این نخستین نوشته باران است..
قدیما شروع کردن برام خیلی آسون بود، خیلی راحت، به راحتیه یک خنده کودکانه از ته دل، کودکی که داری قلقلکش می دی. توجه کردی؟ بدون هیچ تلاشی می خنده، خیلی عمیق، از ته دل. اما وقتی یک آدم بزرگ رو قلقلک می دی، یا ناراحت می شه یا اگرم لبخندی بزنه از تصنعی بودنش حالت به هم می خوره. واسه همینه که قلقلک دادن یک آدم بزرگ، نه تنها لذتی نداره که چندش آور هم هست. اما برعکس، قلقلک دادن یک بچه! اون خنده کودکانه اونقدر نشاط بخشه که غم و غصه های تو رو هم از یادت می بره. می تونی امتحان کنی!
حالا هم من دیگه همون آدم بزرگه شدم، همون که خندیدن براش سخت شده و تصنعی، شروع کردن هم همینطور..
ولی یه روز یه دوست میاد سراغ این آدم بزرگه، دوستی که بوی تمام اون بچگی کردنها، اون خنده های از ته دل، اون ذلالی و شفافی دوران نوجوانی رو همراه خودش میاره و زنده می کنه. دوستی که باعث می شه آدم بزرگه بعد از سالها بره سراغ دفتر های خاطراتش... و اونم چه خاطراتی، چه روزایی، چه خنده هایی...
و این بار هم با هم خندیدیم، خنده هایی که آخرش به بغض عمیقی ختم شد، بغضی که عینه یه تیغ به قلبهامون زخم می زد، وقتی رویاها و آرزوهامون رو با هم مرور کردیم... اون بلند پروازیهای کودکانه رو... و امروزمون رو... وای که چقدر قلبمون می گرفت. از اون همه زخم پاره پاره می شد
دوست من! بیا باز هم تو اون رویاها پرواز کنیم، (مثل اون پروازی که خوابش رو دیدی، یادت هست؟) رویای زندگی، رویای ساختن، رویای پرواز..
شاید وقتی از این پرواز برگشتیم، قلبمون اونقدر آسمونی شده باشه که بتونیم روی زمین هم بپریم، (مثل اون حس فضانوردی که خوابشو دیدی، یادت هست؟) شاید اون موقع به یک پسری کوچولو که مادرش رو از دست داده، خوراکی بدی (مثل همون خوابی که دیدی، یادت هست؟)...
اما تو رو به خدا، اگه یک روز خواستی این کارو بکنی، یه سری هم به اون پسر کوچولویی که تو وطن و سرزمین خودت، چشم به راهه تا یک فرشته مهربون بیاد و بهش خوراکی بده بزن. شاید اون وقت باعث بشی پسر کوچولو بخنده، از ته دل... اون موقع شاید پسر کوچولوها و دختر کوچولوهای دیگه هم از ته دل بخندند... اون زمانه که مادرشون دوباره زنده می شه، وطنشون زنده می شه، ایرانشون زنده می شه...
+
نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت توسط باران
|