۱- جابجا شده ام، شدیداْ به همچین چیزی احتیاج داشتم. و با این جابجایی می خواهم از شر بعضی از عادتهای گذشته ام هم خلاص شوم. یکی از آنها وبگردیهای بی حد و اندازه ام است که اکثراْ چیزی جز وقت تلف کردن نیستند، دخترک «با خودش حرف می زند» می گفت: این وبلاگ نویس ها نه هرگز می توانند یک سانتی متر دنیا را جلو ببرند نه عقب. راست می گفت.
۲- بعد از رابطه ام با سپهر، با خودم عهد بستم هر زمان احساس کردم رابطه ای یا کاری یا چیزی مرا شاد نمی کند همان لحظه تمامش کنم. نگذارم اینقدر کش بیاید تا گند بزند به همه چیز. نوشتن در این وبلاگ دیگر برای من لذت بخش نیست.
۳- احساس می کنم بیشتر از یکسال نوشتن در اینجا، به قدر کافی ارضایم کرده است. حالا به همه گناهانم اعتراف کرده ام، حس سبکی قشنگی است، انگار آزاد شده ام، دیگر در تنهایی، ندای درونم آزار دهنده نیست. گمان می کنم تقاص گذشته ام را پس داده ام و حالا آماده ام تا خودم را باز خرید کنم.
۴- می ترسم در دور تسلسل بیافتم، از تکرار بیزارم، باید برای «نو» شدن بجنگم.
۵- شدید ترین درگیری های ذهنیم ماوراست، آگاهی و حقیقت. باید ذهنم را برای دریافت الهام، خانه تکانی کنم.
۶- کمی خسته ام.
خوب همه این دلایل، مرا واداشته که برای مدتی (شاید هم همیشه) اینجا را تخته کنم. اغراق نیست اگر بگویم که این وبلاگ و همه خواننده هایم، گوشه ای از زندگی و دنیای مرا شکل میداد، تجربه فوق العاده ای بود، اما راستش دیگر داشت پا را از گلیم خود دراز تر می کرد.. برای همین هم نکش را چیدم!!!
خیلی وقت است می خواستم مطلبی بنویسم با عنوان : دامی به نام مذهب. این اسم مدام در سرم تکرار می شود.. ناراحتم می کند.. گر چه منظورم اصلاً، دام بودن مذهب نیست، بلکه همان: «خدا رو یاد کرد و عشق رو گردن زد»
کنار دوست جدیدم نشسته ام، مرا با خود سر یکی از کلاسهای معروف و پرطرفدار دانشکده برده، «مقدمه ای بر مذاهب جهان».. گمان نکنم بتوانید حتی تصور کنید چه حسی به آدم دست می دهد وقتی برای اولین بار در این کلاس کنار دوست خارجی ات نشسته ای، استاد دارد با شدت و حرارت بحث می کند و بین حرفهایش می پرسد خوب who are the axes of evil in the world? و در پاسخ با لبخند نام کره شمالی و کشور تو را بر زبان آورد..
و باز شرط می بندم ندانید هر وقت که ازت می پرسند where are you from? ، با لبخند گفتن نامش برای تو، در عین حال هم آماده کردن خودت برای یک «wooow!!» ی طولانی و بعد سیل سوالها یا نگاههای پرسش گر چه معنایی دارد.. تکرار هر روزه این سناریو دیگر جداً غم انگیزیست..
از آنطرف، بعضی مسلمانهای اینجا هر وقت مرا می بینند می گویند: اوه محمود! محمود در آمریکا خیلی شجاع هست. منهم فقط لبخندی تحویلشان میدهم.
دوستی میانماری دارم؛ برایم از اعمال خشونتهای وحشیانه دولتش در مقابل راهبان بودایی می گوید، شبی همراه دوستان بودایی دور هم جمع می شویم، دعا می خوانیم، با دهها شمع کوچک روی سنگفرش دانشکده می نویسیم: «Peace and Justice for All» و در همدردی با مردم میانمار دقیقه ای سکوت می کنیم. به شمع های درخشان کف زمین ذل زده ام و از او می پرسم: یعنی هرگز چنین صلحی جهانی امکان پذیر است؟
با پسری فیلیپینی هم گروه ام؛ برایم تعریف می کند که در کشورش، پیشگیری از بارداری از نظر کلیسا گناهی نابخشودنی محسوب می شود (این یعنی انفجار جمعیت غریب الوقوع) و پدران مقدس در دوره های خاصی که برای زوج های جوان برگزار میشود تعالیم مربوط به زندگی مشترک را به آنها آموزش می دهند. مثلاً اینکه اگر شما توانایی مالی پرورش کودکان بیشتری را دارید موظفید بچه دار شوید، و نباید نگران آینده باشید، چرا که «خدا» خودش خوب می داند از چه راهی بهتان کمک کند!! (همان کس که دندان دهد نان دهد؟!) شاید همان کودک بعدی، رئیس جمهور آینده فیلیپین باشد. پسرک گفت وقتی از پدر پرسیدم که «حالا اگر او یک قاتل حرفه ای آینده باشد چه؟» حسابی از حرفم رنجید.
استاد با هیجان برایمان می گوید که دیشب نتوانسته بخوابد به خاطر برنامه بسیار جالب رادیو بر سر آنکه آیا می بایست نسل آینده را مثل گذشته، در فضایی مذهبی بارآوریم یا نه.
و من دیگر طاقتم تاق می شود.. می خواهم همان جا وسط کلاس زار بزنم، فریاد بکشم:
استاد! تو را به خدا از قول ما، به پدران مقدس بگو، دست از سر دختر و پسرهای بیگناه فیلیپین بردارند، به میانمار بگو راهبان بودایی را (این تنها مسلکی که نه پیغمبر دارد، نه جهنم، نه بهشت) رها کند، نگذار خدا، (این تنها دارایی انسان) را از او بگیرند، کاری کن بالاخره روزی این مذهب خشک و خشن، گورش را از زندگی آدمها گم کند..
حالم بد است.. این استرس پدر سوخته ول کن نیست.. یک میان ترم اپن بوک دارم.. چون کتاب باز است نمی دانم کجا را بخوانم، اصلاً بخوانم؟ این که نمی آید، اگر آمد هم پیدایش می کنم.. الگوریتم ها طولانی و گیج کننده اند، به سادگی با هم اشتباه می شوند و خلاصه باید خیلی تمرین داشت تا بتوان روش درست را سریع پیدا کرد، تمرین را هم که در این چند ساعته نمی شود خلق کرد، نتیجه آنکه دفتر دستکم را گذاشته ام کنار، دارم چیز می نویسم! این یعنی همان Give up کردن.. من استاد Give up ام! هر وقت می بینم رسیدن به قله افتخار غیر ممکن است Give up می کنم..
پی نوشت: صبر کن ببینم! بار اولم نیست که امتحان دارم و آمادگی ندارم و شدیداً استرس دارم!! چطور همیشه می گذارم کار به اینجا بکشد؟ تمام این هفده سال درس خواندن (شوخی نیست ۱۷ سال!!) داستان همین بوده است.. شبهای امتحان انگار چند سال پیر تر می شوم.. آی خداوندا!! پینوکیو آدم شد ما نشدیم!!!
پی پی نوشت: اولین سوال را که نتوانستم حل کنم به سرم زد بلند شوم، ورقه سفید را تحویل بدهم و بزنم به کوه و کمر!!! (Give up؟!!) اما دیدم که عرضه اش را ندارم! پس رفتم سراغ سوال دوم!

خوب این بار هم به خیر گذشت.. گرچه سر جلسه داشتم عین بید می لرزیدم، مغزم هنگ کرده بود و لپم داشت آتش می گرفت، اما ناخودآگاهم، به مدد نیروهای غیبی، سر و ته قضیه را هم آورد تا دوباره، همه دلشوره ها، ناخن جویدنها و مثل سگ!! از ترس لرزیدنها، برود تا شب امتحان بعدی!!!!!!!
دخترکی که این روزها سنگ صبورم شده بود، حالا خودش دچار بحران روحی شده، تصمیم گرفته برای مدتی کنج عزلت اختیار کند.. با اندوه به من می گوید: «به هم ریخته ام دریا! بدجوری!» و من می بینم که جایمان دارد عوض می شود، حالا این منم که باید هوایش را داشته باشم، مراقبش باشم و در گذر از این مرحله دشوار، شانه به شانه اش باقی بمانم..
می دانستم، از اولش می دانستم که این رابطه هم، دیر یا زود وارونه خواهد شد.. گرچه این اصلاً مهم نیست، آنچه که آزارم میدهد آنست که هر چه نگاه می کنم، کمتر ایرانی ای دور و برم می بینم که بداند دقیقاً از زندگیش چه می خواهد، پای حرف هر کسی که می نشینم بر سر دوراهی خودش گیر کرده، بعضی ها دیگر کشش و میلی به ادامه مقطع درسی بالاتری ندارند، مشکل سربازی، مسئله اقامت، دوری از خانواده، تنهایی، سخت تر شدن کار و درس در مقایسه با گذشته (متاسفانه ما ایرانیان هنوز در توهم باهوش ترین ملت دنیا بودن و چنین و چنان، داریم غوطه می خوریم و اصلاً حالیمان نیست دنیا چه خبر است) مدام در سرشان چرخ می خورد و نمی توانند تصمیم بگیرند. برای ایرانیانی که به تنهایی و برای ادامه تحصیل بیرون می زنند، مقیاس های دنیای جدید آنقدر ناگهان بزرگ می شود که اگر ندانی به دنبال چه آمده ای، بدون شک در آن گم خواهی شد. در برابر کسی که با هزار بدبختی توانسته پذیرشی بگیرد، ویزایش را با نذر و نیاز بدست آورده و معمولاً با تصوراتی بسیار گنگ و مبهم، کوچ کرده، شرایط جدید سرگیجه آور است. حالا او دیگر می تواند به راحتی به هر کدام از کشورهای دنیا سفر کند، می داند که بیرون از ایران، همه جا مثل هم است، همه جای دنیا «مک دنالد» هست، می توان با «مستر کارت» خرید کرد و اگر انگلیسی بدانی کارت بالاخره یک جوری راه میافتد. حالا او باید تصمیم بگیرد در چه کشوری زندگی کند، مقطع تحصیلی بعدیش را از بین گزینه های بسیار زیاد موجود، کچا انتخاب کند و هزاران راه دیگر برای زندگی پیش روی خود می بیند و اینها، جوان حرف گوش کن عزیز دردانه ی دیروزی را، دستپاچه می کند (البته اگر دیگر از زیر پر و بال والدینش خارج شده باشد که اکثراْ همین طور است و اینکه خانوده اش در ایران هم، نمی توانند او را راهنمایی چندانی کنند.) مسئله ازدواج (مخصوصاْ برای کسانی که می خواهند شریک زندگیشان ایرانی باشد) موضوع بغرنج دیگریست. (مثلاْ مگر چند دختر یا پسر مجرد ایرانی در مارسی زندگی می کنند؟) و هزار و یک چیز دیگر..
گر چه معمولاً زمان می تواند بعضی از این مشکلات را حل کند اما آخر «جوانی از دست رفته» چه می شود؟
راستی جواب معمای قبلی این بود که به نفع شماست اگر به حرف مجری گوش کنید و انتخابتان را عوض کنید، اینطوری شانستان دو برابر می شود!! چندین راه حل ریاضی هم برای آن و جود دارد که یکی از آنها را اینجا مطرح کنم. باز هم اگر قانع نشدید یا اگر واقعا مشتاقید ببینید چطوری، سه عدد شکلات (یا خودکار یا..) متفاوت بردارید و مسابقه را برای خودتان چندین بار اجرا کنید، در نهایت تعجب به جواب خواهید رسید.
راستش این سوال را نوشتم تا یادتان بیاورم که ما انسانها هنوز بدجوری اسیر کلیشه های ذهنیمان هستیم، این مسئله را میشد با روشی بسیار ساده (اصلاً رسم تمام حالات) حل کرد اما هیچ کداممان حوصله کاغذ و قلم برداشتن نداشتیم!! می دانید چرا؟ چون آنقدر از جواب خودمان مطمئن بودیم، آنقدر به هوشمان اعتماد داشتیم که اصلاْ دلیلی برای اینکار نمی دیدیم..
Suppose you're on a game show, and you're given the choice of three doors: Behind one door is a car; behind the others, goats. You pick a door, say No. 3, and the host, who knows what's behind the doors, opens another door, say No. 1, which has a goat. He then says to you, "Do you want to pick door No. 2?" Is it to your advantage to switch your choice?
فرض کنید که در یک مسابقه تلویزیونی شرکت کرده اید. به شما سه در نشان داده می شود که می توانید یکی از آنها را انتخاب کنید. پشت یکی از در ها اتومبیلی است و پشت دو در دیگر بز! شما بطور تصادفی یکی از در ها را انتخاب می کنید (مثلا در شماره سه) مجری مسابقه، که از محتوای دو در دیگر اطلاع دارد، قبل از آنکه در انتخابی شما را باز کند شانس دیگری بهتان می دهد. او یکی از دو در دیگر را برای شما باز می کند (فرض کنید در شماره یک) و می بینید که بزی درون آن است. سپس به شما پیشنهاد می کند که آیا مایل هستید انتخاب خود را از در شماره سه (انتخاب اولیه تان) به در باقی مانده (شماره دو) تغییر بدهید؟ آیا پیشنهاد او را می پذیرید؟ آیا در این صورت، شانس برنده شدن شما افزایش خواهد یافت؟

کمی بیاندیشید.. پاسخ شما به این سوال چیست؟ چگونه استدلال می کنید؟