همیشه کسی هست..
قدیما که هنوز مدرسه می رفتم، اوایلی که داشت آرام آرام سوالهایی در ذهنم پدید می آمد، وقتی که نخستین پوست اندازی های زندگیم آغاز شده بود و مثل کودک تازه متولد شده ای داشتم چشمانم را می گشودم، دیدم که فرشته کوچکی در کنارم نشسته است، روی نیمکت مشترکی با من. سال دوم دبیرستان بود و تجربی ها و ریاضی ها از هم جدا شده بودند. دوستان هر دوی ما در آرزوی پزشکی رفته بودند و تقدیر این بود که از آن گروه چهار نفره، ما دو تا، در کلاس ریاضی کنار هم بنشینیم. فرصت زیادی احتیاج نداشتم تا بفهمم که «باران»، خاص ترین دختر مدرسه است و صمیمیت و پیوند عمیقی که بین ما پدید آمد، برای ذهن کنجکاو من، مامن اطمینان بخشی بود. هر روز، صبح تا شب با هم بودن می دانید یعنی چه. حتی شده شب تا صبح، روی پروژه هایمان کار می کردیم، ایده های عجیب و غریب، کارمان به جایی رسیده بود که در فکر به تله اندختن نور بودیم! روح مشتاقمان تشنه آموختن بود و ما پیش می رفتیم، بی هیچ ترسی..
باران که رفت، بدجوری به هم ریختم، آن سال بدترین خاطره زندگیم بود.. تا اینکه بالاخره منهم راهم را انتخاب کردم. و اینبار دیگر انسان جدیدی شده بودم، دست از بازیگوشی و خیال پردازی برداشتم و چسبیدم به درس، اگر دلم می خواست می توانستم در هر کلاسی بالاترین نمره را بیاورم و این یعنی همه چیز.. اینبار چند سالی نیاز بود تا باز بفهمم راهم کج شده است، دوباره به هم ریختم، بد تر از گذشته، همه چیز داشت از هم می پاشید، برای نخستین بار F گرفتم، حذف پزشکی پشت حذف پزشکی، این در و آن در زدن، این گروه و آن گروه، تاریخ و فلسفه و جامعه شناسی و فلان و فلان.. آغاز خیابان گردیها، تجربه و تجربه، بیشتر تشنه شدن، رکورد گذاشتن برای پیش قدمی در هر حماقت جدید، با سحر فکر می کردیم خوب چه کاری را هنوز تجربه نکرده ایم؟! و انگار دیگر چیزی نمانده بود.. خیالمان راحت شد!! و ایندفعه، بعد از تمام آن تجربیات، وقتی به یقین رسیدم که «همه» اینها برای من «هیچ» است، نوبت تقاص پس دادن رسید.. تقاص تمام اشتباهات، تمام ندانم کاریها، روح هایی که آزرده بودم و از همه بدتر روح رنجیده خودم.. به همه شان بدهکار بودم و سپهر چه خوب مرا فلک کرد.. او وکیل همه نا حقی هایی بود که در حق دنیا و خودم کرده بودم.. و در آخر هم، کارش که تمام شد، دستانش را به هم زد و آرام گفت: یک وقت نروی و همه چیز را فراموش کنی! و من گفتم: چشم! گر چه می ترسیدم بدون او باز گم شوم، اما دل به دریا زدم و پا به دنیای جدیدی گذاشتم، همان یکی دو سال درس خواندن به دادم رسیده بود و به اتکای آن نمرات زدم بیرون.. بی هیچ پیش زمینه ای، نه آشنایی داشتم، نه دوستی، نه تا به حال از تهران و شمال پا فراتر گذاشته بودم و نه هیچ تصوری از چنین فاصله ای داشتم. و حالا اینجایم، در قلب تکنولوژی و تمدن و آزادی، در نهایت رفاه و امنیت، و هنوز گم نشده ام!! البته به گمانم!
و باز چشمانم را که می گشایم، دخترکی را می بینم که در کنارم است، کسی که حرف زدن با او مرا سبک می کند، کسی که معنای «پریدن» را می داند، «شور» را می شناسد و به من جرات می دهد.. آری همیشه یاوری خواهد بود، اگر طالب باشی، یک نفر که مراقب باشد تا تو گم نشوی، البته «اگر» بخواهی. و اثر این انسان های استثنایی زندگی، تا ابد در روحمان حک خواهد شد. آه که ما چقدر به آنها مدیونیم.
اینها را نوشتم به دو دلیل، یکی چون این دخترک نازنین، امروز حسابی مرا سر حال آورده بود و چقدر دلم می خواست بپرم بغلش.. دیگر اینکه امشب احساس می کنم دلم بدجوری برای «باران» تنگ شده، خیلی وقت است که صدایش را نشنیده ام و خوب کمی هم نگرانشم، می دانم سرش خیلی شلوغ است ولی..
«به جهنم».. گندی اساسی زده بودم به پروژه و داشتم با خودم فکر می کردم «به جهنم! پروژه ی من که نبود» (یعنی منکه مدیر پروژه اش نبود. قرار هم نبود که از سودش چیزی به من برسد) و بعد در کمال صداقت به رئیسم اعتراف کردم و حالا می بینم که باز عجله کرده ام و نیازی به این کار نبود. می توانستم یک جوری ماست مالی اش کنم.. پس الان دوباره دارم تلاش می کنم به خودم بگویم «به جهنم، چیزی نشده که! فقط صداقتم را نشان داده ام!!» اما ایندفعه باور کردنش کمی سخت تر است..
راستش پروژه ای که درگیرش هستم در نظر خودم چیز چندان دندان گیری نیست اما در نظر رئیسم یک ایده نو و فوق العاده است که باید برای خودمان نگهش داریم! به من گوشزد کرده بود زیپ دهانم را بکشم! اما خوب من خیلی عادت به راز نگهداری ندارم.. یعنی اصلا در کتم نمی رود.. و در یکی از صدها ایمیل روزانه ام با یکی از سازمانهای رقیب، به ساده لوحانه ترین شکل ممکن، به قضیه اشاره کردم.. هنوز پنجره "message sent" را نبسته ام که موبایلم زنگ می زند.. مردی خوشحال و خندان از پشت تلفن می پرسد: «اِهم.. من متوجه شدم که شما در حال کار روی فلان پروژه اید».. «بله؟».. «یعنی شما می خواهید چنین کاری کنید؟».. «خوب بله!».. «وای! آیا ایده تان در صنعت هم پیاده سازی شده؟».. «هوم؟ نه هنوز، یعنی فعلاً در سطح آکادمیک است».. مردک دیگر دارد رسماً پای تلفن ریسه می رود، کفری می شوم.. «پس منظورتان اینست که هنوز کسی این فعالیت را آغاز نکرده؟».. «نه! نه!».. «یوهو هو، چه جالب، پس یعنی اینکه..» آه خدای من! خیلی دلم می خواهد می توانستم گوشی را محکم بکوبم توی سرش تا خفه شود یا من خلاص شوم چون کم کم دارد حالیم می شود که چه گندی بالا آورده ام... بالاخره تلفن را قطع می کند..
نه! من با دنیا متفاوت نیستم نه حتی ذره ای، چه برسد به خیلی.. من فقط یک دختر کوچکم که الان تنهایی پشت کامپیوترش نشسته، منتظر است و با خودش فکر می کند تا خبر تازه ای بهش نرسد، تا چراغ او روشن نشود، و تا صدایش را نشنود، دیگر هرگز نمی تواند از روی صندلی بلند شود.. نشسته و همین طور به نشستن ادامه می دهد..
دیگر حتی واژه ها هم مفهومشان را برایم از دست داده اند، نه دنبال صفت ام نه مضاف، می خواهم حواسم را جمع کنم ولی آخر مگر می شود؟ زمانی کلمات مرا سبک می کردند، حالا انگار وبال گردنم شده اند، از وجود من نشات نمی گیرند، هویت مستقل خودشان را پیدا کرده اند و دیگر این منم که اسیر آنهایم..
خدایا آیا او برخواهد گشت؟ آیا او برخواهد گشت؟ آیا او برخواهد گشت؟ آیا او برخواهد گشت؟ التماست می کنم برگردی، برگرد نه به خاطر من که بی تو هیچ خواهم شد، نه به خاطر زندگی که هنوز خیلی چیزهایش را تجربه نکرده ای، نه به خاطرت دیگران که از صمیم قلب دوستت دارند، نه به خاطر هوا که به عطر تنت عادت کرده است، نه به خاطر اقیانوس و ساحل زیبایش، نه خاک بارور، نه عشق، نه فریاد، نه ترانه، نه هیچ چیز دیگر، برگرد فقط و فقط به خاطر خودت..
مخلوطی از حیرت و ترس و تعجب.. دارم ارکات دوستان قدیمی ام را نگاه می کنم. MIT!! این دیگر اصلاً باورم نمی شود. یعنی دخترک حالا MIT است؟! البته خیلیهای دیگر هم اروپا و امریکا هستند و در دانشگاههای بسیار معتبر.. آنها که زمان دبیرستان المپیادی شدند و بعد لیسانس بدون کنکور شریف، همگی پر کشیدند.. آبشار نیاگارا، بارانی قرمز پوشیده و می خندد، عنوان عکسش هست: «قدرت خدا».. دختران مذهبی در آمریکا هم روسری با بلیز دامن پوشیده می پوشند. از برج بلندی در شیکاگو منظره شب شهر را نشان می دهد..
راستش کمی ترس برم می دارد. می بینم آن زمانها که المپیاد مد بود، ما ساده ترینش را که به نظرمان فیزیک بود انتخاب کرده بودیم و برای خالی نبودن عریضه سر کلاسهایش حاضر می شدیم. البته که ما به جایی نرسیدیم و هم کلاسیهایمان، طلایی های ریاضی و شیمی و کامپیوتر شدند. در انتخاب رشته دانشگاه، پس از یک بار خوردن سر به سنگ، ساده ترین رشته ممکن را برگزیدیم که مگر ذهن مبارک آزرده نشود. در خود دانشگاه، از اینکه می توانستیم شب امتحانی درس بخوانیم و نمره خوب هم بیاوریم حسابی مغرور بودیم. از تمام آن چهار سال، چیزی جز کلاس دودر کردن و خیابان گردی و پسر بازی (و اندکی کتاب و مجله و روزنامه) به خاطر نداریم و آخر سر هم با انصاف تمام اقرار کردیم: «درِ این دانشگاهی را که ما شاگرد اول هایش هستیم، باید گِل گرفت»
تا زد و دری به تخته ای خورد و جداً نفهمیدیم چطور، پذیرش گرفتیم. با زبان دست و پا شکسته، شاد و شنگول راهی ولایت غریب شدیم و تا حالا هم انگار هنوز لو نرفته ایم. اما آخر تا کی؟ یکبار جستی ملخک، دو بار جستی.. بالاخره یکروز این خوشیها تمام خواهد شد. من از آن روز می ترسم. روزی که بخواهم سر کار بروم، یا که برای ادامه تحصیل (شتر در خواب!!) به دانشگاه معتبری (پنبه دانه؟!) بروم و بعد گندش در بیاید. راستش کلاً از آینده می ترسم، خیلی دلم می خواهد بالاخره یک روزی یک غلطی بکنم، به قولی، دیگر انگل جامعه نباشم، اما نمی دانم چطوری.. خیلی هم دلم می خواهد بروم آمریکا، مثلاً MIT!!! آنرا هم نمی دانم چطوری!!
اصلاْ همه اش تقصیر این ارکات لعنتیست که توش فقط خبرهای نا امید کننده ی ازدواج هم دوره ای های سابق! و مهاجرت و عکس های خوشگل خوشگل است.. باید قبل از هر چیز، ارکات را سر به نیست کرد!
خواب اپتیموس مرحوم را می بینم. روی مبل اتاق پذیرایی، پشت به ایوان نشسته و با هیجان در حال حرف زدن است. برای دیگران توضیح می دهد که «ببینید! شما باید خودتان دست به کار شوید و موقعیتی فراهم کنید تا هر دو نفری که فکر می کنید همدیگر را دوست دارند و به هم می آیند با یکدیگر آشنا شوند. خداییش این دیگر چه اوضاعی است. هیچ کسی هیچ غلطی نمی کند! زندگی تان بدجوری سوت و کور است، خودتان حالیتان هست؟» در خواب فکر می کنم خداوکیلی هم از وقتی او رفته، انگار همه جا را خاک مرده پاشیده اند! به هر حال اپتیموس از آن دنیا برگشته، الان روی مبل لمیده است و تلاش می کند تحرکی در این آدمیزادان پدید آورد. بعد یکدفعه رو به من می کند و می گوید: «مثلاً همین «دریا» با «ماکسیموس»..» «هان؟ چی؟» مات و مبهوت مانده ام، هه هه.. راستی غافلگیر شدن توی خواب، جداً چیز دیگریست!!
اما آخر این «ماکسیموس» دیگر سر و کله اش از کجا پیدا شد؟ من اگر تا حالا به تک تک عناصر ذکور دور و برم، تمام هم کلاسی هایم، هم کلاسی های هم کلاسی هایم، حتی دوست پسر دوستانم!، و اصلاً تک تک عابران پیاده و سواره توی شهر، فکر کرده باشم، ماکسیموس هرگز به مخیله ام خطور نکرده بود..
بالاخره از خواب بیدار می شم.. اووه یک روز دیگر در تنهایی..
الان فردا شب شده است. مشغول کارهای خودم ام، سرم را که بلند می کنم، هنریته را می بینم که دقیقاً روی همان مبل اپتیموس لم داده، رو به من می کند و می پرسد: «هی Sea ! تو تا به حال هیچ وقت به دوستی با «ماکسیموس» فکر کرده ای؟!»
مرا برق سه فاز می گیرد، چشمانم لحظه ای سیاه می شود و قلبم برای یک دقیقه کامل، تپیدن را فراموش می کند.. اما بالاخره بعد مکثی طولانی، می توانم با تظاهر به بی اعتنایی بپرسم: «هوم؟ کی؟ او اصلاً چطور آدمیست؟» لبخند می زند و پاسخ می دهد: «خیلی شبیه تو!!»..
و فردا صبح که به طور اتفاقی پسرک را در آسانسور!!! می بینم، دیگر یقین پیدا می کنم که حتماْ خبری هست! آری، چیزی به نام «وصیت ارواح» وجود دارد!
Be a dreamer, be a fool . . Come and break all this rules
کمی دیر می رسم، فقط به فکر برنامه ام و راستش اصلاً حواسم نیست چه کسی را در آنجا خواهم دید.. لبخند شیرینی که با دیدنم روی لبش نقش می بندد و برق چشمانی که تنها من می بینم، مرا یاد دیدار قبلیمان می اندازد. به خاطرم می آید که آنروز چقدر بحث کردیم، چه حرفهای قشنگی زدیم، و موقع خداحافظیمان، چقدر خوشحال بودم که چنین دوستی یافته ام.. از خودم شرمنده می شوم که چطور بعد از گذشت دو هفته، کاملاً فراموشش کرده بودم.. در طول جلسه چند بار نگاهمان با هم گره می خورد و من دلم می خواهد کاش کنار او نشسته بودم. آخر برنامه، مشغول بحث با دیگران شده ام که سراغم می آید، می گوید می خواسته برایم یک سی.دی. و کتاب بیاورد اما فراموش کرده است. می گویم باشد برای دفعه بعد.. و چیز بیشتری به ذهنم نمی رسد.. پیش بقیه بر می گردد و من بدون خداحافظی، می روم.
I have a dream, a song to sing
To help me cope with anything
If you see the wonder of a fairy tale
You can take the future even if you fail
I believe in angels
Something good in everything I see
I believe in angels
When I know the time is right for me
I'll cross the stream - I have a dream
امروز زندگی زیباتر از گذشته است، «عادی» تر.. امروز زندگی گشت زدن میان آدمهای کوچه بازار است، لبخند زدن به بقال محله و شاد کردن یک کودک با خریدن آب نباتی برایش. امروز، روز نو ایست.
حقیقت برای عقلا خلق شده است و زیبایی برای قلبهای پر احساس. ۱ هدف ما در زندگی کشف زیباییهاست، هر چه غیر از این باشد نوعی توقع بیجاست. ۲ هنر مند می تواند آسمان را قرمز نقاشی کند با آنکه می داند آبی است. ۳ کشف، یافتن سرزمینهای تازه نیست بلکه دیدن با نگرشی تازه است. ۴
۱.فردریش شیلر ۲.جبران خلیل جبران ۳.جونز فایر ۴.مارسل پروست
سرعت کامپیوترم کم شده بود. از کنترل پنل چند برنامه حجیم را که اسمشان برایم ناآشناست و گمان می کنم هرگز(!) ازشان استفاده نکرده ام آن اینستال می کنم. کارم که تمام می شوم می بینم بروزر ایمیل و نرم افزار پیشرفته آفیس ورد را پاک کرده ام! یعنی حالا ورد ندارم و ایمیلم را هم نمی توانم چک کنم!! تو خود حدیث مفصل بخوان از این..
کیفم را روی دوشم می اندازم و کمی آرام تر از دویدن، می زنم بیرون، در حالیکه دارم بالا می آورم. گور پدرش، دیگر سر این کلاس نمی روم. تمام عمر سر کلاس نرفته ام. هر کجای دنیا هم باشم آسمان همین رنگ است.
نیمه اول جلسه، هر ده دقیقه یکبار که انگار از خواب می پرم، وقتی ناگهان خودم را در محاصره اینهمه آدم پیدا می کنم، ترس برم می دارد. «من اینجا چه می کنم؟» بین اینهمه چشمان متعجب و بی روح و منگ، که به صفحه ای سفید خیره شده اند، گویی بالاجبار به تماشای فیلم صامتی از عشق بازی تهوع آور سه فرد سرشناس نشسته اند. فرض بگیرید برنولی و تیلور و ماریلین. و هیچ کس هم کوچکترین اهمیتی به داستان فیلم نمی دهد؛ در نظر من اما، قضیه مرگ و زندگیست.. شدیداْ دلم می خواهد این نمایش، شکل تجاوزی وحشیانه به خود بگیرد. ترجیح می دهم دو نفری، ترتیب ماریلین را بدهند. چشمانم را می بندم. آرام آرام دارم صدای ناله هایش را می شنوم، یعنی به التماس افتاده، دیر یا زود وا خواهد داد.. که یکدفعه فریاد نخراشیده ای، رشته افکارم را به وحشیانه ترین شکل ممکن می گسلد: «چه کسانی گزینه دوم را انتخاب می کنند؟» نگاهی به صورت مسئله می اندازم، می دانم گزینه دوم اشتباه است اما دستم را به انضمام تمام هیکلم، آنقدر به بالا کش می دهم تا همه ببینند. آخر همیشه یک نفر باید قربانی شود، استاد لبخند می زند که یعنی از کار من راضیست. سراغ اسلاید بعدی می رود و پیروزمندانه اعلام می کند: «بله، همان طور که می بینید(!!) این اشتباهی است که خیلیها مرتکب می شوند!»، پشتش را به شاگردان می کند و ادامه فیلم صامت روی پرده می رود: دیگر هیچ رمقی برای زنک باقی نمانده است. اما در همین گیر و دار، در کمال حیرت، وقتی که درست چند لحظه به آخر کار مانده است، برنولی دل رحم، دست از کار می کشد، «آهای لعنتی!! داری چه غلطی می کنی؟ کارش را تمام کن!!» «متاسفم! حق با ایشان است! هر چه باشد ضریب هوشیشان 320 تعیین شده» «اوه، مرده شوی همه تان را ببرند، همگی بروید به جهنم، من اصلاً مادر همه تان را ...!!» و اینجاست که احساس می کنم دارم بالا می آورم. من دیگر هرگز به این کلاس بر نمی گردم..
Mi amor, a serious danger
Temperatures rising
And I'm fantasizing
Making love to a beautiful stranger
My passions alive
I'm feeling so high
It's not the champagne
That's driving me insane
It's about your lips
It's about the way you move your body
It's about your style
That drives me wild
It's the sexy things you're doing
خبرش را که می شنوم پاک قاطی می کنم. آخر مگر خبر رفتن را اینطوری می دهند؟!
برای آخرین بار، روبرویش نشسته ام، تنها نیم ساعت فرصت دارم تا هضم کنم دارد ترکم می کند و در این سی دقیقه، باید خداحافظی هم بکنیم. سراپا نگاه شده ام تا تک تک اجزاء چهره شیرین اش را با همه جزئیات آن در خاطرم حک کنم. نمی دانم چه بگویم. فقط می توانم در آغوش بگیرمش که ناگهان تمام خاطرات مشترکمان به ذهنم هجوم می آورند. وای، چه روزهایی خوبی در کنار هم گذراندیم، تازه داشتیم همدیگر را می شناختیم، اولین ملاقتمان را یادت هست؟ یا شبهای امتحان که تا صبح درس می خواندیم؟ شب دیگری که رفتیم فلان پارک، فلان رستوران، همه آن حرف هایی که زدیم؛ تو از عاشقانه هایت برایم تعریف می کردی و من از دل واپسیهایم، تو از دغدغه هایت و من از تجربه هایم. تو روح قشنگی داشتی و من روح های قشنگ را می پرستیدم.
«خوب دیگه، همیشه مراقب خودت باش، دلم خیلی برات تنگ می شه.. خداحافظ»
«خداحافظ»؟ همین؟! یعنی باید انتظار داشت همه چیز با گفتن این جمله لعنتی به خوبی و خوشی تمام شود؟ باز باید چقدر تلاش کنم تا زمان ادای این جمله پایانی، اشک توی چشمانم حلقه نزند؟ «واسه همیشه که نمی رم، یعنی خوب برای تعطیلات بر می گردم» می خواهی همه چیز را عادی جلوه دهی اما خودت هم خوب می دانی که اینها دروغی بیش نیست و هرگز بعد از این خداحافظی، سلام دیگری در کار نخواهد بود. به من یادگاری می دهی تا همیشه به یادت باشم. بدون اینها هم تا ابد در خاطرم خواهی بود اما با اینها، هر وقت چشمم بهشان بیافتد، غصه ات را می خورم. لعنت به فاصله، لعنت به سفر، لعنت به این دنیای لعنتی که تا میایی بادبادک سرگردان وجودت را به دلی گره بزنی، طوفان به پا می شود و روبان قرمزت را با خشم، از هم می گسلد..
برایم نوشتی:
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی.. ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود
دیر می شود
لحظه رفتن پرسیدی گاه می اندیشی وقتی که هر آغاز، به یقین، روزی پایان خواهد یافت، اصلاْ چرا شروع کنیم؟ من مبهوت تر از این حرفها بودم که پاسخت را بدهم، تو بی قرار تر.. آری دیگر وقت رفتن است، حرفهای ما هنوز ناتمام.. تو را سفر به کجا می برد؟!
دوستی برایم نوشته: «آیا میشود اینجا بقیه هم اعتراف کنند؟ حس می کنم اینجا مثل اتاقک داخل کلیساست... در را باز میکنم. وارد می شوم. در را پشت سرم می بندم. روی صندلی می شینم، دریچه ی کوچک باز میشود و من اعتراف می کنم:...»
تنها توی غذاخوری نشسته ام. هم کلاسی ترم گذشته ام را می بینم که از دور برایم دست تکان میدهد. پیشش می روم. با خوشحالی احوالم را می پرسد و می گوید که چند روز پیش از دوستان، خبرم را می گرفته و اینکه چرا پیدایم نیست. راستش اصلاْ فکرش را نمی کردم هنوز مرا به خاطر داشته باشد، چه برسد به آنکه بخواهد سراغم را بگیرد. خوشحال می شوم.
سوار می شوم. گوشه خلوت قطار، توی صندلی فرو می روم، سرم را به دیوار واگن تکیه داده ام و چشمانم بسته است. می ترسم بازشان کنم مگر قطره اشکی بی اراده من پایین بلغزد. تمام تلاشم را می کنم تا از خوشحالی، وسط این جمعیت، فریاد نکشم. از صمیم قلب و با تمام وجود، آرزو می کنم ای کاش این ملاقات ها ادامه پیدا کند. ای کاش میل شدیدی که من در همین نخستین دیدار نسبت به او احساس می کنم را، او هم پیدا کند. لحظه ای از سرم می گذرد اگر می توانستم برای همیشه در این شهر بمانم، درس بخوانم و کار کنم و گاه گاهی هم او را ببینم و به یاد می آورم که تا دیروز، آمریکا، تنها هدف زندگیم بود. از پنجره به بیرون چشم می دوزم، لبخندی روی لبانم نقش می بندد، چرا که می بینم: با او، این شهر، همانی نیست که می شناختم.. و حالا می دانم نامش چیست، «کلاریس»، یازده سالش است، از مشکل بغرنج خانوادگی رنج می برد و علاقه چندانی هم به ریاضیات ندارد. من اما تصمیم دارم که علاقه مندش کنم. اینها تمام آنچیزی است که از او می دانم. به علاوه آنکه بسیار آرام است و معصوم و دوست داشتنی، آه، و البته شکننده. باید خیلی مراقب باشم. با خودم قرار گذاشته بودم امروز، عاشق نخستین انسانی شوم که «بوی خوش زندگی» می دهد. حال، چه معجزه قلمداد کنم اش چه سرنوشت، این بوی خوش را استشمام کرده ام، البته نه از انسانی، نه حتی از کلاریس، بلکه از خود خود «زندگی». من امروز خودم را در «قلب» حیات پیدا کردم، گره خورده با تمام «عظمت» این هستی...
خداحافظی می کنیم و غرق در افکارم به طرف ایستگاه راه می افتم. لحظه لحظه این دیدار در برابر چشمانم است. شک ندارم که امشب را با همه جزئیات آن، تا ابد به خاطر خواهم داشت. چرا که این، آغاز آشنایی ما بود. قطارم وارد ایستگاه می شود.
در تمام مدت بسیار نزدیکم نشسته است. احساس می کنم انگار کاملاً در آغوشم است. گوشش با دقت به من است، هر از گاهی در تائید حرفهایم، به آرامی سر تکان میدهد و من تعجب می کنم که با وجود لهجه غریبم، چطور همه حرفهایم را می فهمد.
به هم معرفی می شویم. با دستپاچگی نگاهی به من می اندازد اما به چشمانم زل نمی زند. در عوض سرش را پایین انداخته و دنبال یک صندلی برای نشستن می گردد. هر دو آنقدر هول شده ایم که حتی فراموش می کنیم اسم یکدیگر را بپرسیم.

اکنون، خویشتن گمشده من، چون قطره ای ناچیز، اما در پیوند با شور بی کران دریای زندگی، حقیقت وجود خود را فریاد می زند. آری من همان قطره کوچکم که چون با دریاست، دریاست!!