بعد از یکسال طولانی دارم برمیگردم..

با کلی ذوق و شوق تاریخ برگشت و ساعت ورودم را برای برادرم تایپ می کنم. می پرسم مامان استقبالم میاید تهران؟ می گوید نه و ادامه میدهد: «از فرودگاه امام که خارج شدی دو جور تاکسی هست: تاکسی فرودگاه، و سیر و سفر، تاکسی فرودگاه رو بگیر ارزونتره.. الو.. الو..»
ماتم برده است روی جمله «تاکسی فرودگاه ارزونتره*».. که به نظرم می رسد پرده ای سفید یواش یواش نوشته ها را پشت خودش محو می کند.. چشمهایم داغ شده اند.. بغض گلوی کسی انگار باز ترکیده است.. کسی که شاید فراموش کرده بود: زندگی بدون او هم جریان خواهد داشت..
* برادرم تهران زندگی می کند.
** شاید از محسن بخواهم بیاید دنبالم (تنها کسی که به گمانم هنوز برایش اینقدر اهمیت دارم!)
*** این پست آخر هم به خاطر پوریا. لحن غم انگیزش را جدی نگیرید! که من کلی هم خوشحالم!!
آخرین نوشت: دنیای ما دنیایی نیست که شاهدش هستیم، دنیایی است که بازیگر آنیم.. بیایید بازیگر داستان یگانه زندگی خود باشیم و وقعی ننهیم به تمام آن هوچی گران ظاهر بین قیل و قال پرست..