تبليغاتX
...

هم کلاسی بودیم، هفت سال... و بهترین دوستان هم، تا به حال... می نویسیم، او* در خانه و من در غربت... از زندگی، او عاشقانه و من همچون همیشه با تردید...

پیش از آمدن، شبی را مهمانش بودم. خاطرات سالهای دور مدرسه را مرور کردیم...
آن روزها که زندگی برایمان پر بود از رمز و راز، هر روز آغازی دوباره را می زیستیم، زمانی که هنوز خندیدن از ته دل را از یاد نبرده بودیم...

گفتیم و خندیدیم و گاه در پشت آن خنده ها، بغض دلتنگیهایمان را پنهان کردیم... دلتنگی روزهایی که حالا چه دور و دست نیافتنی جلوه می کنند...

به یاد دارم روزی استادی در زمان برگزاری یک نمایشگاه، به مدرسه مان آمده بود.. تلاش و شور و شوق بچه ها را که دید، آهی کشید و گفت حیف که شما از دانشگاهی کوچک، به مدرسه بزرگی خواهید رفت... آن روز معنای حرفش را نفهمیدم، ولی حالا که می بینم چهار سال از بهترین دوران زندگیم، در کلاسهای سرد و بی روح دانشگاهی اسم و رسم دار، و پشت دیوارهای بلند و ایرانیتهای سر به فلک کشیده خوابگاه (یا بهتر بگویم زندان) آن، چه ناجوانمردانه بر باد رفت، می فهمم که چه راست می گفت...

از خود می پرسم چه کسی چهار سال گرانبهای عمرم، که قرار بود در آن، زیباییهای زندگی را بیاموزم از من دزدید؟ چه کسی مسئول گریه های بی صدای من، شبها پشت درختان بید است؟ چه کسی روح لگد مال شده مرا به من باز می گرداند؟

 استاد!  ناظم خوابگاه!  رئیس دانشگاه!  وزیر علوم!  رئیس جمهور!   شما متهم اید....

 

شما متهم اید که مرا از خانه ام راندید.. آری بخت با من یار بود و دیگر فرسنگها از آن سرزمین یخ بسته فاصله دارم. احساس می کنم انگار آرام آرام، خون گرمی از قلبم به درون رگهایم می دود، روحم گر چه با تردید، اما هر از گاهی، ناخنکی به زندگی می زند، در پی تجربه واژه هایی چه بیگانه...  آزادی  امنیت  احترام  رفاه...
یادت هست همیشه از خود می پرسیدیم آخر «آزادی پس از مرگ به چه دردمان می خورد؟؟؟»

و حالا من اینجایم... تلاش می کنم تا شاید خاطره روزهای تلخ گذشته را فراموش کنم... می دانم که چقدر سخت است... و سخت تر از آن، از یاد بردن عزیزانی است که همچنان روزهای تاریک تری انتظارشان را می کشد و از دست تو انگار کاری بر نمی آید...

آه، اما از اینها درد ناک تر، یاد آن تنها ترینی است که چشم امیدش به تو بود... که تمام دار و ندارش شما بودید... آن پاک ترین مادری که جگر گوشه هایش او را ترک گفته اند...
آنها که در خاک مقدسش چشم گشودند، در کوهها و دشتهایش شادمانه دویدند و در چشمه هایش تطهیر شدند...
و حالا چه خوب می دانند که در هر کجای این کره خاکی که باشند، تکه ای از قلبشان در آن «سرزمین آفتابی» به یادگار خواهد ماند...

من صدایی می شنوم...
صدای مهربان مادری، که دعای خیرش را بدرقه راه فرزندش کرده و حالا با تردید از خود می پرسد که «آیا باز هم او را خواهد دید؟» ...

من صدای غم انگیز «ایران» را می شنوم...

 


 

ای زمین خشک و تشنه، ای که در تو ریشه دارم
ای همه دار و ندارم، از غم تو غصه دارم
مام تنها و صبورم، با تو اما ماندگارم
لحظه های انتظارو، چون نفسهام می شمارم

من با تو هستم تا ابد، سر می کنم با خوب و بد
ثروت من این زمینه، هر چی که دارم همینه
من زندگی رو اینجا شناختم، همیشه سوختم همیشه ساختم
هر چه را که داشتم، اینجا گذاشتم

 


* نامش «باران» است و صاحب آسمانی ترین قلبی است که تا به حال شناخته ام.
آن شب که دست نوشته هایش را برایم خواند، منهم اعترافاتم را نشانش دادم و از او قول گرفتم گاهی هم اینجا بنویسد... منتظر عاشقانه هایش باشید...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت توسط دریا |

خواب عجیبی بود.. حالا مدتها از آن می گذرد...

با چهار فرشته هم اتاق بودم! با یکی از آنها دوست بودم و شبها با هم به پرواز می رفتیم!! دست مرا می گرفت و همراه هم اوج می گرفتیم. یکبار پرسید که آیا نمی ترسم، گفتم "نه، بالا رفتن را دوست دارم اما از پایین آمدن می ترسم که یک وقت با سرعت زیاد بیایم." خلاصه دائماْ با هم پرواز می کردیم و ستاره های آسمان را نگاه می کردیم. دلم می خواست تا ستاره ها بالا بروم.

یکشب که سه فرشته دیگر خواب بودند، من و دوستم از پنجره بیرون رفتیم و دوباره شروع کردیم به پرواز کردن. روی سقف ساختمان روبرویی نشستیم. از فرشته پرسیدم تو اگر از چنین ارتفاعی بیافتی زخمی نمی شوی؟ گفت نه، فکر نمی کنم، بگذار امتحان کنیم. و رفت روی شیشه های نور گیر ساختمان پرید تا شیشه ها شکستند. خیلی محکم می پرید اما پایش چیزی نشد. دوباره امتحان کرد. روی صورتش تکه های شیشه ریخته بود اما زخمی نشد. من هم یک شیشه شکسته برداشتم و روی صورتم کشیدم. زخمی شد و خون آمد. گفتم پس من یک انسانم.. نمی دانم او گفت یا من که "یک انسان برگزیده".. در همین حین بود که چشمم به پسری افتاد که پایین ساختمان ایستاده بود و ما را نگاه می کرد. نگاه وحشتناکی، خشمگینانه به ما زل زده بود و ناگهان دیدم دوستم روی زمین افتاد و انگار چیزی به او حمله کرده باشد شروع کرد به داد زدن و تقلا کردن. منهم همین طور شدم. درد شدیدی در تمام بدنم احساس می کردم. روی زمین افتاده بودم. دوستم گفت قل هوالله بخوان و خواندم اما دیدم دوستم هنوز دارد درد می کشد و خودم هم.. دیدمش که انگار داشت با شیطان حرف می زد و می گفت: نه، اینها (قل هوالله گفتنها) به خاطر ترس نیست.. اینها ترس نیست..

لحظه ای خود را در جسمم دیدم و گفتم این جسم من است ولی روحم الان با شیطان درگیر است...

اما زیباترین صحنه خوابم زمانی بود که انگار بعد از آن مبارزه به هوش آمدم. خودم را روی تخت دیدم. چشمم را باز کردم، دیدم سه فرشته دیگر روی تخت جلویی من بالای سر دوستم نشسته اند. سرم را که بالا آوردم و به دوستم نگاه کردم او هم سرش را چرخاند و نگاه معصومانه ای به من کرد. نگاهی که حاکی از درد زیادی بود که تحمل کرده بود. و به نظر میامد داشت از حال می رفت. آن تلاقی نگاه واقعاْ زیبا و پر معنی بود. نباید حرفی می زدیم. چون نباید هم اتاقیها چیزی می فهمیدند. آنها از من پرسیدند "چه اتفاقی افتاده بود؟ دائم در خواب فریاد می زدی" و من گفتم نمی دانم.

فردا با همدیگر پیش خدا رفتیم... البته خدا را نمی دیدم فقط ندایی به من گفت "الان دنیا دارد به دست شیطان می افتد. هر کار کوچکی هم می تواند باعث شود آدمهای خوب دنیا را به دست بگیرند." و به من گفت "تو انتخاب شده ای.. البته در این راه سختیهای زیادی را باید تحمل کنی." و من که تجربه ای از این سختی را در شب گذشته داشتم، با اشتیاق گفتم که حاضرم هر کاری بکنم..

اما دیگر نگفت باید چه کاری بکنم...


پیر مردی در ساحل در حال قدم زدن بود. به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره در یایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را می گرفت و یکی و یکی آنها را به دریا می انداخت. پیر مرد به دخترک گفت: دختر کوچواوی احمق، تو که نمی توانی همه این ستاره های دریایی را نجات بدهی، آنها خیلی زیاد هستند...

 دخترک لبخندی زد و گفت: می دانم ولی «این یکی» را که می توانم نجات بدهم، و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت و «این یکی» و به دریا انداخت، و «این یکی»...

 

+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت توسط دریا |

 

«معشوق چنان می نماید انگار سرگشتگی وظیفه عاشق است*»

کتاب را محکم بست. بغض چنان گلویش را می فشرد که راه نفسش را هم بند آورده بود. نگاهی به اطراف انداخت. نباید چبزی بروز می داد. نمی خواست بیش از این مضحکه دوستانش شود. برخاست و بیرون رفت. باران زده بود. بوی نم، جنگلهای شمال را به یادش می آورد. یاد آن روزها افتاد که یک پایش تهران بود و یک پایش شمال. عباس آباد، بابلسر.. راه رفتن با پاهای برهنه روی شنهای داغ. شبها تا خود صبح عشق بازی و روزها تا خود شب دیوانه بازی. آیا آن زمانها (که همه چیز را به بازی می گرفت، شریکان متعدد، فقط لذت و لذت تا بی نهایت) خوش تر بود یا این روزها؟ (که خود را چنین دیوانه وار اسیر او کرده؟) با شنیدن پاسخ خود، یکه خورد... «هیچ زمان» او هیچ زمان خوش نبوده است...

زنگ موبایل رشته افکارش را گسست.. سلام. آره، باشه، پس می بینمت..

فکری به جانش افتاده بود و رهایش نمی کرد.. «آخرش چه می شود؟» آخر داستان کتاب** که وجشتناک تمام شده بود. پسر و دختر عاشق خود را به دست دو مار سپردند تا عشقشان جاودانی شود. بهشان گفته بودند که تمام عشق ها در وصال مرده اند. آنها از این می ترسیدند...

یعنی تنها راه جاودانه کردن یک عشق مرگ است پیش از رسیدن به وصال؟ یاد رومئو ژولیت افتاد، لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد.. ماندگاری تمام این عشق های جنون آسا در نرسیدن بوده است... اما این ترس آور است.

نگاهی به ساعتش انداخت. هنوز وقت داشت. لحظه ای به ذهنش رسید که داستان آندو، جز یک شوخی مسخره چیز دیگری نیست. صبر کن.. صبر کن ببینم.. اصلاْ چرا باید دوباره او را می دید؟ نه، گلایه ای نداشت از کم توجهی های او، اعتراضی نداشت به بی ثباتیهایش، تلاش کرده بود فراموش کند تمام آن تحقیر شدنها و التماس کردنها را..

کتاب راست می گفت که «معشوق چنان می نماید انگار سرگشتگی وظیفه عاشق است» این تقصیر معشوق نیست، او که گناهی ندارد اگر تو عاشقش شده ای، این راهی است که خود انتخاب کرده ای، با علم به همه دردهایش، تو می دانستی که «غم یک عاشق، غم کمی نیست..»

نه گلایه اش اینها نبود، حرفش چیز دیگری بود... سردرگمی امانش نمی داد...

کاش می دانست چه می خواست. به خانه برگشت. خواهرش کتاب می خواند. روی مبل دراز کشید و به سقف خیره شد. «چرا آدمها عاشق می شوند؟» ناگهان از ذهنش بیرون پرید. -«چی گفتی؟» آنا همیشه نظرات خوبی می داد، بد نبود اگر نظر او را بداند. +«چرا آدمها عاشق می شوند؟» -«من فرضیه خودم را دارم. آدمها در ابتدای تولد یک سیاره گازی اند. جرم کمی دارند. به مرور که تجربیات عاطفی بدست می آوردند و روابط عمیقی با انسانها برقرار می کنند، چگالی آنها افزایش پیدا می کند تا روزی که به سیاهچاله تبدیل می شوند.. خیلیها تا آخر عمر یک سیاره معمولی باقی می مانند.»

به دست و پایش نگاهی انداخت، لااقل مطمئن بود که گاز نیست! به خیالات خودش برگشت. برای نخستین بار در عمرش عاشق شده بود... این تنها چیزی بود که می دانست. هر بار که بینشان به هم می خورد و تصمیم می گرفت کنار بکشد، ندایی در درونش ملتمسانه می پرسید «آیا به اندازه کافی برای عشق اولت تلاش کرده ای؟» می ترسید این صدا رهایش نکند. می دانست عشق منتظر آدمها نمی شود و خط بطلان روی آنها که حسابگر و ترسو و جاه طلب اند می کشد. نمی خواست روزی پشیمان شود... و دوباره تلاش می کرد، او که چیزی از دست نمی داد...

دیگر حتی کتاب، آن یار قدیمیش هم، پناهی نبود. بیشتر نمک به زخمش می پاشید... در داستانها همواره تحمل سختیهای راه عشق ستوده شده، ارزش عشق ها با شدت غم و رنج عاشق سنجیده می گردد. آه این افسانه ها چه چهره ای از عشق برای ما تصویر کشیده اند؟

قانون طبیعت است که به هر آنچه دور از دسترسمان باشد حریص تر می شویم... از همین روست که معشوق، خودآگاه یا ناخودآگاه، ابا دارد از همیشگی بودن، سهل الوصول بودن، در دسترس بودن...

موبایلش بوق کوتاهی زد. نوشته بود: «اصلاْ حوصله ندارم. قرار کنسل.» پرسید: «چرا؟ اتفاقی افتاده؟» گفت: «دیگر نمی خواهم ببینمت، زنگ هم نزن. تو را به خدا دست از سرم بردار...»


 

راستی فکر کنم فهمیدم «چرا» گفت.. چون «حالا» که من اینجام، می تونم خیلی به دردش بخورم!!!
لطفاْ گوسفند نباشید...

 

پی نوشت: این احمقانه ترین دلیلی بود که می توانستم بیاورم... خودم می دانم... اما چیزی بیشتر از این نمی دانم!!!


*و** اشاره به کتاب «شرق بفشه»

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت توسط دریا |

«من دوستت دارم، دلمم برات تنگ شده... جدی جدی فکر نمی کردم دلم اینقدر برات تنگ بشه»
اینها عین کلماتی است که وقتی در گوگل تاک با هم حرف می زدیم به من گفت...

اینها را گفت و رفت و من ماندم و کلنجار رفتن با این سوال که «چرا» گفت؟ چرا «حالا» گفت؟ چه نیازی به گفتنشان بود وقتی که این فاصله، تمام قوانین گذشته را بی معنی کرده است، وقتی معمولی ترین حرفهای قدیم، حالا خنده دار جلوه می کنند...

از ساختمان بیرون زدم تا غذایی بخورم. حس خوبی داشتم. راست می گویند که اگر بدانی کسی دوستت دارد زندگی چقدر زیباتر خواهد بود!
اما حس خوبم که فروکش کرد، کم کم ترس جایش را گرفت... هر چه بود، حرف از «دوست داشتن» زدن بین ما، به خودی خود، خطر حضور ممنوعه ای را گواهی می داد.

شاید اگر وضعیت الانم فرق می کرد و اگر نفر سوممان کس دیگری بود، بدون هیچ تردیدی پیش می رفتم (آخر برای سالها، بزرگترین رویای کودکیم، ورود به یک مثلث عشقی بوده است!!) ولی حالا بدون هیچ تردیدی کنار می کشم... وانمود می کنم که انگار اصلاْ منظورش را نفهمیده ام، انگار اصلاْ خودم هم هرگز دوستش نداشته ام...

عادت کرده‌ايم به سکوت
عادت کرده‌ايم به موج خاموش ناگفته‌هامان
و به مرگ هم که واپسين بلوغ بودن است...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت توسط دریا |