کنم...


دفتر خاطراتم را به دوستانم داده بودم تا آخرین حرفهایشان را برایم بنویسند. آنروزها که همیشه کنار هم بودیم، گاه حرفهایشان برایم تکراری بود. حالا که از هم دوریم، بارها نوشته هایشان را دویاره میخوانم...

«وقتی تو رفتی، من مرتب برایت ایمیل می زنم و می گویم که آیا حالم خوب است یا نه. یا اینکه آیا هنوز به او پیشنهاد داده ام یا که نداده ام. اینها همه دغدغه های روزانه من است. آنها را مسخره نکنی! اخراج شدن یا نشدنم به تو هیچ مربوطی نیست...
آبروی ما ایرانی ها را آنجا نبر. هر چند می دانم که می بری. آخر تو می دانی آبرو چیست؟؟
راستی دیگر اصلاْ اهمیت ندارد که تو اتاق را جارو نمی کردی. چون از تو اینقدر خاطرات خوبی به جا مانده که آن ندانم کاریها را خیلی راحت می توانم از یاد ببرم. یعنی همین حالا هم از یاد برده ام.»
الهام

«می خوام برات به چیرای قلنبه سلنبه بنویسم که هر وقت بخونیش فکر کنی من خیلی آدم باحالی بودم! ولی نمی شه. چون امیر بالای سرم ایستاده و هی می گه چیکار داری می کنی؟ تازه اگر امیر هم نبود و اگر من چیزهای قلنبه سلمبه هم می نوشتم فرقی نمی کرد. چون هر وقت به من فکر کنی یاد این می افتی که یا داشتم با دوست پسرم به هم می زدم یا منت کشی می کردم.
البته می دونی که من کلاْ خیلی با حالم!!»
ندا

«دلم برات تنگ می شه... تازه داشتیم با هم رفیق می شدیم. گذاشتی رفتی بی وفا! یادته با هم سیگار برگ کشیدیم، الکل ۹۹/۹۹٪ خوردیم، چه شبهایی که پیش هم نخوابیدیم!! می دونم آدم نیستی، رفتی اونجا دو تا آدم دیدی ما رو فراموش می کنی. ولی عیبی نداره. ما هم اگه دو تا آدم دیدیم، سعی می کنیم تو رو که آدم نبودی! فراموش کنیم...»
مژگان

شب آخر، مژگان را که در آغوش گرفتم، بی اختیار، هم اشکهای من جاری شدند هم او. می دانستیم که برای ما، این خداحافظی پایان همه چیز است...

 

یادم میاید که هیچ وقت اتاق را جارو نکردم. همیشه روی تخت و میزم پر بود از کاغذ و کتاب و جزوه. هیچ وقت برایشان غذا درست نکردم. چند هفته یکبار ظرفهایم را می شستم.

در کل، من برای آنها، هم اتاقی مزخرفی بودم و آنها برای من، بهترین دوستانم تا آخر عمر...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385ساعت توسط دریا |

ساده تر از آنی بود که فکرش را می کردم. اگر گریه های دم آخر مادر و خواهرم نبود، اصلاْ به بلیط توی دستم، چمدانها و آنهمه بار و بندیل دنبالم و به حس قلقلک توی شکمم شک می کردم...

*************************************************************

از وقتی که مدرسه می رفتم تا به حال، کلاس زبان بعد از ظهرها، مثل تکلیفی همیشگی برقرار بوده، اما خداییش برای من که به جز وقت تلف کردن چیزی نداشت. این اواخر که بی خیال همان هم شده بودم، دیگر حتی ساده ترین کلمات را اشتباه می کردم.

(مهماندار با لبخند)    پورک، چیکن، اُرداک؟
(من با تفکر) چه جالب! اینها به اُردک می گن اُرداک..    اُرداک پلیز
(مهماندار با نیش تا بناگوش)   اُکی،  «داک»!!؟

خوب که دور شد، از خنده منفجر شدم*

*************************************************************

رفته بودم تا دستشویی را کشف کنم. وقتی برگشتم، خورشید طلوع کرده بود. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. با دیدن منظره مقابلم، لحظه ای ذهنم قفل کرد... نمی توانستم از آن چشم بردارم و نمی توانستم درکش کنم... صحنه روبرویم آنقدر شگفت انگیز بود، آنقدر دیوانه کننده بود که فقط و فقط می توانستی بی حرکت بنشینی و نگاهش کنی... اولش فکر کردم خلیح فارس است که تا چشم کار می کرد، تا افق ادامه داشت، یخ بسته بود و مثل پتویی از پنبه، سفید سفید، روی زمین پهن شده بود. باور کنید تا وقتی درونش نرفتیم نفهمیدم که روی ابرها بوده ایم...

این منظره به راستی زیباترین صحنه زندگیم بود.

*************************************************************

خلبان از بلندگو اعلام می کند که تا دقایقی دیگر فرود خواهیم آمد. خط ساحلی، کشتیهای پهلو گرفته، قایق ها و آدمهای پر جنب و جوش، از این فاصله به خوبی دیده می شوند...

هنوز هم نمی دانم «چرا» مستحق چنین لطف بزرگی شده ام که اینگونه به یکی از زیباترین بندرهای دنیا پرتاب شوم!! لعنتی! تو که می دانی عشق من دریاست. تو که می دانی صدای موجهایش دیوانه ام می کند. چرا مرا به اینجا فرستادی؟ چرا نگذاشتی همان زندگی مزخرف خودم را داشته باشم؟ از من چه می خواهی؟

ولی به هر حال، راستش را بگویم، این بازی را دوست دارم و مطمئن باش تا آخرش هستم... 

 


*متن اصلی سوال مهماندار:

Pork, Chicken OR Duck?

+ نوشته شده در دوشنبه 18 دی1385ساعت توسط دریا |

 

شبها وقتی فضای شهر، لبریز بوی بارونه
توی پس کوچه خاکی، عابری خسته می خونه
دیگه معجزه بارون، دروغه اینو می دونم
ندارم طاقت موندن، میرم اینجا نمی مونم

همیشه تو گوشم، طنین یه صداست
که منو می بره تا دیار جنون
میگه با دل من، ای آلوده درد
تو اسیر غمی، برو اینجا نمون...

 

بیا کوله بارت رو، بگیر بریم از اینجا
یه شب، شبی بارونی، دلو بزنیم دریا

دلو بزنیم دریا...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1385ساعت توسط دریا |

 

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار، ای یگانه ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟

 

نامه ای که هرگز خوانده نشد:

من به جز نامه نوشتن، این عبث ترین و احمقانه ترین کار دنیا، چه کار دیگه ای می تونم انجام بدم؟ هیچ کار. چون خودم عبث ترین و احمق ترین آدم دنیام. اونروز که از دربند برگشتیم وقتی ازم پرسیدی ناراحتی؟ و بعدش تو خیابون دستمو گرفتی با خودم گفتم امروز اونقدر تمام دنیا قشنگ بود که اگه این زندگی همین جا تموم شه، به اندازه لیاقتم از خدا خوشی گرفتم. به خدا همون یک روز برای من بس بود. همون یکروز تا آخر عمرم برام کافیه. دیگه بعد از این سعی می کنم از هر چی مرده بدم بیاد، حتی متنفر بشم. آره اونقدر به خودم تلقین می کنم تا راستی راستی باورم بشه. با خودم می گم

There's only one man in the world, with one body and different faces!

چرا نه؟ همون کاری که تو کردی.. وقتی بعد از اون اولین و آخرین عشقت شروع کردی به نفرین کردن زمین و زمان. آره تو اولین و آخرین عشق من بودی. هرگز، هرگز، هرگز در تمام زندگیم عاشق هیچ مردی نمی شم. هیچ کس تو دنیا به جز تو لیاقت عشق منو نداره. نه نمی گم من عددیم، من هیچی نیستم، حتی اونقدر ارزش نداشتم که احساس ترحم تو رو برانگیزم، اونقدر ناچیز بودم که حتی به اندازه یک پشه به من اهمیت ندادی، عین این دستمال کاغذیهایی که الان جلومن و باید بندازمشون سطل آشغال، تو هم منو انداختی دور. به اندازه یک پرنده زخمی که گوشه خیابون افتاده، دلت به حالم نسوخت. آره شاید در نظر تو من یه دختر بی ریخت، خودخواه، احمق احساساتی بودم که اشکم دم مشکم بود، اما به هر حال برای خودم کسی بودم. برای خودم شخصیتی داشتم که تو خوردش کردی. جلوت زانو زدم، بهت التماس کردم، ازت خواهش کردم... به خدا قسم تا به حال به کسی التماس نکرده بودم. ولی التماست کردم منو دور نندازی، اما تو انداختی.

حاضرم تا ابد التماست کنم... نمی دونم چرا... واقعاً خودمم نمی فهمم چرا*... ولی حاضرم از همه چیز بگذرم... لعنتی، لعنتی، لعنتی

نه دیگه نمی گم بمون. برو... برو و خدا به همراهت... برو و پشت سرتم نگاه نکن. برنگرد تا نبینی که دارم گریه می کنم. تا نبینی چطور یه آدم به همین سادگی، آره به همین سادگی به مرز جنون می رسه. برو و فراموش کن که مسئول بودی، فکر کن که ربطی به تو نداره. انگار یک دختر از بین میلیونها دختر روی زمین یه گوشه کز کرده و به دلیلی که تو اصلاً نمی دونی قاطی کرده. نه بابا، اونقدرهام خطرناک نیست. یعنی خوب بالاخره قرار نیست که بمیره. از همین گریه و آه و ناله کردنهای معمولیه. یکروز تموم می شه.

اصلاً نمی خوام حس ترحم تو رو برانگیزم که برام دلسوزی کنی. من به دلسوزی هیچ کس احتیاج ندارم. من فقط ازت دو ماه فرصت خواستم تا از اون مردابی که داشتم توش غرق می شدم نجات پیدا کنم. اما انگار مردابم عمیق تر شد. به خدا داشتم ازش درمی اومدم. آره من ضعیف بودم و به کمک یک نفر احتیاج داشتم. نمی تونستم تنهایی ازش دربیام و فقط دیدن چهره آروم تو، بزرگترین کمک برام بود، اینکه برای سوالهای مسخره توی ذهنم جوابهای ساده بدی. (حتی یک «نمی دونم»)

بی خیال... به خدا دیگه خسته شدم از حرف زدن، از تلاش کردن، از دست و پا زدن، از ضجه زدن، از پرپر زدن، از به در و دیوار زدن، از فریاد زدن، فریاد زدن، فریاد زدن و شنیده نشدن...

می دونم که می دونی عشق چه نیروی عجیبی داره، می شه با عشق هر غیر ممکنی رو ممکن کرد و من به این نیرو احتیاج داشتم. اما تو از من دریغش کردی... «باور نکردی» این دو ماه، برای من حکم یک عمر رو داشت...

می دونم که هرگز و تا ابد از این مرداب لعنتی در نمی آم...

به درک، به درک، به درک... دیگه همه چیز تموم شد. به جهنم، برو به جهنم، اما مواظب خودت باش.

بیشتر از همیشه دوستت دارم...

اندازه خدا دوستت دارم...

 

راستی هر کار کردم نتونستم داستان آخرم رو تموم کنم. فهمیدم تصور اینکه تو نوشتن استعداد دارم، مثل تصورم از اینکه تو همیشه یک خورده منو دوست داشتی، ولی هرگز نخواستی بگی، توهمی وحشتناک بیشتر نبوده...

 


البته این رابطه اینجا و اینجوری تموم نشد، آخه من هنوز به قدر کافی تحقیر نشده بودم و اون به قدر کافی تجربه نکرده بود...

سه، چهار ماه بعد گفت دوستم داره، بیشتر از هر کسی (البته به جز پدر و مادرش!) و باز تکرار و تکرار و تکرار...

 

معشوق من همچون طبیعت، مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شکست من

قانون صادقانه قدرت را اثبات می کند...


گفته بودم کمی پول نیاز دارم... یکی از دوستان موسسه خیری ای رو معرفی کرد. رفتم ببینم آيا ممكنه وامي بگیرم. گفتم دارم ازدواج مي كنم و شديداً پول نياز دارم، حاج آقا منو معرفي كرد به حاج خانم! حاج خانم هم نه گذاشت نه برداشت گفت من بايد تو رو با بهترين جهاز بفرستم خونه بخت!

نه بابا غلط كردم، ازدواج چيه؟ جهاز كدومه؟ من فقط يه كم پول مي خوام.. حالا مي گن برو شوهرتم بيار خودمون عقدتون كنيم! خانومه كه ول كن نبود. يه كاغذ در آورد گفت بگو ببينم چيا كم داري؟! مي خواستم بگم «مخ»! گفتم اجاق گاز! و سرويس خواب! بعد هي طوري كه سه نشه مي گفتم خوب براي خرج هاي عروسي هم پول نياز دارم.. پول.. پول!

 

وقتی دوباره رفتم خبر بگيرم، حاج آقا گفت لازم نيست اصلاً وام بگيري فردا بيا اين مبلغي كه مي خواي رو بگير و قسط هاشم نمي خواد بدي! يه حاج آقاي ديگه هم معرفي كرد كه از اونم برم بازم پول بگيرم!!! اي واي، اي واي، من چرا اين حاج آقا ها رو زودتر كشف نكرده بودم!

اصلاً با اين اوصاف وسوسه شدم جدي جدي ازدواج كنم.. جهيزيه در سه صوت! حيف كه خبري از داماد نيست!

 

 

*یاد Bitter Moon می افتم...

+ نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت توسط دریا |

شب چله است. خانه یکی از اقوام دعوت شده ایم. دختر خانواده به تازگی عقد کرده و شوهر برایش شب چله ای آورده. اندی می خواند و دختر به ناز می رقصد...

 

کناریم در گوش بغل دستی اش پچ پچ می کند «سینه هایش بزرگ شده اند!» و هر دو با شیطنت می خندند.

 

الناز وکیل است. کنار خواهرم نشسته و پرونده یک سنگسار را برایش توضیح می دهد. یاد فیلم سنگساری می افتم که چند وقت پیش دیدیم. یادم است مژگان آخر فیلم از غصه بغض کرده بود. چیزی درونم می ترسد. با خود فکر می کنم ازدواج کردن در ایران، برای کسی چون من، واقعاً ریسک بزرگی است.

راستش از وقتی به یاد دارم، یافتن روحی که با روحم نزدیک باشد، برایم آسان نبوده است. اما اگر چنین اتفاقی می افتاد، هرگز مرد یا زن بودن مطرح نبود. پس از اینهمه سال، دیگر عادت دادن روحم به برچسب جنسیت زدن به انسانها کار خیلی سختی است...

 

عروس همچنان می خندد و می رقصد. پاهای برهنه و کشیده اش با ریتم نرم ترانه هماهنگ است...

 

 قصه از کجا شروع شد، از گل و باغ و جوونه

از نگاه مهربون و یه سلام عاشقونه

                                     عشقمون کاشکی همینجوری بمونه

 

ای وای بر ما، اگه عشقمون همینجوری «نمونه»...

 


قطعنامه تحریم ایران تصویب شد. یک خبر، به همین سادگی، نه حتی در صدر اخبار. حداد گفته است که منتظر پاسخ ایران باشید. واکنشی که به احتمال قوی شرایط را بحرانی تر خواهد کرد و دود آن در نهایت به چشم مردم می رود. دولت در تمامی این اقدامات تند، خود را نماینده «ملت» معرفی می کند، اما آخر کدام ملت؟ من و شما؟

تصویب قطعنامه نه تنها این جمعیت انبوه زیر خط فقر و جان به لب رسیده را نمی ترساند، بلکه برای خیلی ها کورسوی امیدی است.

ملت ایران به جایی رسیده است که می بیند انگار برایش بالاتر از سیاهی رنگی نیست...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 دی1385ساعت توسط دریا |