تبليغاتX
...

 

صکص چیست؟ به نظر من تنها یک حس «متفاوت»... چه کسی می تواند با اطمینان بگوید که یک حس «خوب»؟ گمان نکنم کسی منکر درد جسمانی آن (لااقل برای خانمها) باشد؛ منظورم هم فقط درد هنگام دخول نیست.  در نظر یک روان شناس، لذت بردن از درد یک بیماریست، نامش را هم گذاشته اند «مازوخیسم».. آیا ما همه مازوخیسم داریم؟ به یاد بیاوریم کارکرد اصلی صکص را، تولید نسل. آیا هرگز به این فکر افتاده اید که شاید  کسی سالها ما را فریب داده؟ کسی که می ترسد نکند مخلوقاتش تمام شوند!

نه، منظور من از صکص بوسیدن نیست آنگونه که گونه های کودکی را می بوسم، منظورم از صکص بغل کردن نیست آنگونه که هر بار که به خانه باز می گردم مادرم را در آغوش می گیرم.. منظور من از صکص تمام آن حالات و رفتارهایی است که به فرمان مغز انجام نمی شوند، اعمالی که اتفاقاً هر چه بی منطق تر و وحشیانه تر، راحت بگویم هر چه حیوانی تر انجام شوند لذت بخش تر به نظر می رسند...

آیا خشونت نهفته در صکص بازتابی از بعد غیر انسانی ما نیست؟ آیا دلیل میل ما به آن، تنها رها شدن از قید و بندهای معمول زندگیمان نیست؟ صکص جاییست که در آن کسی بازخواستمان نمی کند، رئیس و مرئوسی در کار نیست، فقط ما هستیم و احساسات عجیب و غریب، دیوانه بازی و داد و فریاد...

 

مرتبط: My Game Theory

 


شکی نیست که من به عنوان نویسنده این متن گر چه ناخواسته، اما بیش از بیست سال، تحت تاثیر افکار و عقاید مذهبی و عرفانی و سنتی ایران قرار داشته ام، سخنان متضاد و متناقض بسیار شنیده ام، به جایی رسیده ام که دیگر نه حرف روان شناسها را باور می کنم، نه مذهبیان، نه حتی عرفا را... آنقدر دروغ شنیده ام که دیگر حقیقت برایم تقدسش را از دست داده... هر آنچه که می نویسم تراوشات ذهن آشفته ام است که گاه حتی برای خودم عجیب می نماید!! می نویسم تا شاید در این بیرون ریختن ها خودم را بیشتر بشناسم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت توسط دریا |

 

چه بی رحمانه اما صادقانه اعتراض کردی که: «اگر زندگی یک بازیست، پس چرا خودت را دست کم می گیری؟»... آری حق با توست. می دانم که گاهی خودم را بد جوری دست کم می گیرم.. روزگاری که اصلاً چیزی به نام «من» وجود نداشت، تازه چند وقتیست که دارم تلاش می کنم خودم را ببینم، راستش آنقدر نیازهایم را پنهان کرده ام، دردهایم را فرو خورده ام، فریادهایم را در گلو خفه کرده ام، که می بینم دیگر اکنون اصلاً ندای قلبم را از یاد برده ام، دیگر این دل هزار پاره، حرف زدن را فراموش کرده، آخر سالهاست که کسی به حرفهایش گوش نداده...

دارم آرام آرام بیدارش می کنم، اما هنوز به زمان احتیاج دارم، به این سادگیها نیست...

 


فیلمی دیدم از زنده زنده خورده شدن انسانی توسط یک شیر در باغ وحشی در ایران. البته آن شخص پس از بیش از 45 دقیقه دست و پنجه نرم کردن با شیر در قفس و برداشتن زخمهای بسیار عمیق، به مدد پلیسی که بسیار سریع!! خود را رساند و چند گلوله حرام شیر کرد! نجات یافت.. نمی خواهم از حالت تهوعی که با دیدن فیلم پیدا کردم بگویم، نمی خواهم از ندانم کاری پلیس یا ماموران باغ وحش بگویم، اما نمی توانم از ناله های التماس و کمک آن مرد که مدام تکرار می کرد: «تو را به خدا کمک کنید»، «تو را به خدا یک نفر کمک کند» نگویم، صدایش هنوز توی گوشم است، من اما دارم از چشمان دوربین یک موبایل نگاهش می کنم، نمی دانم این موبایل مال کیست؟ نمی دانم این موبایل دست کدام انسان حیوان صفتیست؟ آخر چه کسی می تواند اینقدر پست باشد که بی هیچ تلاشی، بی هیچ احساسی، گوشه ای بایستد و لحظه های جان دادن یک انسان را ثبت کند؟ آهای لعنتی، چطور توانستی؟

 


گله ای دارم از خودم، شاید هم درد و دل است، شاید حتی اعتراف...

با خودم کلنجار می روم که «چرا اینقدر ساده عاشق می شوم آخر؟؟!»

 

 

پی نوشت: هنوز خیلی راه دارم، خیلی راه باقیست تا رها شدن، تا عاشق شدن بی هیچ تمنایی.. آه که من چه خامم، کاش زودتر پخته شوم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386ساعت توسط دریا |

نمی دانم چقدر در برابر مشکلات حقیقی زندگی قوی هستم، هنوز تخمینی از قدرتم ندارم، فقط می دانم که اگر به چیزی بیش از اندازه گیر ندهم، زیاده خواه نباشم، به آینده فکر نکنم، تلاش کنم تا اتفاقات ناخوشایند را از یاد ببرم، اگر پذیرا بودن را بیاموزم و بالاخره اگر ببخشم خودم را و آدم ها را، آن وقت زندگیم خیلی بهتر از آن چیزی خواهد شد که اکنون هست... آن وقت خیلی کمتر از الان رنج خواهم کشید...

اگر زندگیم به هیچ شخص یا شیء ای وابسته نباشد... اگر ترس از دست دادن کسی یا چیزی را نداشته باشم... اگر به یاد داشته باشم که همه آدمها روح مشترکی از اویند... و باور کنم که زندگی اصلاْ یک «بازی» است، ما آن را بیش از اندازه جدی گرفته ایم...

+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت توسط دریا |

 

روش احمقانه خودم را برای زندگی دارم، می دانم، می دانم که هرگز نه در دانشگاه چیزی خواهم شد، نه در کار، نه در زندگی... دلیلش هم آنست که نمی توانم تمرکز داشته باشم، دائم از این شاخه به آن شاخه می پرم، وقتی باید درس بخوانم، رمان می خوانم؛ امتحان دارم، فیلم نگاه می کنم؛ با کسی قرار دارم، یاد دوست قدیمی ام می افتم؛ دستم را گرفته، گرمای دست دیگری به خاطرم می آید؛ تازه فهمیده ام رشته ام را دوست ندارم...

هیچ چیز نمی تواند ارضایم کند، از همه چیز خسته می شوم...

 

می ترسم آنلاین شوم، آخر سپهر بالاخره بعد از شش ماه add ام کرده، مطمئناً add request من پس از اینهمه وقت پریده و او خودش ID ام را پیدا کرده، یادم است در یکی از صدها خداحافظیمان ID همدیگر را توی موبایلمان save کردیم و برای تابستان امسال که من می خواستم برگردم قرار گذاشتیم. نمی دانم وقتی برگشتم و دیدمش باید چه کار کنم، در این مدت آنقدر به خودم تلقین کرده ام از پسرها متنفرم که می بینم حالا، از آن احساسات پرشور گذشته ام نسبت به او هم دیگر انگار خبری نیست.. شاید هم دوری کار خودش را کرده... اما نه، به گمانم وقتی درخواست add اش را دیدم ورق برگشت... تا دو روز قبل هنوز چشمانش برایم یاد آور چشمان یوزپلنگ بود ولی حالا...   

 

تمام روز التماسش کرده بودم که فقط بیاید و هدیه ای که برایش خریده ام را بگیرد اما قبول نمی کرد.. می دانست آمدن همان است و شروع هزار باره همان... رفتم حمام که الهام آمد و گفت sms داری، برایم خواند، سپهر بود، گفته بود «بیا»... زیر دوش بودم، آب از سر تا پایم را گرم می کرد، و من ناگهان احساس کردم تمام دنیا را آب گرم پر کرده، نمی توانستم گرمای اشکهایم و آب دوش و شعله درونم را از هم تشخیص دهم...

در تمام مدتی که از صبح تا آن زمان داشتم التماسش می کردم، غم زده بودم اما وقتی گفت «بیا»، انگار در غم غرق شدم... من نهایت غم را در آن لحظه، زیر دوش آب گرم درک کردم...

 

حالا بعد از اینهمه وقت باز می گوید «بیا»... چرا سپهر؟ بعد از اینهمه وقت چرا؟


پی نوشت: دوستی گفته «تو دیوانه ای».. نمی داند که من سالهاست دارم فریاد میزنم که «دیوانه ام»!!!  من دیوانه ام!!!  من دیوانه ترین دیوانه روی زمینم...  من دیوانه ام...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت توسط دریا |

 

پرسید همان قدر که تو دوستش داری او (اپتیموس) هم تو را دوست دارد؟ از حرفش رنجیدم.. آخر تو هم که مثل همه فکر می کنی، همان بده بستان ها.. معاملات کثیف انسانی... برای من اهمیتی ندارد.. من همه آدمهای اطرافم را دوست دارم، خیلی زیاد، لااقل خیلی بیشتر از آنچه آنها مرا دوست دارند.. خوب گاهی هم از دستشان ناراحت می شوم، اما کاری از دستم بر نمی آید، نمی توانم دوستشان نداشته باشم، جلوی دلم را که نمی توانم بگیرم، سالهاست که اینگونه زندگی کرده ام، سالهاست که بسیار بیشتر از آنچه که دریافت کنم، بخشیده ام..

اگر بخواهم واقعیت را ببینم هیچ بعید نیست اپتیموس حتی به ذهنش هم هرگز خطور نکند که برای من، حتی شده ذره ای خاص است، چه برسد به اینکه من اینطوری عاشقش شده ام، می دانم که نمی توانم هیچ وقت هم اینرا به او بگویم یا حتی با ایما و اشاره بفهمانمش. آری من دیگر مثل آن روزها قوی نیستم، مثل آن روزها که با سحر قرار گذاشته بودیم تا هر کدام بالاخره یک روز به پسری پیشنهاد بدهیم و باز مثل همیشه این من بودم که برای نخستین بار انجامش دادم...

بله این من بودم که به سپهر پیشنهاد دادم، در حالیکه اصلاً هم را نمی شناختیم، از هم هیچ نمی دانستیم، من فقط او را در یک بعد از ظهر بهاری دیده بودم و سوال احمقانه ای ازش پرسیده بودم و او هم (آنطور که بعده ها برایم تعریف کرد) یواشکی ساق پایم را دید زده بود، آخر او خیلی روی پا حساس است! و خوب از پای خال خالی من خوشش نیامده بود! به هر حال من به او پیشنهاد دادم و هنوز که هنوز است دارم تاوان آن را پس می دهم...

آری من دیگر مثل آن روزها قوی نیستم، دیگر از نه شنیدن می ترسم، حالا از همه چیز می ترسم، مثل موش کوری که دارد تونلی حفر می کند و صبح تا شب و شب تا صبح، زیر زمین پیش می رود... انگار همین پایین برای من بهتر است... می بینی چه خوب خودم را گول می زنم که «چله نشینی می کنم»؟ آخر کدام چله؟ کدام کشک؟ از خودم می پرسم جداً هنوز فکر می کنی وقتی برگشتی، وقتی باز پایت رسید به وطن پرپر شده ات، پسرکی لاغر با چشمانی به زیبایی و ابهت و دل فریبی چشمان یک یوزپلنگ، به استقبالت خواهد آمد؟ نه! اگر بخواهم حقیقت را بگویم تنها آرزویم آنست که وقتی برایش sms زدم برگشته ام، برایم نزند: به ک ی ر م... آری، به خدا از این می ترسم که چنین چیزی بگوید...

 

آفتاب را دوست دارم به خاطر پیراهنت روی طناب رخت

باران را اگر می بارد بر چتر آبی تو

و چون تو نماز خوانده ای خدا پرست شده ام*

 

و باز اگر بخواهم حقیقت را بگویم همان قدر که احتمال دارد چنین جوابی بدهد، به همان اندازه هم احتمال دارد بگوید: « نرو دریا، دیگر نرو، در این سالها که نبودی، برایت کلبه ای ساخته ام، ته جنگل، کنار رود، می توانیم با قایق هر روز تا دریا برویم و برگردیم، همان چیزی که همیشه می خواستی.. نرو دریا، دیگر نرو»

 

*بیژن نجدی

+ نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت توسط دریا |

 

امروز اتفاقی در جایی خواندم که «اپتیموس» الهه اساطیری حماقت است!! آه که نمی دانی همیشه با خود فکر می کردم که نامت چقدر برازنده توست!! راستش را بگویم من دیگر از تمام آسانسورهای دنیا متنفرم، من از همه بلیزهای مردانه قرمز خوشرنگ (شبیه آنی که تو همیشه می پوشیدی) متنفرم، من از همه دختر و پسرهای احمقی که هر روز و هر شب در فکر دیت گذاشتن و چرند گفتن و بوسیدن و خوابیدن اند متنفرم...

 

می دانم با حرفی که الان می خواهم بگویم دلت حسابی خنک خواهد شد اما به جهنم... بله درست حدس زدی! من  از آن دختر اروپایی چشم آبی مو بلوند، که امشب را با تو خواهد گذراند، با تمام وجود، از ته دل و به غم انگیز ترین شکل ممکن متنفرم...

 

 


پی نوشت: خوب اینها را وقتی نوشتم که جداً خیلی غم زده بودم... ولی حالا نه تنها همه آسانسورهای دنیا را بیشتر از هر زمانی دوست دارم، بلکه تو را هم!!   مخصوصاً وقتی که می بینی انگار تشکر خشک و خالیت بابت آرزوی خوب کردن من برای تو در آن شب کذایی، کافی نیست و یکی دو جمله دیگر هم به آن اضافه می کنی..

بله، من برایت آرزو کردم شب خوبی داشته باشی!! آخر من دوستت دارم!!!

 

+ نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت توسط دریا |

 

فرمولها جلوی چشمم رژه می روند، دوستشان دارم، عاشق مسئله ام، از حل کردنشان کیفور میشوم، حل یک مسئله سخت، چیزی که برای دیگران جدی جدی سخت باشد، تکرار برتری بی چون و چرای من است و من همیشه این پیروزی را به تنهایی جشن می گیرم... ولی حالا حالم جور دیگری است... حالا می گذارم فرمولها همین جوری بی هدف برای خودشان رژه بروند، کاری به کارشان ندارم، آخر دارم با مسئله جدی جدی سخت «تو» دست و پنجه نرم می کنم... می ترسم بالاخره روزی بابت این سر به هوایی ها اخراجم کنند... آخ که آن موقع دیگر چطوری توی آسانسور ببینمت؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت توسط دریا |

عهدم را شکستم.. گر چه هیچ لذتی هم نداشت.. جداْ چیز مزخرفی بود.. هیچ وقت از وینستون لایت اینقدر بدم نیامده بود...

+ نوشته شده در دوشنبه 14 خرداد1386ساعت توسط دریا |

یک روز از روزهای بهشتی اردی بهشت تولدت* بود، یادم نمانده چه روزی حتی... اردی بهشت تمام شد و نفهمیدم حتی... شاید باورت نشود... یادم است گفتی: «یک وقت نروی و دیگر هرگز خبری ازت نشود» گفتی: «یک وقت نروی و همه چیز را فراموش کنی» آن صحنه خوب یادم است، تمام لحظات آن نخستین و واپسین شبی که با تو هم آغوش بودم، آن یگانه شبی که انگشتان و لبان ظریفت، شعله های تن مرا می افروخت و من در بهت و حیرت تنها می نگریستمت، آن نخستین شبی در عمرت که با دختری هم بستر شده بودی... آری من آن موقع داشتم هق هق می گریستم، دقیقش را بگویم پیوسته از شب پیش تا همان موقع داشتم می گریستم، و تو با هر حرف و کلامی آتشم می زدی، می سوزاندی ام و بعد انگار که دل خودت هم برایم می سوخت رو به خدا می گفتی: «خیلی اذیتش نکن، دختر است آخر».

خدا حرفت را شنید و مرا از آن عذاب ابدی نجات داد ولی حالا «تو» کجایی؟؟ شنیده ام نتایج ارشد آمده، رتبه ات خوب شد؟ نمی دانی چقدر دلم می خواهد پلی تکنیک پذیرفته شوی (همانکه همیشه آرزویش را داشتی) دوست داشتی پلی تکنیک درس بخوانی تا به میدان ولیعصر و انقلاب نزدیک باشی، تا به تئاتر شهر نزدیک باشی، تا که به سینما ها و مغازه ها و کافه ها و کوچه پس کوچه های آن حوالی، آنجا که تمام خاطرات شوریدگی ات در آنها شکل گرفته اند نزدیک باشی.. کاش قبول شوی...

هنوز از من تو می رویی در این شبهای پژمردن      هنوزم از تو می خونن هزاران خاطره در من
ببار ای آسمون امشب ببار و سر کن آهنگی         به جز گریه گریزی نیست از این زندون دلتنگی


خیلی وقت پیش بود که شرق بنفشه به دستم رسیده بود و من هر بار، با شروع خواندن همان نخستین جمله هر داستانش، حقیقتاْ از خود بی خود می شدم، اگر خوانده باشید می دانید غم و اندوه پنهان در سطر سطر آن کتاب چگونه خواننده را در آشوب گرداب کلمات سرگردان میکند...  و حالا پس از مدتها وبلاگی پیدا کرده ام که دقیقاْ همان احساسات را در من زنده می کند... قلم فوق العاده توانای نویسنده بد جوری جادویت می کند.. و این همان رازم است! آری رازم است چون نمی خواهم به هیچ کس نشانی اش را بدهم! مال خودم است...

اگر تنها فایده یکسال وبلاگ نویسی ام و سالها وبلاگ گردی ام همین باشد که یک نفر یکروز بیاید سراغم و مرا تشویق به پیش رفتن کند، اگر به راستی من تمام این روزها نوشته ام و نوشته ام تا کسی بیاید و بخواند و لبخندی بزند و بعد من بفهمم که هنوز در ابتدای چه راه طولانی ایم... اگر اینطور است، همه اینها ارزش همین یک لبخند او را داشت... ارزش یافتن وبلاگ کسی که گمان می کنی روحش به روحت نزدیک است... گفتند گشته ایم ما یافت می نشود، گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست...

پی نوشت: خوب نه! انگار ما همین یک راز را هم نمی توانیم برای خودمان داشته باشیم.. از آنجا که او لطف کرده و به من لینک داده، منهم با کمال افتخار اعلام می کنم راز من، وبلاگ مجنون کننده سرزمین نو است!!

*مرجع ضمیر «سپهر» است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت توسط دریا |

 

حرف می زنی و نمی زنی، خودت هم نمی دانی چه می خواهی، گاه اضافه کاری می مانی تا هر وقت دلت خواست بتوانی سر بلند کنی و مرا یواشکی دید بزنی، گاه فکر می کنی نه، نه، چه فایده... با خودت کلنجار می روی، امروز و فردا می کنی، «بعداً، امروز حالش خوب نیست، امروز سر حال نیست.. نکند  نکند...»

و من حرف می زنم و نمی زنم، خودم هم نمی دانم چه می خواهم، گاه چندین ساعت دم پنجره روی یک میله به انتظارت می نشینم تا تو بیایی و رد شوی و من فقط نگاهت کنم.. تا فقط چند لحظه نگاهت کنم، گاه بی اختیار چنان محو تماشایت می شود که حتی توجه دیگران هم جلب می شود، گاه به سرم می زند آخر چه فایده... و با خودم کلنجار می روم، امروز و فردا می کنم، «شاید فردا، امروز سرش شلوغ است، امروز خسته است، نکند  نکند...»

ولی ای کاش می دانستیم که همه اش به سادگی لبخندی و نگاهیست، به سادگی مهمان کردن به یک قهوه و بعد تماس شتابزده سر انگشتانمان، همان طور که وقتی می خواهی شیرینیهای خانگی ات را به من بدهی لمسم می کنی.. آه امروز چقدر دلم می خواست آن کوچه خیلی خیلی تنگ تر بود و تو کمی بی پرواتر، اما...

Is this pain or pleasure?  I dance for you, You are my lover

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت توسط دریا |

از دور دیدمت اما تو ندیدی ام، هم فاصله ام با تو زیاد بود و هم نمی توانستم دخترک همراهم را قال بگذارم... این شد که دوباره و صد باره، نعمت حتی شده «دقایقی با تو بودن» را از دست دادم، هنوز دارم افسوس می خورم...


از طریق بهنام با مهین و سیامک آشنا شدم. گاه گاهی چهارتایی رستوران یا پیکنیکی می رفتیم، بهنام برایم تعریف کرده بود مهین روزگاری خیابانی بوده است و آشناییش با سیامک اصلاْ از همین طریق بوده و اینکه سیامک از روی دلسوزی (احتمالاْ) و برای نجات دادن او از آن شرایط، با وی ازدواج می کند.

سفری پیش آمد و با هم رفتیم. صبح دومین روز رسیدنمان بود، ما دو تا طبقه پایین بودیم و بهنام داشت برایم صبحانه درست می کرد که صدای داد و فریادی از طبقه بالای خانه شنیدیم، کمی ترسیدم. این نخستین بار بود که دعوایی می دیدم. نگران از بهنام پرسیدم چکار کنیم؟ سری تکان داد و گفت کار همیشگیشان است. عصبانی شدم و گفتم به هر حال باید کاری کرد، جواب داد: زن و شوهرند دیگر...

کمی بعد صدا قطع شد. سیامک از پله ها پایین آمد و بی تفاوت سلامی کرد. فقط نگاهش کردم و نتوانستم جوابی بدهم. بیرون رفت و صدای ماشینش را شنیدیم که دور می شد.

نیم ساعت بعد بود که مهین هم آمد. چشمانش هنوز قرمز بود. اول سعی کرد عادی رفتار کند اما ناگهان بغضش ترکید، رو به بهنام و هق هق کنان گفت: «می بینی؟ فکر می کردم در این مسافرت، حالا که دریا هست کمی مراعات می کند. اما نه، حتی از شما هم خجالت نمی کشد.» بهنام نمی دانست چه بگوید، کمی دست دست کرد و دوباره برگشت توی آشپزخانه سراغ اجاق. مهین با نگاه غمگینی رو به من کرد و آرام پرسید: تو که نمی خواهی با بهنام ازدواج کنی؟ سری تکان دادم و گفتم: نه. لبخند تلخی زد و گفت: تو عاقلی...

بعد از آن ماجرا هر بار از بهنام خبرشان را می گرفتم، یا می گفت می خواهند طلاق بگیرند یا اینکه دوباره آشتی کرده اند. بعد از جدا شدنم از بهنام، دیگر آندو را هم کم کم فراموش کرده بودم...

اما دیشب با خواندن رمان شلم شوربای مصطفی مستور، «سوسن» مرا باز یاد مهین انداخت... نمی توانم درک کنم آیا سیامک به راستی مهین را از زندگی اسف بار گذشته اش نجات داده یا تنها جهنم تازه ای برایش به پا کرده است... حقیقتاْ تلخی کدامیک بیشتر است...

در درد و دلهای دو نفره مان، مهین به من قول داده بود که در دیدار بعدی، برایم از ماجرای مرگ پسر خردسالش بگوید، از روح پاکش، سوالهای کودکانه اش از وجود خدا و پاسخهای مهین به او، پاسخهایی که به قول مهین منجر به مرگ کودک شد... آه چقدر دلم می خواست داستانش را بشنوم، حیف که آن دیدار، آخرین ملاقاتمان بود...


باشه باشه، قول میدم تا دو ماه دیگه حتی یک نخ هم نکشم! :) (و همه می دونن که دریاست و قولش!!) می بینی عزیزکم! ساده تر از اونیه که بخوای به خاطرش غصه بخوری... 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت توسط دریا |

 

ضیافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار

                           خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن در یاد

چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب

                               چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب

 

سال اول دانشگاه، ضبط صوت کوچک مینا و نوار کاست داریوش... اگه چشمات بگن آره... چه لذتی که نصیبمان نمی شد...

  

دیشب برای اولین بار توانستم یک پاکت کامل پال مال منتول را در پیاده روی شبانه ام (به علاوه چند تا هم سهم صبح) تمام کنم.. قبلاً همیشه به آخر نرسیده کم می آوردم، یا عذاب وجدان می گرفتم و بقیه پاکت را همینطور کنار خیابان رها می کردم...

سپهر هم هر بار که تصمیم می گرفت ترک کند (که تقریباً هفته ای یک بار بود) بقیه پاکتش را روی نیمکت پارک، برای پیرمرد باغبان می گذاشت...


رازی دارم برای نوشتن، رازی که حتی یادش هم می افتم، اشک در چشمهایم جمع می شود، اما نمی توانم بنویسم، نه که نخواهم، نمی توانم، قدرتش را ندارم، کلمات مناسب را پیدا نمی کنم، به گمانم امشب هم باید از 7Eleven پاکت دیگری بخرم (منتول باشد حتماْ، تازه کشفش کرده ام، فوق العاده است)، شاید هم Beer، نمی دانم... راستی چرا شامپاین را توی قوطی نمی فروشند؟  اینجا اتانول ۹۰درصد ندارند؟؟

 

+ نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386ساعت توسط دریا |

امروز پس از مدتها دیدمش. میان شلوغی و جمعیت گیر افتاده بودیم، دوستی گیر داده بود و کاری از دستم بر نمی آمد، تند تند جوابش را می دادم مگر دست از سرمان بردارد...

با دخترکی حرف می زدم و تک تک سلولهایم، نشئه نگاه پسرکی بود... دلم پر می کشید که با هم، از آنجا و همه آدمها فرار کنیم، که دستش را بگیرم و دنبال خود ببرم... نمی دانم کجا، فقط جایی دور دور از همه غریبه ها... به نظرم او هم در آن موقعیت راحت نبود، دست دست می کرد، می خواست برود و من، با نگاه عاجزانه ام، التماسش می کردم نرود، التماس می کردم کمی بیشتر بماند...

احساساتم با او عادی نیست، مرا بدجوری از خود بیخود می کند، از معدود آدمهاییست که اینچنین دیوانه اش شده ام، و حالا حالم عجیب و غریب است... تا به حال در چنین مخمصه ای گیر نکرده بودم. دوستی های من اکثراْ خیلی عادی و ساده آغاز شده اند و بی هیچ کشمکشی پیش رفته اند، صکص و باقی ماجراهای معمولی، و به همین خاطر که معمولاْ بدون فکر شروع می شدند، پایانشان همیشه اندوهناک بوده است.

اما این بار با همیشه فرق دارد، این بار شدیداْ می خواهمش و «نمی دانم» او چه می خواهد، کاش تکلیفم را بدانم.
می ترسم آنقدر پیش روم که دیگر جای برگشتی باقی نماند و بعد، اگر او نخواهد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت توسط دریا |