حالا ماههاست که رفته است... جای خالیش را شدیداً احساس می کنم. انگار اصلاً این گوشه ای از وجود من است که حالا خالی شده. گرچه رابطه ما آنقدرها فرصت پیش رفتن نیافت، گر چه روح هایمان هنوز آنطور که باید و شاید به همدیگر رخنه نکرده بود، ولی با همه اینها، حقیقت رفتنش، مرا در مکان و زمان گم کرده است. و من چه ساده دلم را تسلیم می کنم. چون بادکنکی، خود را به دست باد سپرده ام و با هر نسیم حتی ملایمی، بالا و پایین می روم. گویی روبان قرمزی که تا به حال مرا به زمین وصل کرده بود پاره شده و کاری هم از دست کسی ساخته نیست.
می خواهم شبها آنقدر کتاب بخوانم که از حال بروم، آنقدر بنویسم تا مگر خود گمشده ام را بازبیابم، و فردا صبح که از خواب برخاستم، عاشق نخستین انسانی شوم که بوی خوش زندگی می دهد.
عقاید یک دلقک- هاینریش بل
«از نظر آنها یک هنرمند همچون زنی است که غیر از ابراز محبت نسبت به مردان کار دیگری بلد نیست و برای رسیدن به هدفش حاضر به انجام هر کار غیر اخلاقی است.»
«گفتم: اسقف، لعنت بر شیطان، مسئله ای که منجر به تولید یک بچه می شود موضوعی نسبتاً بی پرده و صریح است اما هر آنچه شما در موعظه هایتان در مورد این مسئله صریح زیر گوش مردم می خوانید چیزی جز چاپلوسی و ریا نیست. شما تصور می کنید که این جریان یک کثافت کاری خلاف قانون و اخلاق است که بر خلاف طبیعت و تنها به منظور دفاع از خود در زندگی زناشویی به کار گرفته می شود و با این خیال واهی نیاز جسمی را از جنبه دیگر قضیه که با آن ارتباط تنگاتنگ و عمیقی دارد و پیچیده تر نیز هست جدا می سازید اما حتی زنی که به اجبار تن به تقاضای شوهرش می دهد و یا دائم الخمری که برای رفع نیاز نزد فاحشه ای می رود گوشت صرف نیست و در وجود آنها نیز چیزی وجود دارد که در ارتباط با جسم چیزی را تشکیل می دهد که شما قادر به درک چند و چون آن نیستید. شما با این مسئله مثل یک فشفشه سال نو رفتار می کنید در حالیکه ماری مثل یک دینامیت است.»
«اما لئو نمی تواند درک کند، چون او یک فرد واقعگراست. او حتی امروز هم نمی تواند قبول کند که انسان بایستی بعضی کارهای حتی به ظاهر احمقانه را فوراً و بدون تفکر و تعمق انجام دهد.»
«هاینریش سعی می کرد با صدای آهسته برای ماری توضیح دهد که روح موجود زنده ای را که او نتوانسته بود به دنیا بیاورد به چه سرنوشتی دچار خواهد شد. به نظر می رسید ماری متقاعد شده است که کودک -او جنین را اینگونه می نامید- هرگز به بهشت نخواهد رفت، چون غسل تعمید داده نشده است. او دائم تکرار می کرد که طفل درجهنم باقی خواهد ماند و من آنشب برای اولین بار پی بردم که کاتولیک ها چه مزخرفاتی را سر کلاس دینی در مدرسه به بچه ها می آموزند.»
«اما هیچ کس حرف ما را باور نمی کرد. این اشتباه خود ما بود که درباره این لحظه با دیگران صحبت کردیم و قصد داشتیم آن را به عنوان لحظه ای به یاد ماندنی به ثبت برسانیم. می توانستیم خودمان از این واقعیتی که اتفاق افتاده بود لذت ببریم. حرف زدن درباره چنین لحظاتی خود اشتباه محض است و تکرار آن چیزی جز انتحار و خودکشی نیست.»
«لحظاتی وجود دارند که تکرار آنها ممکن نیست. هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت. باید آنها را همان گونه که یک بار اتفاق افتاده اند، فقط تنها به خاطر آورد.»
«هنگامی که اولین سکه داخل کلاهم افتاد ترسیدم: یک سکه ده پفینیکی بود که به سیگارم خورد و باعث تغییر مکان آن تا لبه کلاه شد. سیگار را دوباره سر جایش گذاشتم و به آواز خواندن ادامه دادم.»
حس خوبی دارم. اصلاً گور پدر این منطق لعنتی! گور پدر همه حساب و کتاب و دو دو تا چارتا ها.. آخر این لحظه ها و احساسات نابی که من در راه پیروی از قلبم بدست می آورم هرگز قابل قیاس با سود و زیان ظاهری آن بده بستان های عاطفی و چرتکه انداختن های معمولی نخواهد بود. لذتی که در بخشش هست، در ستاندن یافت نمی شود یا لااقل کمتر از آن نیست.
نه، بیش از این تردید نباید کرد، باید اجازه دهیم خداوند از طریق ما دیگران را دوست بدارد و از طریق آنها ما را. باید بدون فکر، عشق بورزیم و بدون ترس، عشق بپذیریم. از خود بپرسیم آیا می توانیم روح مشترک گسترده در این کره خاکی را درک کنیم و بستاییم؟ آیا در برابر منبع لطف بی کران طبیعت کرنش می کنیم؟ بیایید تا آنجا که در توانمان هست عاشقانه زیست کنیم، بی هیچ قید و شرطی..
آری «باید» عاشق بود و به هیچ چیز دیگری نیاندیشید، همین.. بزرگترین راز زندگی همین است..
پریود که باشم حالم از هر چی مرد است به هم می خورد. دلم می خواهد یک کدامشان را گوشی ای گیر بیاورم و کتک مفصلی بهش بزنم! از مشاهده اولین قطره خون تا به حالت مرگ افتادنم، معمولاْ یکی دو ساعتی طول می کشد و من در این مدت، پیش از آنکه کاملاْ از پا بیافتم، عین قربانی ای که تدریجاْ در حال جان دادن است، به تمام عذابهایی که در عمرم متحمل شده ام، به همه ظلم ها و ناعدالتی هایی که کشیده ام، به تمام عمل های جراحی، آزارهای جنسی، ترس ها و تلخیهای زندگیم فکر می کنم. چرا من باید هر ماه این شکنجه ها را تحمل کنم و آن وقت این عناصر ذکور همه اش دنبال لذت بیشتر جنسی شان باشند؟
اما پریود شدن یک جنبه مثبت هم دارد. اینکه با خودم مهربان تر می شوم. در آنزمان اجازه دارم از هر غذایی که دلم می خواهد بخورم. لازم نیست فکر قیمت باشم. اگر چیزی را دوست داشته باشم می خرمش. و چون از لحاظ جسمی ضعیف می شوم معمولاْ گوشه ای روی مبل لم می دهم، کتابی بر می دارم و بدون دغدغه درس و کار، خودم را در آن غرق می کنم.
پریود چیز مزخرفیست ولی گاه، درک حس ناتوانی بی نهایت، اینکه هیچ کاری از دستت برنیاید، حتی نتوانی برای خلاصی سرت را به دیوار بکوبی، خیلی هم بد نیست. شاید اصلاْ خیلی هم خوب است. اینرا جدی می گویم!!
من از مردم همین شهرم، همه شونم دوست دارم چون تقریباً هیچ کدومشونو نمی شناسم
زندگی به زور شبیه قصه نمی شه. شاید اگه قصه رو عوض کنی همه چیز درست بشه
تنها نشسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است
دارم خیالاتمو بیرون می ریزم تا جا واسه تنها واقعیت زندگیم باز بشه
دارم رازهای قدیمم رو برات فاش می کنم تا جا برای راز جدیدم باز تر بشه
خوشحالم
همون قدری که یک آدم الکی خوش، آدمی که خبر خوبی داره ولی کسی رو نداره که بهش خبر بده
این چهار شب خوشبختی واسه یه عمر بس بود
عشقی که تو حس کردی من فهمیدم. سعی می کنم همیشه نگهش دارم
با تو، این شهر همونی نیست که می شناختم
من مردم این شهرو دوست دارم چون یکیشونو می شناسم
گوشه هایی از دیالوگ «شبهای روشن»، فیلمی که امشب بدجوری سر حالم آورد.
They are really nice people. I am so happy of having this chance to work with them. We decided to meet once a month. It’s excellent because I would profit by their support whenever I need it.
Now after the meeting, although nothing bad has been happened, I feel a bit uncomfortable, maybe because so many things are still new to me. I’m not sure whether I did well or not.I have worn my headphone and are listening to Blackmore’s Night with a loud sound. Music always helps me forgetting. Now I feel better. Yes yes it was definitely good as my first experiment of an official meeting.
پی نوشت: می خواهم کمی این زبان لعنتی ام را تقویت کنم. تصمیم می گیرم گاهی اینجا به انگلیسی بنویسم. چیز مزخرفی از آب در می آید!! ولی لااقل کمکی به زبانم می کند. از خودم می پرسم اینهمه فارسی که تا به حال نوشته ام به چه کسی کمک کرده است؟!
این دو زبانه شدن جداْ دردسر ساز است. گاهی به سرم می زند من که دیگر شاید هرگز به سرزمین فارسی زبانی باز نگردم، چرا دارم میراثش را به دوش می کشم که شاید اصلاْ تنها فایده اش چیزی جز یادآوری همیشه غریب بودنم نباشد، یادآوری آنکه اینجا خاک من نیست و من با آن بیگانه ام، یادآوری تا ابد مسافر بودنم.
نکته اخلاقی: امروز آموختم که هیچ اجباری نیست به تنهایی تمام بار مسئولیت را به عهده بگیرم. تمرین کردم که بخشی از آنرا به دیگران واگذارم. امروز همچنین به خود یادآوری خواهم کرد که باید بیشتر هوای خودم و روحم را داشته باشم. چه دلیلی دارد تا نیمه شب کار کنم؟ ترجیح میدهم به جای آن، در هوای نم زده و خنک شبها، با دل کوچکم و این شهر آرام و ستاره های آسمان، خلوت کنم..
I am neither Christian, nor Jew, nor Gabr, nor Moslem.
I am not of the East, nor of the West, nor of the land, nor of the sea;
I am not of Nature's mint, nor of the circling' heaven.
I am not of earth, nor of water, nor of air, nor of fire;
I am not of the empyrean, nor of the dust, nor of existence, nor of entity.
I am not of India, nor of China, nor of Bulgaria, nor of Saqsin
I am not of the kingdom of 'Iraqian, nor of the country of Khorasan
I am not of the this world, nor of the next, nor of Paradise, nor of Hell
I am not of Adam, nor of Eve, nor of Eden and Rizwan.
My place is the Placeless, my trace is the Traceless ;
'Tis neither body nor soul, for I belong to the soul of the Beloved
From Divan-i Shams

جوابی از آنطرف خط نمی آید.. با خودم کلنجار می روم.. شب از نیمه گذشته و من تنها توی بالکن نشسته ام. در این ظلمت بی نهایت، احساس می کنم دارم دنیا را از پشت یک پرده نازک سفید رنگ تماشا می کنم. به سیگار نیمه خاموش لای انگشتانم خیره شده ام در حالیکه آخرین شعله های درخشانش آرام آرام خاموش می شوند. نمی توانم موقعیت دقیق دستم را تشخیص دهم. انگار جایی مبهم، درون فضا، معلق شده است. برای برگرداندنش تلاشی نمی کنم. فقط و فقط بهش زل زده ام که ناگهان می بینم در برابر دیدگانم، مانند ستاره کوچکی، شروع به درخشیدن می کند..
بغض می کنم، آخر اگر تو هم مرا نپذیری، دیگر با چه کسی می توانم از درخشش انگشتانم بگویم؟ برای لحظه ای خود را در تمام وسعت کره خاکی، ازاینجا تا ایران، و از تهران تا دورترین سرزمینها، تنهای تنهای تنها احساس می کنم. اما نه.. اگر حالا کم بیاورم، این ترس لعنتی، دیگر تا ابد رهایم نخواهد کرد. آری در این راه، از هیچ کس به جز خود من، کاری ساخته نیست. که هیچ عاشقی، عاشقی رو، یاد نگرفته از «کتاب»

آسمون لاجوردی، من در اوجی بی پر و بال...
لبخند می زند و می گوید: «عجب! خوب البته اشکالی ندارد..» و بعد یکدفعه انگار چیزی یادش آمده باشد می پرسد: «کدام دفترم را خوانده ای؟!» می گویم: «همانی که تویش از مسافرتت به یوگوسلاوی نوشته بودی و اینکه برایت بیشتر شبیه یک مهمانی بود!» اینها را با خنده می گویم که انگار شیوه بدی است؛ سکوت می کند.. دستهایش را در موهایش فرو می برد، کمی چنگشان می زند، و بعد که دستش را پایین می آورد می توانم چهره برافروخته اش را ببینم. هنوز هیچ چیز نمی گوید.. ملتمسانه تکرار می کنم: «ببخشید، ببخشید..» و او همچنان حرفی نمی زند.. ای وای، ای وای.. «اصلاً غلط کردم، نباید می گفتم» که ناگهان به حرف می آید: «نه! کار خوبی کردی گفتی، تو هنوز از خیلیهای دیگر بهتری» و اینجاست که نطقش دیگر حسابی گل می کند: «می دانی آدمها سه دسته اند، یکی کسانی که هیچ وقت کار بدی انجام نمی دهند» توی حرفش می پرم: «مثل تو!» تائید می کند: «مثل من. دسته دوم کسانی که اگر گاهی کار بدی انجام دهند پشیمان می شوند و اعتراف می کنند» «مثل بعضی ها» «دسته سوم کسانی که هر کاری انجام می دهند و هیچ اهمیتی هم نمی دهند، یعنی ککشان هم نمی گزد. اینها دیگر افتضاح اند» «مثل من» «نه تو دسته دومی» «نخیر! نیستم، من افتضاحم» با این حرفها دارم خود زنی می کنم مگر دلش برایم بسوزد ولی نمی سوزد! بیشتر دلم می خواست حالا که اینقدر ناراحت شده، دعوایم کند، حتی کمی سرم داد بکشد، آن وقت من هم تظاهر کنم که دارم می ترسم و خودم را جمع و جور کنم، و کمی بعد، مثل کودک تخس اما در عین حال عزیز دردانه ای که خودش را برای پدرش لوس می کند، یواشکی توی بغلش بخزم.. ولی نه، امیدی به عصبانی شدن او نیست..
هنریته در بالکن ایستاده است، پشتش به من است و دارد سیگار دود می کند. یاد سه نخ پال مالی می افتم که دیروز موقع برگشتن از سر کار توی کیفم انداخته بودم. تنها که می شوم سراغشان می روم. فندکم را بر می دارم و به بالکن می روم. نخستین پک به پال مال، آنهم منتول، رسماً آدم را دیوانه می کند.. ولی خوب از آنجایی که من هیچ گاه در زندگی ام نتوانسته ام از وضعیت موجود به اندازه کافی لذت ببرم، باز به سرم می زند برای کامل کردن عیش، بطری ابسولوت ودکایم را افتتاح کنم. بازش می کنم. بوی خوشایندی دارد؛ بر خلاف الکلهای معمولی که بوی زننده ای دارند.
جامی از توی دکور اتاق پذیرایی بر می دارم و یک پنجمش را پر می کنم. خیلی کم به نظر می رسد ولی خوب ودکا خیلی قوی است. اولین جرعه را که می نوشم، تمام فضای دهان و حلق و مری ام را با خود می سوزاند و پایین می رود. شیرینی کوچکی رویش می خورم و بعد، سه تا شیرینی دیگر دستم می گیرم و با جام تقریباً خالی به کنج بالکن باز می گردم. شیرینی ها را در سر پلاستیکی شیشه مربا، که از آن به عنوان زیر سیگاری استفاده می کنم، می گذارم. حالا سرم گرم شده است و یک سیگار حسابی فاز می دهد. پال مال نیمه سوخته را دوباره روشن می کنم ولی اینبار مثل دفعه پیش دیوانه کننده نیست. لعنتی! همیشه همین طور است. هر وقت می خواهم کاری را بهتر کنم بدتر می شود... خاکستر سیگار را توی سر پلاستیکی شیشه مربا می ریزم، کنار شیرینی ها، وضعیت رقت انگیزی است.. اینکه در خانه ما یک زیر سیگاری پیدا نمی شود هم از جهتی خوب است و هم بد. حوصله توضیح دادنش را ندارم!
کتاب «جهالت» را بر می دارم و می خواهم شروع کنم به خواندن. سرم که داغ باشد تخیلم قوی تر می شود. یاد او می افتم و اینکه چرا نشد که ببوسمش..
می خوانم و می نوشم و دود می کنم. همه اینها خیلی «بد» نیست (آخر توقع من از «خوب» خیلی بالاست) باز یادش می افتم. به این می اندیشم که چقدر خوب است اگر آدم هر از گاهی با مرد مهربان و شریف و باشعوری بیرون برود و او حسابی هوای آدم را داشته باشد و تو بتوانی حسابی شیطنت کنی و او همچنان متین و موقر بماند و تو هی وسوسه شوی بیشتر شیطنت کنی اما او باز فقط به تو بخندد و هیچ کار بیشتری نکند و تو هی خوشحال باشی که این آدم چقدر فهمیده است!
دوباره بر می گردم به «جهالت»، کتابی که او به من غرض داده ولی اصلاْ نمی توانم تمرکز کنم. جمله ها جلوی چشمانم رژه می روند و من دلم می خواهد بنویسم. از بالکن می پرم توی اتاق، دفترم را بر می دارم و بر می گردم. شروع می کنم به نوشتن. نوشتن هم خیلی «بد» نیست! دوستش دارم..
دارم کمی با خودم و خیالاتم و نوشته هایم حال می کنم که ناگهان در می یابم که من به هیچ وجه و هرگز، نخواهم توانست نویسنده شوم، آخر برای نوشتن مجبورم مست باشم و یک دائم الخمر، پس از مدتی، دیگر تخیل و توانایی اش را برای نوشتن از دست خواهد داد..
آه.. دلم به حال خودم می سوزد، و درست در همینجاست که آخرین ته مانده های عیش شبانه ام هم، به طور کامل، نیست و نابود می شود!!
تنها برای خودم و خودش و برای ثبت در تاریخ...
باز بیا باز بیا بغض غزل ساز بیا ناجی آواز بیا من از تن آزاد شده من از تن آزاد شده
شعر کجا شور کجا دخمه کجا نور کجا زنده کجا گور کجا من از تن آزاد شده من از تن آزاد شده
Some times I totally forget that I am living in a foreign country. Faces and places are not strange to me any more. I’m not as interested as the time I arrived to discover the new world. I left them all alone and came back to an imaginary world in my mind. I even read the books in Persian and talk to my Persian friends so it’s not that much strange that I sometimes think I’m still living in
چه خوب که این آدم، همراه با همه حرفهای احمقانه ای که به او زده ام، به زودی و برای همیشه از اینجا خواهد رفت.. کاش یادم باشد که در ارتباطم با آدم بعدی، دیگر این اشتباهات را تکرار نکنم..
روزگاری که داشتم بار و بندیلم را جمع می کردم تا به این سرزمین کوچ کنم، هر خراب کاری ای که دوستانم توی خوابگاه و دانشگاه می کردند یا اگر قرار بود کار خطرناکی انجام دهند، می انداخنتد گردن من و می گفتند: تو که داری می روی.. هر چه به روزهای آخر نزدیک تر می شدیم شدت و حماقت و فجاعت کارهایمان هم بیشتر میشد! دیگر آن روزهای نهایی هر sms و حرف و شوخی و دیوانه بازی که فکرش را می توان کرد، عملی می کردیم! و بعد هم چقدر با گفتن این جمله از خنده ریسه می رفتیم: تو که داری می روی!!
احساس بی خیالی و سبک بالی بی نهایت لذت بخش آن وقت ها را هرگز فراموش نمی کنم.. حالا من به اینجا آمده ام و تلاش می کنم حماقتهای گذشته ام را فراموش کنم، اما خوب هر از گاهی باز...
ولی ای کاش دوباره به همان روزها باز گردم، کاش بی خیال همه چیز و همه کس شوم.. آری «ما» که داریم می رویم!!
اصلاْ «امروز» هم به زودی می رود و «فردا» روز دیگری است..
عشق تازه، حرف تازه، قصه تازه کجاست؟ راه دور خانه تو در کجای قصه هاست؟!
من تنها یک خواسته در زندگی دارم و آن کمک کردن به انسانهای دیگر است.. این نهایت لذت و رضایت من از زندگیست. احساس می کنم اصلاً برای این کار آفریده شده ام.. نه حساب بانکی اهمیتی برایم دارد، نه تفریح و خوش گذرانی. گر چه شاید باز، این هم برمی گردد به آن حقیقت که من در تمام عمر، وجود خود را نادیده گرفته ام، اما در هر حال، آنچه که مسلم است آنست که زندگی ام، پیوندی عمیق و نا گسستنی با تمام انسانها خورده است؛ معنای زندگی من انگار، فقط و فقط در تبسم آنان است که تجسم و عینیت میابد.
نمی خواهم فرزندی داشته باشم می خواهم سرپرستی کودکی را به عهده بگیرم، من هنوز به خانواده ام مدیونم، به همه آدمها و اصلاً به «طبیعت»، به هر آنچه که مرا اکنون در این مکان و موقعیت قرار داده است، همه آنچه که 24 سال تمام، در ثانیه ثانیه مسیر زندگی، مرا پا به پا همراه آورده است، همه آنچه که تمام این سالها، با نهایت مهربانی و عشق، در آغوشم داشته است و حتی شده لحظه ای، تنهایم نگذاشته است... آری باید دینم را به همه ادا کنم.
دل آرام سلام هوو جان، چطوری؟
من سلام عزیزم، چه خبر؟
دل آرام عکس سپهر را توی ارکاتت دیدم، تعجب می کنم چرا قبلاً متوجهش نشده بودم..
مغزم سوت می کشد، یک سوت بلند و ممتد و زنگ دار.. از ذهنم می گذرد یعنی در زندگی هر کدام از ما، چقدر چهره ها، تصاویر، منظره ها، الهامات و معجزات وجود دارند که از جلوی چشمانمان رد می شوند، ولی ما آنها را نمی بینیم؟!
می خواهم امشب دوباره فیلم را تماشا کنم و بعد نقدش را بخوانم. حالا خیالم راحت است که نقد قشنگی برایش پیدا کرده ام که همه چیز را توضیح خواهد داد و باز دو ساعت دیگر را با دیدنش کیفور خواهم شد.. کاش می شد یک فیلم زیبا را هزار بار نگاه کرد.. نه، کاش هزار فیلم زیبا وجود داشت که می شد هی نگاه کرد!
در زندگی دو لذت عظیم داشته ام، خواندن کتاب و تماشای فیلم. حالا که کتاب فارسی کمتر در دسترسم است و انگلیسی ام هم آنقدرها خوب نیست که به زبان اصلی بخوانم، تماشای فیلم، دوست داشتنی ترین سرگرمی ام شده. آن احساس خلاء و پاک شدن ذهنم را هنگام غرق شدن در رویای داستان فیلم یا کتاب می پرستم. حس کنده شدن از زندگی و پا گذاشتن به دنیای خیالی اما باورپذیر ساخته دست نویسنده ای چیره دست..
خالی از بغض همیشه، پرم از ستاره امشب اگه خوابم اگه بیدار، با منی دوباره امشب
دارم آهنگهای قدیمی ابی را گوش می کنم. ای وای من اگر این ابی را نداشتم در تمام آن سالها چه خاکی بر سرم می ریختم؟ با چه چیزی خود را به مرز جنون می رساندم؟ چه چیز دیگری می توانست چنان حس های غریبی به من بدهد؟ آری بدون شک، ابی در افسرده کردن من طی چهار سال دانشگاه، نقش انکار ناپذیری داشت!!
الان فردا شده است ولی من همچنان آن فیلم را نفهمیده ام!
در عوض این کلیپ فوق العاده را پیدا کردم، و این یکی.. با دیدنش خنده ام گرفتم، از خودمان.. چقدر برای زندگیمان برنامه ریزی می کنیم، حساب و کتاب می کنیم، اگر مشکلی پیش بیاید آه و ناله سر می دهیم و آخر سر هم هیچ وقت نمی فهمیم چه کردیم و چه شد و اصلاً چه فرقی کرد؟! و آن وقت، این پیر مرد وقتی می بیند خراب کرده، به همین راحتی پرتمان می کند توی سطل آشغال!! و به رختخواب بر می گردد که بخوابد!! قشنگ بود..
یکی از بحث های خیلی جالبی که آن شب با دل آرام داشتم بر سر این بود که در یک رابطه دوستانه یا عاشقانه، انگار طرف مقابل، چندان اهمیتی ندارد.. خیلی مهم تر از آن، خود ماییم و احساسات و تخیلات و امیالمان.. مهم ماییم که از رابطه چه چیز دریافت کنیم و روحمان را چگونه سرشار نماییم. معشوقمان هر چه بگوید و هر چه کند، تا ما نخواهیم و ندانیم، اتفاقی رخ نخواهد داد.. اما اگر به آگاهی رسیده باشم، حتی هم صحبتی با یک رهگذر هم می تواند تاثیر عمیقی بر روحمان حک کند..
هی! همه تان بروید به جهنم.. جدی هیچ کس باور نمی کند که من دل آرام را راستی راستی در این خراب شده لعنتی پیدا کرده ام و شبی را با او به صبح رسانده ام.. و بعد هم عاشقش شده ام.. حالا ما با هم دوستان صمیمی ای شده ایم.. او هر روز صبح به من سلام می کند و می پرسد: «چطوری هوو جان؟!»
راستش سپهر برای من هیچ گاه هدف نبوده است.. من او را بیش از هر چیز، برای راه یافتن به ماوراء خواسته ام.. و او همیشه در این راه، بی آنکه در ظاهر کاری انجام دهد، یاریم داده است.. سپهر برای من پلی بوده است به خدا، به خودم.. تمام خاطرات من و او به نوعی معجزه بوده اند.. وه چه خوب که سپهر وجود دارد، چه خوب که دنیایی غیر از دنیای ما وجود دارد..
در زندگی از هیچ چیز بیش از «نفهمیدن» لذت نبرده ام.. الان فیلمی تماشا می کردم که نفهمیدمش.. چه خوب که مطمئنم فردا خواهم فهمیدش!!
و من مسافرم ای بادهای همواره، مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید..
چرا نمی توانم.. چرا نمی توانم از این پوست لعنتی بیرون بزنم..
چقدر درمانده ام.. باز زبانم بند آمده.. باز دستم یخ کرده.. باز قلبم گمب و گمب می تپد، اشکهایم بی اختیار جاری اند و من در این اتاق شلوغ شلوغ، تنهای تنهایم..
در تنهایی ولی انگار، مرکز این اتاق نورانی و پر از رنگ شده ام.. من مرکز این شهر پر هیاهویم.. مرکز این عالم غریب و نجیب و باوقارم.. من مرکز تمام هستی ام..
می خواهم پرواز کنم.. آهااااااااای نزدیک ترین! صدایم را می شنوی؟ تو را به خودت قسم می دهم دستم را بگیر.. دستان یخ زده ام را تو بگیر.. مرا دریاب.. من که هزاران و هزاران بار با بلند ترین و رساترین اصوات فریاد برآورده ام که «مال تو ام».. من که همه حرفهایم را خیلی پیش تر از اینها گفته ام.. من چنگ تو ام.. زخمه بزن، مرا بنواز..
دیگر کارم ساخته است.. کارم بد جوری ساخته است..
روبرو شدن با دخترک و اعتراف به همه چیز، برای من همیشه تصوری محال بود. گر چه میل بسیار شدیدی به بیرون ریختن همه آن حرفهای فرو خورده که حتی نتوانسته بودم برای پسرک تعریف کنم، مجال نبود یا او نخواسته بود، و کنجکاوی بی نهایت برای شنیدن داستان از زبان دختر، رهایم نمی کرد ولی نه! امکان نداشت..
چقدر با خود کلنجار رفتم، چقدر در خیال خودم گیرش انداختم، به صلابه کشیدمش، سرزنشش کردم، سرش داد کشیدم، سیم جینش کردم، وآخر سر هم، همیشه از حسادت مردم.. چقدر همه این خیال بافیها، باز خوانی داستان باور نکردنیمان، در نظرم، آشفته و تو در تو و غریب می آمد.. و من، کلاف سر در گم این افسانه، از آن روزهای سرد و تاریک، تا این شب درخشان و سوزان، هزار هزار هزار بار مردم و زنده شدم.. حالا که فکرش را می کنم راستی باورم نمی شود که من دل نازک، چطور اینهمه وقت، اینهمه وقت، رازمان را در دلم نگه داشتم و به هیچ کس، هیچ کس چیزی نگفتم، نه به دوستی، نه او، نه حتی خودش..
و دیشب دیگر طاقتم تاق شد..
پاورچین پاورچین، طوری که توجه کسی جلب نشود سراغش رفتم، دستان نرم و کوچکش را در دستانم گرفتم و در گوشش زمزمه کردم: «امشب را پیش من باش!» و او، چه آرام دنبالم راه افتاد، وارد اتاقم که شد کمی گوشه و کنارش را دید زد، لباسهایم را پوشید و بعد همان طور آرام کنارم نشست..
نشست به سادگی، مثل کودکی معصوم، مثل پرنده کوچک خوشبختی سالهای کودکی ام، مثل یک دوست قدیمی که هزاران سال است می شناسیش، و آن لبخند شیرین و چشمان براق، چه اثر لطیفی بر گوشت و پوست و روح من داشت، چقدر مشابه تاثیر گرم و سوزان چشمان مخملی «او».. انگار از یک جنس بودند.. هر دو، زاده زیبایی بی نهایت سادگی..
دلم گرفته، دلم عجیب گرفته..
چرا گرفته دلت؟ مثل آنکه تنهایی، چقدر هم تنها
و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد
آه دیشب بر من و تو چه گذشت دخترک؟ دیشب من و تو چه گفتیم و چه شنیدیم؟ دیشب من و تو اصلاً خوابیدیم؟
اصلاً چه کسی فکرش را می کرد من و تو روزی با هم دوست شویم؟!! آنهم در گوشه دور افتاده ای از این کره خاکی، یکی از صدها شهر یکی از صدها کشور این جهان با عظمت، بندر مارسی.. یعنی به هر کجای دنیا که بگریزی، باز هم روزی، دست تردست سرنوشت، معجزه های اعجاب انگیزش را برایت به نمایش خواهد گذاشت.. تو را از جادوی عشق گریزی نیست..
موقع خدا حافظی گفتم: «احساس می کنم مدتهاست تو را می شناسم، چقدر حس خوبیست، باز هم پیش من بیا» و تو به مهربانی لبخند زدی، یعنی که: «باشه، ولی قولی نمی دهم! هی! اصلاً همین یک شب برایت بس است دیگر نه؟» آره، اینها را در همان لبخندت گفتی و چه لبخند زیبایی.. ای وای عجب لبخند زیبایی.. پس سپهر راستی راستی حق داشت این چنین، دیوانه لبخند تو شود، دل آرام پر احساس..
و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگیها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
دچار باید بود.. دچار یعنی عاشق.. دچار باید بود..
آری من نخستین و واپسین عشق سپهر، «دل آرام» را، در این نقطه خیلی خیلی کوچک روی کره زمین، این ساحل رویایی، در یک مهمانی ملاقات کردم.. کسی که روزگار درازی کابوس همه روز و شب ام بود، همانی که سپهر را به آن حال و روز انداخت و من تقصیر نفرت سپهر از دخترها را به گردن او می انداختم، کسی که سایه سیاهش (سیاه؟ نه! نمی دانم) برای مدتها، بر زندگی من و سپهر ماندگار ماند.. حضور همیشگی او در ذهن پسرک، دیوار بلند و قطور و نامرئی ای بود که تا همیشه میان ما دو نفر باقی ماند و هرگز بهمان اجازه نزدیک تر شدن نداد.. آری هم او
و حالا که من اینچنین از سپهر و عشق و همه خاطرات تاریک متعلق به ایران گریخته ام و به این سرزمین آرام پناه آورده ام، حالا که همه گذشته ام را به خیال خود پشت سر رها کرده ام، روحی سرگردان انگار هنوز به دنبالم است... آری ما را از معجزه عشق گریزی نیست..
مرا سفر به کجا می برد؟
مرا سفر به کجا می برد؟
مرا سفر به کجا می برد؟
شراب باید خورد و در جوانی یک سایه راه باید رفت.. شراب را بدهید، شتاب باید کرد..