می گوید بیا استادیوم بدویم. می خواهم بروم اما کارهایم مانده.. البته نمی دانم چه کاری، فقط می دانم کارهایم مانده.
می پرسد چکار می کنی؟ می آیی یا نه؟ می گویم یکربع دیگر خبر می دهم.. می خندد: پس نمی آیی.. می گویم باید فکر کنم!!!!
ای وای! برای آنکه ببینم الان می توانم بروم بدوم یا نه باید فکر کنم... این یعنی ذهنم بد جوری قفل کرده.. این یعنی باز به هم ریخته ام.. این یعنی یک جای کار درست نیست..
فردا عید است.. امسال عید را نمی فهمم.. درکش نمی کنم.. انگار بدون اجازه من دارد می آید..
آهای!! کمی صبر کن.. خواهش می کنم.. من هنوز آماده نیستم.. هنوز کارهایم مانده...
پی نوشت: می دانم چه مرگم شده.. الان فهمیدم..
از زمانی که به اینجا آمده ام، خیلی چیزها دز نظرم تغییر کرده، با دنیای جدیدی آشنا شده ام، انسانهای جدید، افکار و عقاید جدید.. احساس می کنم ناگهان تمام آدمهای دور و برم از جنس دیگری شده اند... اینها همه کسانی هستند که حرفی برای گفتن دارند، راهشان را یافته اند، می دانند از زندگی چه می خواهند... چیزهایی که دوستان گذشته من هرگز نداشتند..
و من دیوانه وار به دنبال کشف قلمروهای تازه ام.. شناختن و شناختن و شناختن...
هر روز عقیده ای قدیمی کنار نهاده می شود و شناختی جدید، جایگزین.. می خواهم بنویسم.. می خواهم حرف بزنم.. می خواهم تمام داستان ۲۳ساله ام را تعریف کنم.. داستان اعتراض و طغیان و تجربه و کشف و تغییر... داستان لذت عظیم «احساس کردن با تمام وجود»...
اما هنوز همه چیز مغشوش است.. هنوز گم ام.. صبر کنید.. صبر کنید.. به زودی پیدا می شوم!!
بحبحه امتحانات است.. ما اما شب فیلم «فقر و فحشا» تماشا می کنیم... و می فهمیم که می توان با یک بار دبی رفتن یک میلیون کاسب شد....
بعد تا صبح بیدار می مانیم تا برای امتحان فردا خاکی بر سر بریزیم... این دو هفته انگار تمام شدنی نیست. اینقدر در تمام عمرمان امتحان داده ایم که که داریم بالا می آوریم... به درک... شش واحد حذف پزشکی... خلاص
و امروز پنج شنبه است. حوصله مان بد جوری سر رفته. دو دختر یاغی و سرگرمی قدیمی... پارک لاله
چه شیطنتی است در پیاده برگشتن تا میدان ولیعصر؟؟ یا شاید چه کنجکاوی یا اصلاْ عصیان گری ای؟؟
دیر وقت است و ماشینی پیله کرده.. راننده سرعت اتومبیل را کم می کند و انگار از طرف شخص کنار دستش حرف می زند. می گوید که طرف، استاد دانشگاه شیراز است و برای کنفرانسی به تهران آمده، در هتلی اتاق دارد و علاقه مند است که ما را شب مهمان کند.. محل نمی گذاریم و به راهمان ادامه می دهیم... اتومبیل همچنان با سرعت آهسته کنار خیابان می آید و ما در پیاده رو... ۵۰ هزار تومان پیشنهاد می دهد... نگاهی می اندازیم. مردی حدوداْ ۴۰ ساله با لبخندی تا بناگوش به ما خیره شده. به نظرش ۵۰ تومان قیمت خوبی است برای یک شب خوش گذرانی در تهران، فارغ از اهل و عیال، از این فرصتها دیگر به این زودیها دست نمی دهد... بدمان نمی آید کمی سر به سرش بگذاریم ولی ارزشش را ندارد. می گوییم گورش را گم کند... و می کند.
هنوز چند قدمی نرفته ایم که ۲۰۶ ای مشکی سرعت کم می کند. دو پسر جوان اند. برادرانه می پرسند آن اتومبیل با شما چکار داشت؟ مزاحمتان شده بود؟ آها!! ایندو جان می دهند برای وقت گذرانی... سری تکان می دهیم. پیشنهاد می کنند که ما را تا جایی که مسیرشان هست برسانند و ما هم قبول می کنیم. اتفاقاْ مسیر هر دویمان مشابه است.
بین راه در یک بستنی فروشی گلویی تازه می کنیم. ایندو آنقدر شوخ طبعند، و ما از شوخیهای آنها آنقدر دلمان را می گیریم و ریسه می رویم که انگار همین یک شب به اندازه تمام عمرمان خندیده ایم.
اما دیگر دیر شده. باید هر چه زودتر به خوابگاه برگردیم. پیشنهاد می دهند که به خانه مجردی آنها برویم و تا صبح بگوییم و بخندیم!!! سحر از این پیشنهاد استقبال می کند. گویا حسابی خوش می گذراند.. من اما چندان تمایلی ندارم... گر چه تصور خاصی هم از اینکه اگر برویم چه خواهد شد ندارم، و شاید اهمیتی هم ندارد.
آنها اصرار می کنند... سحر به طرز مضحکی رو به من می کند و معترضانه می گوید: دریا! آخر چرا نمی خواهی بیایی؟؟ خوب دلیلت را به ما هم بگو؟؟!! و من هر چه تلاش می کنم نگاه عاقل اندر سفیهی تحویلش بدهم انگار حالیش نمی شود...
خوب، نتیجه همچنان ۳ به ۱ است و البته آنها پیروز می شوند...
این نخستین باری است شب به خانه کسانی می رویم که تازه یکساعتی نیست با آنها آشنا شده ایم...
و این داستان ادامه دارد...
دلم اینجا سرد است
دلم اینجا تنگ است
فصلها بی معنی
آسمان بی رنگ است
سرد سرد است اینجا
باز کن پنجره را
باز کن قلبم را
گرم کن جان مرا...
خبر را که دیدم شوکه شدم... اسمها را تند تند می خوانم.. نه!! «تو»* نه!!
آه که آنها برای رسیدن به هدف خود چه بهایی می پردازند و ما چه بهایی؟؟ آه که آنها چه شجاعانه هر روز تمام این بی عدالتیها، تحقیر شدنها، محروم شدنها، آزار و اذیت شدنها و حالا هم حبس کشیدنها را تاب می آوردند و ما در این گوشه دنیا، به کشور متمدنی که در آن ساکن شده ایم می نازیم...
ما چه ساده می گریزیم و آنها چه صادقانه می ایستند.. از جان مایه می گذارند و می مانند... بی هیچ چشم داشتی...
برای چه کسی؟ برای من، برای تو... برای مادر من.. مادر تو... برای دختر من.. دختر تو
برای زن ایرانی... برای محرومیت دیرینه زن ایرانی...
این روزها زندان اوین زخم تازه ای بر قلب خویش حک می کند... این روزها زندان اوین پذیرای زنان بلند پروازی از سرزمین من است که تا نفس در سینه دارند، برای رهایی زن فریاد خواهند زد...
من عاشق شده ام.. و خوب البته این چیز عجیبی نیست! هنوز دو ماه نشده که به اینجا آمده ام و اصلاْ سه چهار بار بیشتر نیست که دیده امش، اما انگار گلویم بدجوری پیشش گیر کرده!
احساس می کنم او هم مرا دوست دارد و همین باعث می شود هی بیشتر دوستش داشته باشم!!
من می میرم برای این حس های دوگانه و شک و تردید های آغازین یک رابطه، وقتی هنوز داری مزه مزه می کنی، وقتی هنوز اطمینان نداری که آیا احساس طرف مقابل هم مثل توست یا نه، وقتی از هر حرف یا نگاه، هزار برداشت می کنی..
گر چه من در طی این سالها به این تجربه رسیده ام که حتی تور کردنِ(!!) رابرت دنیرو(!!!) هم، طوری که جداْ باورش بشود اگر با تو ازدواج نکند تا آخر عمر پشیمان خواهد بود، کار چندان سختی نیست، چه برسد به یک پسر تنها و دور از خانواده آنهم در مملکت غریب.
اما حقیقتی که همیشه کار را خراب می کند آنست که من از مبارزه با حریف ضعیف متنفرم و حریفی که به دوست داشتن اعتراف کند ضعیف است... حالا این وسط، تنها کاری که از دستم بر می آید آنست که بنشینم و دعا کنم او هرگز اعتراف نکند.. یا لااقل به این زودیها نه...
آن وقت همیشه فکر می کنم چقدر هیجان انگیز خواهد بود اگر روزی بدون دلیل رو به من کند و لبخندی بزند یا اینکه حرف دو پهلویی بگوید یا حتی یک اس.ام.اس دوستانه بفرستد.
و با این حال، به هیچ کس نگویم و هیچ کس نداند که من یواشکی، خودم تنهایی، او را دوست دارم.. و هر وقت در جمع، او هست، من انگار حواسم اصلاْ نیست و وقتی او نیست من انگار اصلاْ نیستم...
و باز جلوی دیگران طوری تظاهر کنم که برایم چقدر عادی و بی اهمیت است، که اصلاْ خنده دار و مضحک است.. اما فقط خودم بدانم که چقدر دوست داشتنی است و حرفهایش چقدر بامزه است..
تا هیچ کس، هیچ کس، نداند که من برایش می میرم.. حتی خودش...
پس تو را به خدا نیا و هیچ چیز نگو.. لا اقل تا مدتی.. بگذار خوش باشم با خیال خودم!!!
«من به خدا گفتم امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد. امروز انگار اینجا بهشت است. خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی... »
آنشب که من و باران با هم خاطرات مدرسه را مرور می کردیم، درباره خیلی چیزهای دیگر هم حرف زدیم. اینکه چطور آدمها به همین سادگی فراموش می کنند، خود را و آرزوهایشان را، چطور کم کم علاقه شان را به کشف دنیاهای جدید، آغازهای دوباره از دست می دهند. چطور دیگر نداها را نمی شنوند...
برایم از خوابهای باور نکردنی اش گفت، دیدم تجربیات من در برابر آنها هنوز چه خام اند.. با حسرت به یاد آوردیم آنچه پیش از این، چه معصومانه پاداش می گرفتیم و حالا حتی نبودش را از یاد برده ایم...
از عشقم برایش گفتم.. از آن رابطه پر فراز و نشیت.. اینکه آغازش بیشتر برایم بازگشت یک حس فراموش شده بود، احساسی گمشده... نه حتی به او بلکه اصلاْ به معشوق او.. به خدا.. گفتم که نماز خواندن یادم داد، معنی جملاتش را به من آموخت و چقدر تشویقم کرد. گفتم اما خودش را نماز ارضا نمی کرد... میدانستم که بی شک او یکی از بندگان برگزیده خداست، شبیه دیگران نبود... و اعتراف کردم کار را به جایی رساندم که با دو چشم کور، خدا را در او متجلی می دیدم و او را در خدا... شاید این بزرگترین اشتباهم بود...
و بعد، آن روزی که گفت خدا برایش بیش از حد سخت گیر شده، اما او دیگر نمی خواهد حرفش را گوش کند و تصمیم گرفته بر خلاف خواسته او، با من بماند، انگار تمامی آنهمه عظمت و شکوه، برایم شکست... دیدم که خدا در برابر چشمان بهت زده ام، جان داد...
گر چه یکروز نشده باز مرا رها کرد و دنبال دیوانگی اش رفت...
شوریدگی او عاشقانه بود، اما حیف که بی ثبات... و این تزلزل همان اندک ایمان مرا هم بر باد داد... و روزی به خود آمدم و دیدم انگار فرسنگها از خدا دور شده ام و دیگر حتی روی باز خواندنش را هم ندارم...
او، عاشق خدا بود و من، عاشق او ... او عاشق خدا ماند و من، تک و تنها... بی خدا و بی عشق و بیدل...
باران به دادم رسید. گفت: چه می خواهی؟ گفتم او را. گفت: برایش چه کرده ای؟ گفتم تلاش می کنم هر روز کار خوبی انجام دهم، به آدمها کمک کنم، انسان خوبی باشم.. گفت: نه! برای «او» چه کرده ای؟ برای خود خودش؟
و قول داد و قول دادم هر روز فقط و فقط به خاطر او یک نماز بخوانیم (اگر نمی توانیم هر پنج تا را بخوانیم) قرار شد یک ماه امتحان کنیم و نماز شب را بخوانیم. تا شاید بعد آن، بتوانیم ادعا کنیم کاری برای خدا کرده ایم. آنشب گذشت، او ماند و من آمدم.. او بر سر قولش و من... یک ماه تمام شد، خبرم را گرفت، نمی توانستم بگویم از پس حتی همین هم برنیامده ام... هر روز می گفتم امشب دیگر می خوانم اما.. بالاخره عزمم را جذم کردم و یک نیمه شب، پنهانی، طوری که کسی بوئی نبرد سراغ مهر و سجاده رفتم.
می خواستم چادری بپوشم، اما طوری دور سرم پیچیده شد که احساس کردم داشت خفه ام می کرد، ترسیدم، بازش کردم.. اما همچنان در جایم مردد مانده بودم، سجاده زیر پایم پهن بود، قبله رو به رویم، من در محضر پروردگار بودم...
خدایا! چه فرقی می کند چیزی دور سرم پیچیده باشم یا نه؟ این منم و آن تو، و هیچ نامحرمی در میان نیست...
و در همان حال آغاز کردم...
می خوانم، به خاطر تو و رضای تو، و تو بزرگتر از هر آنچه هستی که در تصور من می گنجد.. ستایش مخصوص توست... الحمدلله*...
«و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود با لبختدی پیامبر را پاسخ گفت، زیرا پیمانش را با خدا به یاد می آورد. آنگاه خدا گفت: به پاس لبخند کودکی جهان را ادامه می دهیم...»
خوابیدم و پس از مدتها باز خواب پرواز دیدم.. اگر شما هم چنین خوابی دیده باشید می دانید که چه حس منحصر به فردی است. چیزی که هرگز نمی توان در بیداری مشابهش را تجربه کرد.
در خوابم پسر کوچکی بود که به تازگی مادرش را از دست داده بود. به او از کیفم مقداری خوراکی دادم. یادم می آید چون در حال پرواز مردم مرا با تعجب نگاه می کردند به روی زمین برگشتم. اما آنقدر سبک بودم که مثل فضانوردها باید آرام آرام می پریدم و جلو می رفتم.. خواب خیلی خیلی قشنگی بود...
«پس پروردگار فرمود: دشمنان اند که معجزه می خواهند، معجزه ای که مبهوتشان کند. دوستان اما با اشاره ای ایمان می آورند..»
و یک خواب برای اشاره کافی است..
برای من کافی است...
کیست که با خوابی بیدار شود؟؟
«فردا اما، تو باز عاشق می شوی، تا «عمیق تر» شوی و «وسیع تر» و «بزرگ تر» و «ناامیدتر». تا «بی نیازتر» شوی و به او «نزدیکتر».
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!»
*یادم داده بود ترجمه جملات را هم بخوانم.
**جملات داخل گیومه از کتاب «پیامبری از کنار خانه ما رد شد» انتخاب شده اند.