می خواستم اعتصاب کنم اما نه، نمی شه...
این چند روزه سرم خیلی شلوغ بود و لا اقل تا یکی دو هفته همچنان خواهد ماند. دیشب تا خود صبح بیدار بودم و داشتم به کارهای عقب افتاده ام می رسیدم... الانم حاضرم همین جا جلوی همه برم زیر میزم و روی زمین پهن بشم، شاید بتونم یک خورده بخوابم!
آره انگار همه چیز طوفانیه.. درسها، زندگی، حتی آب و هوا... برای همین تصمیم گرفته بودم چند وقتی اعتصاب غذا (نه، نه، اعتصاب وبلاگی!) کنم و چیزی ننویسم.. ولی این وبلاگ که بی صاحاب نمی مونه!! آره من از این بهانه استفاده می کنم و از همین جا به «باران» اعلام می کنم تا وقتی تو دوباره دست به قلم (نه! کی بورد) نبری من تو اعتصاب می مونم (هه هه از چه حربه ای استفاده کردم)
پس باز باران با ترانه...
پی نوشت: wow !! من باید الان از ساختمون بپرم بیرون و هزار بار بپرم هوا!!! آخه استوارت حسابی حالمو گرفته و من دارم ذوق مرگ می شم... مجبور شدم اعتراف کنم که اشتباه کردم (من؟!! من؟؟) و این اعتراف خیلی لذت بخش بود (همون منت کشی خودمون یعنی!) ... هو هو یک نفر پیدا شده می تونه نوک من بچینه!!
نه... دیگر این وبلاگستان هم ارضایم نمی کند..
می خواهم فریاد بزنم.. از آن فریادهایی که نیمه شبها در حالیکه سرمان گرم عرقهای خانگی بود (گاهی هم الکل سفید!) و ضرباهنگ موسیقی تندی که میز شیشه ای را می لرزاند نمی گذاشت صدا به صدا برسد، در حالیکه در خانه ویلایی فشم، روبروی شومینه ذغالی می رقصیدیم، سر می دادیم...
یا زمانی که در راه شمال، وقتی که من و سحر با کلی بدبختی از سعید اجازه می گرفتیم و لبه پنجره های عقب ماشین می نشستیم، دستهایمان را از بالای سقف به هم می دادیم و «جاده آغوششو وا کرده برام» را از ته ته دل داد می کشیدیم...
یا در شبهای خنک تابستان خوابگاه، که همه به خانه هایشان رفته بودند اما ما مانده بودیم و کنسرت های ابی و داریوش را در محوطه خوابگاه با هم اجرا می کردیم...
آن روزها حق داشتیم فریاد بزنیم.. آن روزها به همه چیز اعتراض می کردیم.. حق داشتیم...
ولی حالا چرا؟
می خواهم سرم را بکنم توی وبلاگم و بلند بلند داد بکشم... آااااااای آدمها... یک نفر در آب دارد می سپارد جان...
کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود...
دست و دلم به کار نمی رود، به خودم قول داده بودم امشب نه وب گردی کنم، نه اصلاْ بنویسم.. کارهایم بدجوری تلنبار شده.. اما چه کنم... مسنجر را باز می کنم.. به بهانه احمقانه ای می خواهم برای اپتیموس پیغامی بگذارم.. پشیمان می شوم و مسنجر را می بندم...
از آخر هفته ها متنفرم.. از فضای سوت و کور متنفرم.. از تنهایی متنفرم... کاش امشب را با بچه ها می گذراندم.. موبایلم را بر می دارم که برایش بنویسم کاش با تو می آمدم.. پشیمان می شوم و موبایلم را کنار می گذارم... از این ملاحظه کاریها متنفرم...
پی نوشت: اسم سپهر در لیست مسنجرم هنوز در انتظار قبول Add Request است.. روی آی دی اش کلیک می کنم و برایش یک عروسک عینکی می فرستم.. مطمئنم که هرگز آنرا نخواهد دید.. می دانم که هرگز Add request ام را Accept نمی کند.
برایش چیزی می نویسم.. Invisible است اما جوابم را می دهد.. Add ام می کند و کمی حرف می زنیم. می رود و منهم دیگر باید بروم. امروز هم گذشت... همین...
اینروزها یکی از سرگرمیهای ثابتم، خواندن دست نوشته های روزانه دختری است که با خودش حرف می زند. زیبا می نویسد، خیلی زیاد. از آن نوشته هایی که گاه حتی حس حسادتم را بر می انگیزد!!! و این تراوشات، به قول خودش از کسی است که «بعضی وقتها چقدر دلش می خواهد می توانست بقیه عمرش را با همه مخلفاتش بدهد اما یک شبانه روز شاد باشد و ارام و خوشبخت. عین قصه ها، عین کارتونها، عین فیلمها»
و تعریف می کند که «زری می گه ساکت که بودی، حالام که یک کلمه با من حرف نمی زنی. می گه همه چی رو قایم می کنی اون تو، نمی ذاری هیچ کس نزدیکت شه، ادمو خر می کنی. نمی دونم زری چی می گه. به درک. بهش می گم وقتی عصبانیم همینه که هست» ...
و من از خود می پرسم چطور کسی که زری نتوانسته به حرفش بیاورد، می تواند هر روز در این وبلاگستان، اینقدر روان و لطیف رویا ببافد...
به خاطر همین چیزهاست که من می میرم برای سرک کشیدن به خلوت تنهایی آدمها... برای کشف دیگرانی که در پس چهره های ساکت، بد اخلاق، گوشه گیر، مهربان، افسرده، شاد یا هزاران شکل ظاهری دیگر نهفته است... برای کشف «درون» آدمها...
نمی دانید چه لذتی است!!!
می ترسم، می ترسم نکند باز دل و دینم را به باد دهم. آخر مقاومت در برابر وسوسه تسلیم شدن به آغوشی پر کشش، چیزی نیست که به راحتی از پسش بربیایم.
وقتی شانه به شانه راه می رویم و برای ثانیه هایی، بازوهای برهنه مان با هم مماس می شوند... قلبم فشرده می شود... درد آن تمام بدنم را فرا می گیرد... و من سراپا نیاز می شوم... سرشار از تمنای لمس شدن... بی هیچ شرمی از گدایی نوازشی لطیف...
خاطرم نیست رابطه ای برایم امنیت یا احساس تعلقی آورده باشد.. روح سرکشم هرگز در کنار روح دیگری آرام نگرفته... چه با دوستان دخترم و چه پسر (البته غیر از یکی، غیر از «باران») همیشه احساس می کنم این منم که می توانم دیگری را شاد کنم، مراقبش باشم، در تصمیم گرفتن کمکش کنم، اگر می ترسد آرامش کنم و اگر راهش را گم کرده پیدایش کنم... همیشه این من بوده ام که دیگران را شجاع کرده ام، تشویق کرده ام، یا تعریفشان را گفته ام... من بوده ام که به پیشرفتشان کمک کرده ام و بهشان امید داده ام...
اما هیچ گاه کسی نتوانسته در روزهای طوفانی یاریم کند، یا بیشتر از آنچه خودم داشته ام چیزی برایم بیاورد... هرگز نتوانسته ام باری از دوشم را به دیگری بسپارم، حتی شده با شریک کردنش در دلتنگی هایم...
برای من در تمام بستر هایی که خفته ام و تمام آغوشهایی که پناه گرفته ام، آرامشی وجود نداشته است...
و حالا انگار باز همان داستان قدیمی...
با هم قهوه خوردیم (تنهایی!! فقط خودمان دو تا!! خوب بود، خوب بود!!) و بحثهای فلسفی.. احساس کردم انگار در من به دنبال جواب سوالهایش می گردد.. می خواست تند تند احساساتش را بگوید و نظرم را بداند. شاید هم می خواست اینطوری مرا بیشتر بشناسد، اما به هر حال دیدم که هنوز با افکارش درگیر است. و داستان قدیمی... دوستش می شوم، کمکش می کنم، هر کاری از دستم بر بیاید برایش انجام می دهم، و در همان حال، باز این منم که فراموش می شوم...
نه، گله ای ندارم. شاد کردن دیگران، از بزرگترین لذتهای زندگیست. ولی به گمانم این کمی بی انصافی است... آخر دل من هم گناه دارد!!
از کجا یکدفعه ظاهر می شوی؟؟ همیشه با همان لبخند مرموز!!
یکروز توی آسانسور دیدمت.. ملاقاتمان بیشتر از چند ثانیه طول نکشید. موقع خداحافظی گفتی: «خوشحال شدم.» می دانی چقدر ذوق کردم؟! منهم از دیدنت خوشحال می شوم.. باز هم این طرف ها بیا...
و خدا این آسانسور را برای ما نگه دارد!!!
چله نشین تو تو تو تو تو شده ام... ماههاست که چله نشینت بوده ام... از همان زمانی که برای هزارمین بار از هم خداحافظی کردیم و من باورم نمی شد که این یکی، راستی راستی آخرین خداحافظیمان خواهد بود...
از آن روز به بعد، آنقدر با خود تکرار کرده ام که دیگر باورم شده به هیچ کس احتیاج ندارم... و این را مدیون تو ام... تو به من بی نیازی آموختی...
امروز پس از این همه وقت، لحظه ای از ذهنم گذشت که رابطه جدیدی را آغاز کنم...
پسر بدی نیست، سر و کارمان هر روز با هم است... می توان خیلی ساده و عادی شروع کرد... حتی دیگر حوصله صبر کردن برای او را هم ندارم، به درک که حریف ضعیفی است یا قوی... و در اندیشه رویای تازه ام بودم که تو باز سر و کله ات پیدا شد... همیشه بی موقع می رسی!!! تنها نیم نگاهی انداختی و سری تکان دادی... یعنی: «خاک بر سرت، چه زود کم آوردی!!»
بازی کثیفی است. (یعنی آخرش کثیف می شود.) همه ما روزی واردش می شویم، یکی زودتر یکی دیرتر، بعضی ها یواشکی اش را ترجیح می دهند، بعضی ها آنقدر صبر می کنند تا دیگران بهشان اجازه بدهند و بطور «رسمی» بازی می کنند... با کنجکاوی شروع می شود و با تهوع تمام... همیشه آخر، گندش در می آید.
بعضی ها به بازی ادامه می دهند به این امید که شاید روزی هم بازی بهتری پیدا کنند، بعضی ها کتاب می خوانند، فکر می کنند یا تلاش می کنند، مگر بازی جدیدی اختراع کنند، و بعضی های دیگر آنقدر احمقند که تا ابد همان بازی تکراری را ادامه می دهند و با خود فکر می کنند: زندگی «چقدر» شیرین است...
اما هیچ کس هرگز نمی پرسد اصلاْ چرا باید بازی کرد؟ چه کسی خواهد برد و چه کسی می بازد؟ شاید من و تو هر دو بازنده باشیم، شاید این بازی اصلاْ بازی من و تو نباشد، شاید باید به دیگران واگذاریمش...
آری بازی کثیفی است این دست و پا زدن (البته آخرش کثیف می شود!!)
تن رود همهمه آب، من پر از وسوسه خواب واسه رویای رسیدن، من بی حوصله بی تاب
میون باور و تردید، میون عشق و معما با تو هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیا
با تو پر شور و نشاطم تو هیاهوی نگاتم تو یه آواز قشنگی من تو آهنگ صداتم
مث خنده رو لباتم مث اشک رو گونه هاتم تو رو می بوسم و انگار شاعر شعر چشاتم
دشت پونه های وحشی رنگ التماس و خواهش موج خاکستری باد شعله گرم نوازش
بیا گلواژه عشقو با تو همصدا بخونم تو رو دوست دارم و ای کاش تا ابد با تو بمونم
دیر وقت است.. اگر بخواهم به آخرین اتوبوس برسم باید کم کم وسایلم را جمع کنم و راه بیافتم. می خواهم کامپیوترم را خاموش کنم که بطور اتفاقی گذارم به این وبلاگ می افتد.. و آهنگی که شروع می شود...
انسان چه موجود دوست داشتنی است... انسانی که احساس دارد... و من احساس دارم!!!
تن رود، همهمه آب... و من دیوانه می شوم... تو رو می بوسم... و پرواز می کنم... انگار شاعر شعر چشاتم...
وقتی شعری تو را اینچنین از خود بی خود می کند دیگر چه اهمیتی دارد که آخرین اتوبوس را از دست بدهی!! نهایتش چند دلاری پیاده می شوم و یا یک ساعتی پیاده روی خواهم کرد!! می گذارم به حساب «پال مال» های نکشیده ای که کنار خیابان رها کرده ام...
از رو هم نمی روم.. حالا دیگر یک و نیم صبح شده و من همچنان لم داده ام و دارم وب گردی می کنم (لازم به ذکر نیست که برای هزارمین بار هم می روم به همان وبلاگ و دوباره آن آهنگ را گوش می دهم!!) می گویند خدا خر را شناخت و به او شاخ نداد.. خدا را شکر که در این مملکت تاکسی خیلی گران است!!!!
در حالیکه همه تو ایران دارن از تعطیلات عید لذت می برن و خوش می گذرونن، من دارم خودمو برای امتحانات آماده می کنم. دیروز اولین میان ترمم رو دادم. کمی استرس داشتم. ورقه امتحان رو که جلوم گذاشتند خشکم زد.. هی! اینا چه سوالهاییه؟؟ سبک سوالها در مقایسه با سال پیش کاملاْ تغییر کرده بود اما انگار هیچ اعتراضی، یا حتی تعجبی در کار نبود!! همه سرشونو پایین انداخته بودند و تند تند می نوشتند..
من هم کمی که گذشت و به خودم مسلط شدم شروع کردم.. خوب نه، اونقدرهام بد نیست.. یکی از سوالها از ما خواسته بود تکنیکی تخصصی رو برای یک غیر متخصص توضیح بدیم. الان که از جو امتحان دراومدم می بینم که حقیقتاْ اونچیزی که ما به عنوان یک مهندس بیشتر از هر چیزی احتیاج داریم برقراری ارتباطه.. تکنیک های تخصصی رو همه یاد میگیریم اما مهمتر از اون اجرا کردنشه، و استاد چقدر خوب اینو به ما یادآوری کرد.
راستی نکته جالب دیگه این بود که گر چه در حدود صد دانشجو در یک سالن بزرگ نشسته بودیم و فقط سه دانشجوی سال بالایی مراقب ما بودند، من هرگز پچ پچی یا هیچ تلاشی برای تقلب کردن ندیدم..