تبليغاتX
...

بعد از یکسال طولانی دارم برمیگردم..

با کلی ذوق و شوق تاریخ برگشت و ساعت ورودم را برای برادرم تایپ می کنم. می پرسم مامان استقبالم میاید تهران؟ می گوید نه و ادامه میدهد: «از فرودگاه امام که خارج شدی دو جور تاکسی هست: تاکسی فرودگاه، و سیر و سفر، تاکسی فرودگاه رو بگیر ارزونتره..  الو..  الو..»

ماتم برده است روی جمله «تاکسی فرودگاه ارزونتره*».. که به نظرم می رسد پرده ای سفید یواش یواش نوشته ها را پشت خودش محو می کند.. چشمهایم داغ شده اند.. بغض گلوی کسی انگار باز ترکیده است.. کسی که شاید فراموش کرده بود: زندگی بدون او هم جریان خواهد داشت..


*  برادرم تهران زندگی می کند.
**  شاید از محسن بخواهم بیاید دنبالم (تنها کسی که به گمانم هنوز برایش اینقدر اهمیت دارم!)
***  این پست آخر هم به خاطر پوریا. لحن غم انگیزش را جدی نگیرید! که من کلی هم خوشحالم!!

 


آخرین نوشت:  دنیای ما دنیایی نیست که شاهدش هستیم، دنیایی است که بازیگر آنیم.. بیایید بازیگر داستان یگانه زندگی خود باشیم و وقعی ننهیم به  تمام آن هوچی گران ظاهر بین قیل و قال پرست..

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت توسط دریا |

۱- جابجا شده ام، شدیداْ به همچین چیزی احتیاج داشتم. و با این جابجایی می خواهم از شر بعضی از عادتهای گذشته ام هم خلاص شوم. یکی از آنها وبگردیهای بی حد و اندازه ام است که اکثراْ چیزی جز وقت تلف کردن نیستند، دخترک «با خودش حرف می زند» می گفت: این وبلاگ نویس ها نه هرگز می توانند یک سانتی متر دنیا را جلو ببرند نه عقب. راست می گفت.

۲- بعد از رابطه ام با سپهر، با خودم عهد بستم هر زمان احساس کردم رابطه ای یا کاری یا چیزی مرا شاد نمی کند همان لحظه تمامش کنم. نگذارم اینقدر کش بیاید تا گند بزند به همه چیز. نوشتن در این وبلاگ دیگر برای من لذت بخش نیست.

۳- احساس می کنم بیشتر از یکسال نوشتن در اینجا، به قدر کافی ارضایم کرده است. حالا به همه گناهانم اعتراف کرده ام، حس سبکی قشنگی است، انگار آزاد شده ام، دیگر در تنهایی، ندای درونم آزار دهنده نیست. گمان می کنم تقاص گذشته ام را پس داده ام و حالا آماده ام تا خودم را باز خرید کنم.

۴- می ترسم در دور تسلسل بیافتم، از تکرار بیزارم، باید برای «نو» شدن بجنگم.

۵- شدید ترین درگیری های ذهنیم ماوراست، آگاهی و حقیقت. باید ذهنم را برای دریافت الهام، خانه تکانی کنم.

۶- کمی خسته ام.

خوب همه این دلایل، مرا واداشته که برای مدتی (شاید هم همیشه) اینجا را تخته کنم. اغراق نیست اگر بگویم که این وبلاگ و همه خواننده هایم، گوشه ای از زندگی و دنیای مرا شکل میداد، تجربه فوق العاده ای بود، اما راستش دیگر داشت پا را از گلیم خود دراز تر می کرد.. برای همین هم نکش را چیدم!!! 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت توسط دریا |

 

خیلی وقت است می خواستم مطلبی بنویسم با عنوان : دامی به نام مذهب. این اسم مدام در سرم تکرار می شود.. ناراحتم می کند.. گر چه منظورم اصلاً، دام بودن مذهب نیست، بلکه همان: «خدا رو یاد کرد و عشق رو گردن زد»

کنار دوست جدیدم نشسته ام، مرا با خود سر یکی از کلاسهای معروف و پرطرفدار دانشکده برده، «مقدمه ای بر مذاهب جهان».. گمان نکنم بتوانید حتی تصور کنید چه حسی به آدم دست می دهد وقتی برای اولین بار در این کلاس کنار دوست خارجی ات نشسته ای، استاد دارد با شدت و حرارت بحث می کند و بین حرفهایش می پرسد خوب who are the axes of evil in the world?  و در پاسخ با لبخند نام کره شمالی و کشور تو را بر زبان آورد..

و باز شرط می بندم ندانید هر وقت که ازت می پرسند where are you from? ، با لبخند گفتن نامش برای تو، در عین حال هم آماده کردن خودت برای یک «wooow!!» ی طولانی و بعد سیل سوالها یا نگاههای پرسش گر چه معنایی دارد.. تکرار هر روزه این سناریو دیگر جداً غم انگیزیست..

از آنطرف، بعضی مسلمانهای اینجا هر وقت مرا می بینند می گویند: اوه محمود! محمود در آمریکا خیلی شجاع هست. منهم فقط لبخندی تحویلشان میدهم.

دوستی میانماری دارم؛ برایم از اعمال خشونتهای وحشیانه دولتش در مقابل راهبان بودایی می گوید، شبی همراه دوستان بودایی دور هم جمع می شویم، دعا می خوانیم، با دهها شمع کوچک روی سنگفرش دانشکده می نویسیم: «Peace and Justice for All» و در همدردی با مردم میانمار دقیقه ای سکوت می کنیم. به شمع های درخشان کف زمین ذل زده ام و از او می پرسم: یعنی هرگز چنین صلحی جهانی امکان پذیر است؟

با پسری فیلیپینی هم گروه ام؛ برایم تعریف می کند که در کشورش، پیشگیری از بارداری از نظر کلیسا گناهی نابخشودنی محسوب می شود (این یعنی انفجار جمعیت غریب الوقوع) و پدران مقدس در دوره های خاصی که برای زوج های جوان برگزار میشود تعالیم مربوط به زندگی مشترک را به آنها آموزش می دهند. مثلاً اینکه اگر شما توانایی مالی پرورش کودکان بیشتری را دارید موظفید بچه دار شوید، و نباید نگران آینده باشید، چرا که «خدا» خودش خوب می داند از چه راهی بهتان کمک کند!! (همان کس که دندان دهد نان دهد؟!) شاید همان کودک بعدی، رئیس جمهور آینده فیلیپین باشد. پسرک گفت وقتی از پدر پرسیدم که «حالا اگر او یک قاتل حرفه ای آینده باشد چه؟» حسابی از حرفم رنجید.

استاد با هیجان برایمان می گوید که دیشب نتوانسته بخوابد به خاطر برنامه بسیار جالب رادیو بر سر آنکه آیا می بایست نسل آینده را مثل گذشته، در فضایی مذهبی بارآوریم یا نه.

 

و من دیگر طاقتم تاق می شود..  می خواهم همان جا وسط کلاس زار بزنم، فریاد بکشم:

 

استاد! تو را به خدا از قول ما، به پدران مقدس بگو، دست از سر دختر و پسرهای بیگناه فیلیپین بردارند، به میانمار بگو راهبان بودایی را (این تنها مسلکی که نه پیغمبر دارد، نه جهنم، نه بهشت) رها کند، نگذار خدا، (این تنها دارایی انسان) را از او بگیرند، کاری کن بالاخره روزی این مذهب خشک و خشن، گورش را از زندگی آدمها گم کند..

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت توسط دریا |

حالم بد است.. این استرس پدر سوخته ول کن نیست.. یک میان ترم اپن بوک دارم.. چون کتاب باز است نمی دانم کجا را بخوانم، اصلاً بخوانم؟ این که نمی آید، اگر آمد هم پیدایش می کنم.. الگوریتم ها طولانی و گیج کننده اند، به سادگی با هم اشتباه می شوند و خلاصه باید خیلی تمرین داشت تا بتوان روش درست را سریع پیدا کرد، تمرین را هم که در این چند ساعته نمی شود خلق کرد، نتیجه آنکه دفتر دستکم را گذاشته ام کنار، دارم چیز می نویسم! این یعنی همان Give up کردن.. من استاد Give up ام! هر وقت می بینم رسیدن به قله افتخار غیر ممکن است Give up می کنم..


پی نوشت: صبر کن ببینم! بار اولم نیست که امتحان دارم و آمادگی ندارم و شدیداً استرس دارم!! چطور همیشه می گذارم کار به اینجا بکشد؟ تمام این هفده سال درس خواندن (شوخی نیست ۱۷ سال!!) داستان همین بوده است.. شبهای امتحان انگار چند سال پیر تر می شوم.. آی خداوندا!! پینوکیو آدم شد ما نشدیم!!!

پی پی نوشت: اولین سوال را که نتوانستم حل کنم به سرم زد بلند شوم، ورقه سفید را تحویل بدهم و بزنم به کوه و کمر!!! (Give up؟!!) اما دیدم که عرضه اش را ندارم! پس رفتم سراغ سوال دوم!

خوب این بار هم به خیر گذشت.. گرچه سر جلسه داشتم عین بید می لرزیدم، مغزم هنگ کرده بود و لپم داشت آتش می گرفت، اما ناخودآگاهم، به مدد نیروهای غیبی، سر و ته قضیه را هم آورد تا دوباره، همه دلشوره ها، ناخن جویدنها و مثل سگ!! از ترس لرزیدنها، برود تا شب امتحان بعدی!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت توسط دریا |

 

دخترکی که این روزها سنگ صبورم شده بود، حالا خودش دچار بحران روحی شده، تصمیم گرفته برای مدتی کنج عزلت اختیار کند.. با اندوه به من می گوید: «به هم ریخته ام دریا! بدجوری!» و من می بینم که جایمان دارد عوض می شود، حالا این منم که باید هوایش را داشته باشم، مراقبش باشم و در گذر از این مرحله دشوار، شانه به شانه اش باقی بمانم..

می دانستم، از اولش می دانستم که این رابطه هم، دیر یا زود وارونه خواهد شد.. گرچه این اصلاً مهم نیست، آنچه که آزارم میدهد آنست که هر چه نگاه می کنم، کمتر ایرانی ای دور و برم می بینم که بداند دقیقاً از زندگیش چه می خواهد، پای حرف هر کسی که می نشینم بر سر دوراهی خودش گیر کرده، بعضی ها دیگر کشش و میلی به ادامه مقطع درسی بالاتری ندارند، مشکل سربازی، مسئله اقامت، دوری از خانواده، تنهایی، سخت تر شدن کار و درس در مقایسه با گذشته (متاسفانه ما ایرانیان هنوز در توهم باهوش ترین ملت دنیا بودن و چنین و چنان، داریم غوطه می خوریم و اصلاً حالیمان نیست دنیا چه خبر است) مدام در سرشان چرخ می خورد و نمی توانند تصمیم بگیرند. برای ایرانیانی که به تنهایی و برای ادامه تحصیل بیرون می زنند، مقیاس های دنیای جدید آنقدر ناگهان بزرگ می شود که اگر ندانی به دنبال چه آمده ای، بدون شک در آن گم خواهی شد. در برابر کسی که با هزار بدبختی توانسته پذیرشی بگیرد، ویزایش را با نذر و نیاز بدست آورده و معمولاً با تصوراتی بسیار گنگ و مبهم، کوچ کرده، شرایط جدید سرگیجه آور است. حالا او دیگر می تواند به راحتی به هر کدام از کشورهای دنیا سفر کند، می داند که بیرون از ایران، همه جا مثل هم است، همه جای دنیا «مک دنالد» هست، می توان با «مستر کارت» خرید کرد و اگر انگلیسی بدانی کارت بالاخره یک جوری راه میافتد. حالا او باید تصمیم بگیرد در چه کشوری زندگی کند، مقطع تحصیلی بعدیش را از بین گزینه های بسیار زیاد موجود، کچا انتخاب کند و هزاران راه دیگر برای زندگی پیش روی خود می بیند و اینها، جوان حرف گوش کن عزیز دردانه ی دیروزی را، دستپاچه می کند (البته اگر دیگر از زیر پر و بال والدینش خارج شده باشد که اکثراْ همین طور است و اینکه خانوده اش در ایران هم، نمی توانند  او را راهنمایی چندانی کنند.) مسئله ازدواج (مخصوصاْ برای کسانی که می خواهند شریک زندگیشان ایرانی باشد) موضوع بغرنج دیگریست. (مثلاْ مگر چند دختر یا پسر مجرد ایرانی در مارسی زندگی می کنند؟) و هزار و یک چیز دیگر..

گر چه معمولاً زمان می تواند بعضی از این مشکلات را حل کند اما آخر «جوانی از دست رفته» چه می شود؟

 


راستی جواب معمای قبلی این بود که به نفع شماست اگر به حرف مجری گوش کنید و انتخابتان را عوض کنید، اینطوری شانستان دو برابر می شود!! چندین راه حل ریاضی هم برای آن و جود دارد که یکی از آنها را اینجا مطرح کنم. باز هم اگر قانع نشدید یا اگر واقعا مشتاقید ببینید چطوری، سه عدد شکلات (یا خودکار یا..) متفاوت بردارید و مسابقه را برای خودتان چندین بار اجرا کنید، در نهایت تعجب به جواب خواهید رسید.

 

 

 

راستش این سوال را نوشتم تا یادتان بیاورم که ما انسانها هنوز بدجوری اسیر کلیشه های ذهنیمان هستیم، این مسئله را میشد با روشی بسیار ساده (اصلاً رسم تمام حالات) حل کرد اما هیچ کداممان حوصله کاغذ و قلم برداشتن نداشتیم!! می دانید چرا؟ چون آنقدر از جواب خودمان مطمئن بودیم، آنقدر به هوشمان اعتماد داشتیم که اصلاْ دلیلی برای اینکار نمی دیدیم..

 

 

+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت توسط دریا |

Suppose you're on a game show, and you're given the choice of three doors: Behind one door is a car; behind the others, goats. You pick a door, say No. 3, and the host, who knows what's behind the doors, opens another door, say No. 1, which has a goat. He then says to you, "Do you want to pick door No. 2?" Is it to your advantage to switch your choice?

فرض کنید که در یک مسابقه تلویزیونی شرکت کرده اید. به شما سه در نشان داده می شود که می توانید یکی از آنها را انتخاب کنید. پشت یکی از در ها اتومبیلی است و پشت دو در دیگر بز! شما بطور تصادفی یکی از در ها را انتخاب می کنید (مثلا در شماره سه) مجری مسابقه، که از محتوای دو در دیگر اطلاع دارد، قبل از آنکه در انتخابی شما را باز کند شانس دیگری بهتان می دهد. او یکی از دو در دیگر را برای شما باز می کند (فرض کنید در شماره یک) و می بینید که بزی درون آن است. سپس به شما پیشنهاد می کند که آیا مایل هستید انتخاب خود را از در شماره سه (انتخاب اولیه تان) به در باقی مانده (شماره دو) تغییر بدهید؟ آیا پیشنهاد او را می پذیرید؟ آیا در این صورت، شانس برنده شدن شما افزایش خواهد یافت؟

کمی بیاندیشید.. پاسخ شما به این سوال چیست؟ چگونه استدلال می کنید؟

+ نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت توسط دریا |

 

همیشه کسی هست..

قدیما که هنوز مدرسه می رفتم، اوایلی که داشت آرام آرام سوالهایی در ذهنم پدید می آمد،  وقتی که نخستین پوست اندازی های زندگیم آغاز شده بود و مثل کودک تازه متولد شده ای داشتم چشمانم را می گشودم، دیدم که فرشته کوچکی در کنارم نشسته است، روی نیمکت مشترکی با من. سال دوم دبیرستان بود و تجربی ها و ریاضی ها از هم جدا شده بودند. دوستان هر دوی ما در آرزوی پزشکی رفته بودند و تقدیر این بود که از آن گروه چهار نفره، ما دو تا، در کلاس ریاضی کنار هم بنشینیم. فرصت زیادی احتیاج نداشتم تا بفهمم که «باران»، خاص ترین دختر مدرسه است و صمیمیت و پیوند عمیقی که بین ما پدید آمد، برای ذهن کنجکاو من، مامن اطمینان بخشی بود. هر روز، صبح تا شب با هم بودن می دانید یعنی چه. حتی شده شب تا صبح، روی پروژه هایمان کار می کردیم، ایده های عجیب و غریب، کارمان به جایی رسیده بود که در فکر به تله اندختن نور بودیم! روح مشتاقمان تشنه آموختن بود و ما پیش می رفتیم، بی هیچ ترسی..

باران که رفت، بدجوری به هم ریختم، آن سال بدترین خاطره زندگیم بود.. تا اینکه بالاخره منهم راهم را انتخاب کردم. و اینبار دیگر انسان جدیدی شده بودم، دست از بازیگوشی و خیال پردازی برداشتم و چسبیدم به درس، اگر دلم می خواست می توانستم در هر کلاسی بالاترین نمره را بیاورم و این یعنی همه چیز.. اینبار چند سالی نیاز بود تا باز بفهمم راهم کج شده است، دوباره به هم ریختم، بد تر از گذشته، همه چیز داشت از هم می پاشید، برای نخستین بار F گرفتم، حذف پزشکی پشت حذف پزشکی، این در و آن در زدن، این گروه و آن گروه، تاریخ و فلسفه و جامعه شناسی و فلان و فلان.. آغاز خیابان گردیها، تجربه و تجربه، بیشتر تشنه شدن، رکورد گذاشتن برای پیش قدمی در هر حماقت جدید، با سحر فکر می کردیم خوب چه کاری را هنوز تجربه نکرده ایم؟! و انگار دیگر چیزی نمانده بود.. خیالمان راحت شد!! و ایندفعه، بعد از تمام آن تجربیات، وقتی به یقین رسیدم که «همه» اینها برای من «هیچ» است، نوبت تقاص پس دادن رسید.. تقاص تمام اشتباهات، تمام ندانم کاریها، روح هایی که آزرده بودم و از همه بدتر روح رنجیده خودم.. به همه شان بدهکار بودم و سپهر چه خوب مرا فلک کرد.. او وکیل همه نا حقی هایی بود که در حق دنیا و خودم کرده بودم.. و در آخر هم، کارش که تمام شد، دستانش را به هم زد و آرام گفت: یک وقت نروی و همه چیز را فراموش کنی! و من گفتم: چشم! گر چه می ترسیدم بدون او باز گم شوم، اما دل به دریا زدم و پا به دنیای جدیدی گذاشتم، همان یکی دو سال درس خواندن به دادم رسیده بود و به اتکای آن نمرات زدم بیرون.. بی هیچ پیش زمینه ای، نه آشنایی داشتم، نه دوستی، نه تا به حال از تهران و شمال پا فراتر گذاشته بودم و نه هیچ تصوری از چنین فاصله ای داشتم. و حالا اینجایم، در قلب تکنولوژی و تمدن و آزادی، در نهایت رفاه و امنیت، و هنوز گم نشده ام!! البته به گمانم!

و باز چشمانم را که می گشایم، دخترکی را می بینم که در کنارم است، کسی که حرف زدن با او مرا سبک می کند، کسی که معنای «پریدن» را می داند، «شور» را می شناسد و به من جرات می دهد.. آری همیشه یاوری خواهد بود، اگر طالب باشی، یک نفر که مراقب باشد تا تو گم نشوی، البته «اگر» بخواهی. و اثر این انسان های استثنایی زندگی، تا ابد در روحمان حک خواهد شد. آه که ما چقدر به آنها مدیونیم.

 


اینها را نوشتم به دو دلیل، یکی چون این دخترک نازنین، امروز حسابی مرا سر حال آورده بود و چقدر دلم می خواست بپرم بغلش.. دیگر اینکه امشب احساس می کنم دلم بدجوری برای «باران» تنگ شده، خیلی وقت است که صدایش را نشنیده ام و خوب کمی هم نگرانشم، می دانم سرش خیلی شلوغ است ولی..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت توسط دریا |

 

«به جهنم».. گندی اساسی زده بودم به پروژه و داشتم با خودم فکر می کردم «به جهنم! پروژه ی من که نبود» (یعنی منکه مدیر پروژه اش نبود. قرار هم نبود که از سودش چیزی به من برسد) و بعد در کمال صداقت به رئیسم اعتراف کردم و حالا می بینم که باز عجله کرده ام و نیازی به این کار نبود. می توانستم یک جوری ماست مالی اش کنم.. پس الان دوباره دارم تلاش می کنم به خودم بگویم «به جهنم، چیزی نشده که! فقط صداقتم را نشان داده ام!!» اما ایندفعه باور کردنش کمی سخت تر است..

راستش پروژه ای که درگیرش هستم در نظر خودم چیز چندان دندان گیری نیست اما در نظر رئیسم یک ایده نو و فوق العاده است که باید برای خودمان نگهش داریم! به من گوشزد کرده بود زیپ دهانم را بکشم! اما خوب من خیلی عادت به راز نگهداری ندارم.. یعنی اصلا در کتم نمی رود.. و در یکی از صدها ایمیل روزانه ام با یکی از سازمانهای رقیب، به ساده لوحانه ترین شکل ممکن، به قضیه اشاره کردم.. هنوز پنجره "message sent" را نبسته ام که موبایلم زنگ می زند.. مردی خوشحال و خندان از پشت تلفن می پرسد: «اِهم.. من متوجه شدم که شما در حال کار روی فلان پروژه اید».. «بله؟».. «یعنی شما می خواهید چنین کاری کنید؟».. «خوب بله!».. «وای! آیا ایده تان در صنعت هم پیاده سازی شده؟».. «هوم؟ نه هنوز، یعنی فعلاً در سطح آکادمیک است».. مردک دیگر دارد رسماً پای تلفن ریسه می رود، کفری می شوم.. «پس منظورتان اینست که هنوز کسی این فعالیت را آغاز نکرده؟».. «نه! نه!».. «یوهو هو، چه جالب، پس یعنی اینکه..» آه خدای من! خیلی دلم می خواهد می توانستم گوشی را محکم بکوبم توی سرش تا خفه شود یا من خلاص شوم چون کم کم دارد حالیم می شود که چه گندی بالا آورده ام... بالاخره تلفن را قطع می کند..

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت توسط دریا |

نه! من با دنیا متفاوت نیستم نه حتی ذره ای، چه برسد به خیلی.. من فقط یک دختر کوچکم که الان تنهایی پشت کامپیوترش نشسته، منتظر است و با خودش فکر می کند تا خبر تازه ای بهش نرسد، تا چراغ او روشن نشود، و تا صدایش را نشنود، دیگر هرگز نمی تواند از روی صندلی بلند شود.. نشسته و همین طور به نشستن ادامه می دهد..

دیگر حتی واژه ها هم مفهومشان را برایم از دست داده اند، نه دنبال صفت ام نه مضاف، می خواهم حواسم را جمع کنم ولی آخر مگر می شود؟ زمانی کلمات مرا سبک می کردند، حالا انگار وبال گردنم شده اند، از وجود من نشات نمی گیرند، هویت مستقل خودشان را پیدا کرده اند و دیگر این منم که اسیر آنهایم..

خدایا آیا او برخواهد گشت؟ آیا او برخواهد گشت؟ آیا او برخواهد گشت؟ آیا او برخواهد گشت؟ التماست می کنم برگردی، برگرد نه به خاطر من که بی تو هیچ خواهم شد، نه به خاطر زندگی که هنوز خیلی چیزهایش را تجربه نکرده ای، نه به خاطرت دیگران که از صمیم قلب دوستت دارند، نه به خاطر هوا که به عطر تنت عادت کرده است، نه به خاطر اقیانوس و ساحل زیبایش، نه خاک بارور، نه عشق، نه فریاد، نه ترانه، نه هیچ چیز دیگر، برگرد فقط و فقط به خاطر خودت..

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت توسط دریا

 

مخلوطی از حیرت و ترس و تعجب.. دارم ارکات دوستان قدیمی ام را نگاه می کنم. MIT!! این دیگر اصلاً باورم نمی شود. یعنی دخترک حالا MIT است؟! البته خیلیهای دیگر هم اروپا و امریکا هستند و در دانشگاههای بسیار معتبر.. آنها که زمان دبیرستان المپیادی شدند و بعد لیسانس بدون کنکور شریف، همگی پر کشیدند.. آبشار نیاگارا، بارانی قرمز پوشیده و می خندد، عنوان عکسش هست: «قدرت خدا».. دختران مذهبی در آمریکا هم روسری با بلیز دامن پوشیده می پوشند. از برج بلندی در شیکاگو منظره شب شهر را نشان می دهد..

راستش کمی ترس برم می دارد. می بینم آن زمانها که المپیاد مد بود، ما ساده ترینش را که به نظرمان فیزیک بود انتخاب کرده بودیم و برای خالی نبودن عریضه سر کلاسهایش حاضر می شدیم. البته که ما به جایی نرسیدیم و هم کلاسیهایمان، طلایی های ریاضی و شیمی و کامپیوتر شدند. در انتخاب رشته دانشگاه، پس از یک بار خوردن سر به سنگ، ساده ترین رشته ممکن را برگزیدیم که مگر ذهن مبارک آزرده نشود. در خود دانشگاه، از اینکه می توانستیم شب امتحانی درس بخوانیم و نمره خوب هم بیاوریم حسابی مغرور بودیم. از تمام آن چهار سال، چیزی جز کلاس دودر کردن و خیابان گردی و پسر بازی (و اندکی کتاب و مجله و روزنامه) به خاطر نداریم و آخر سر هم با انصاف تمام اقرار کردیم: «درِ این دانشگاهی را که ما شاگرد اول هایش هستیم، باید گِل گرفت»

تا زد و دری به تخته ای خورد و جداً نفهمیدیم چطور، پذیرش گرفتیم. با زبان دست و پا شکسته، شاد و شنگول راهی ولایت غریب شدیم و تا حالا هم انگار هنوز لو نرفته ایم. اما آخر تا کی؟ یکبار جستی ملخک، دو بار جستی.. بالاخره یکروز این خوشیها تمام خواهد شد. من از آن روز می ترسم. روزی که بخواهم سر کار بروم، یا که برای ادامه تحصیل (شتر در خواب!!) به دانشگاه معتبری (پنبه دانه؟!) بروم و بعد گندش در بیاید. راستش کلاً از آینده می ترسم، خیلی دلم می خواهد بالاخره یک روزی یک غلطی بکنم، به قولی، دیگر انگل جامعه نباشم، اما نمی دانم چطوری.. خیلی هم دلم می خواهد بروم آمریکا، مثلاً MIT!!! آنرا هم نمی دانم چطوری!!

اصلاْ همه اش تقصیر این ارکات لعنتیست که توش فقط خبرهای نا امید کننده ی ازدواج هم دوره ای های سابق! و مهاجرت و عکس های خوشگل خوشگل است.. باید قبل از هر چیز، ارکات را سر به نیست کرد!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت توسط دریا |

 

خواب اپتیموس مرحوم را می بینم. روی مبل اتاق پذیرایی، پشت به ایوان نشسته و با هیجان در حال حرف زدن است. برای دیگران توضیح می دهد که «ببینید! شما باید خودتان دست به کار شوید و موقعیتی فراهم کنید تا هر دو نفری که فکر می کنید همدیگر را دوست دارند و به هم می آیند با یکدیگر آشنا شوند. خداییش این دیگر چه اوضاعی است. هیچ کسی هیچ غلطی نمی کند! زندگی تان بدجوری سوت و کور است، خودتان حالیتان هست؟» در خواب فکر می کنم خداوکیلی هم از وقتی او رفته، انگار همه جا را خاک مرده پاشیده اند! به هر حال اپتیموس از آن دنیا برگشته، الان روی مبل لمیده است و تلاش می کند تحرکی در این آدمیزادان پدید آورد. بعد یکدفعه رو به من می کند و می گوید: «مثلاً همین «دریا» با «ماکسیموس»..» «هان؟ چی؟» مات و مبهوت مانده ام، هه هه.. راستی غافلگیر شدن توی خواب، جداً چیز دیگریست!!

اما آخر این «ماکسیموس» دیگر سر و کله اش از کجا پیدا شد؟ من اگر تا حالا به تک تک عناصر ذکور دور و برم، تمام هم کلاسی هایم، هم کلاسی های هم کلاسی هایم، حتی دوست پسر دوستانم!، و اصلاً تک تک عابران پیاده و سواره توی شهر، فکر کرده باشم، ماکسیموس هرگز به مخیله ام خطور نکرده بود..

بالاخره از خواب بیدار می شم.. اووه یک روز دیگر در تنهایی..

الان فردا شب شده است. مشغول کارهای خودم ام، سرم را که بلند می کنم، هنریته را می بینم که دقیقاً روی همان مبل اپتیموس لم داده، رو به من می کند و می پرسد: «هی Sea ! تو تا به حال هیچ وقت به دوستی با «ماکسیموس» فکر کرده ای؟!»

مرا برق سه فاز می گیرد، چشمانم لحظه ای سیاه می شود و قلبم برای یک دقیقه کامل، تپیدن را فراموش می کند.. اما بالاخره بعد مکثی طولانی، می توانم با تظاهر به بی اعتنایی بپرسم: «هوم؟ کی؟ او اصلاً چطور آدمیست؟» لبخند می زند و پاسخ می دهد: «خیلی شبیه تو!!»..   

 

و فردا صبح که به طور اتفاقی پسرک را در آسانسور!!! می بینم، دیگر یقین پیدا می کنم که حتماْ خبری هست! آری، چیزی به نام «وصیت ارواح» وجود دارد!

 

Be a dreamer,  be a fool . .  Come and break all this rules


 

+ نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت توسط دریا |

 

کمی دیر می رسم، فقط به فکر برنامه ام و راستش اصلاً حواسم نیست چه کسی را در آنجا خواهم دید.. لبخند شیرینی که با دیدنم روی لبش نقش می بندد و برق چشمانی که تنها من می بینم، مرا یاد دیدار قبلیمان می اندازد. به خاطرم می آید که آنروز چقدر بحث کردیم، چه حرفهای قشنگی زدیم، و موقع خداحافظیمان، چقدر خوشحال بودم که چنین دوستی یافته ام.. از خودم شرمنده می شوم که چطور بعد از گذشت دو هفته، کاملاً فراموشش کرده بودم.. در طول جلسه چند بار نگاهمان با هم گره می خورد و من دلم می خواهد کاش کنار او نشسته بودم. آخر برنامه، مشغول بحث با دیگران شده ام که سراغم می آید، می گوید می خواسته برایم یک سی.دی. و کتاب بیاورد اما فراموش کرده است. می گویم باشد برای دفعه بعد.. و چیز بیشتری به ذهنم نمی رسد.. پیش بقیه بر می گردد و من بدون خداحافظی، می روم.

 


* نامش «ساندریا» است و ایمان دارم وقتیکه لبخند می زند، چیزی زیباتر از آن، در دنیا وجود ندارد..

 
                                                              I have a dream, a song to sing

                                                             To help me cope with anything
                                                       If you see the wonder of a fairy tale
                                                    You can take the future even if you fail
                                                                             I believe in angels
                                                        Something good in everything I see
                                                                             I believe in angels
                                                       When I know the time is right for me
                                                      I'll cross the stream - I have a dream


 

+ نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت توسط دریا |

امروز زندگی زیباتر از گذشته است، «عادی» تر.. امروز زندگی گشت زدن میان آدمهای کوچه بازار است، لبخند زدن به بقال محله و شاد کردن یک کودک با خریدن آب نباتی برایش. امروز، روز نو ایست.


حقیقت برای عقلا خلق شده است و زیبایی برای قلبهای پر احساس. ۱ هدف ما در زندگی کشف زیباییهاست، هر چه غیر از این باشد نوعی توقع بیجاست. ۲ هنر مند می تواند آسمان را قرمز نقاشی کند با آنکه می داند آبی است. ۳ کشف، یافتن سرزمینهای تازه نیست بلکه دیدن با نگرشی تازه است. ۴

۱.فردریش شیلر ۲.جبران خلیل جبران ۳.جونز فایر ۴.مارسل پروست

+ نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت توسط دریا |

سرعت کامپیوترم کم شده بود. از کنترل پنل چند برنامه حجیم را که اسمشان برایم ناآشناست و گمان می کنم هرگز(!) ازشان استفاده نکرده ام آن اینستال می کنم. کارم که تمام می شوم می بینم بروزر ایمیل و نرم افزار پیشرفته آفیس ورد را پاک کرده ام! یعنی حالا ورد ندارم و ایمیلم را هم نمی توانم چک کنم!! تو خود حدیث مفصل بخوان از این..

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت توسط دریا |

 

کیفم را روی دوشم می اندازم و کمی آرام تر از دویدن، می زنم بیرون، در حالیکه دارم بالا می آورم. گور پدرش، دیگر سر این کلاس نمی روم. تمام عمر سر کلاس نرفته ام. هر کجای دنیا هم باشم آسمان همین رنگ است.

نیمه اول جلسه، هر ده دقیقه یکبار که انگار از خواب می پرم، وقتی ناگهان خودم را در محاصره اینهمه آدم پیدا می کنم، ترس برم می دارد. «من اینجا چه می کنم؟» بین اینهمه چشمان متعجب و بی روح و منگ، که به صفحه ای سفید خیره شده اند، گویی بالاجبار به تماشای فیلم صامتی از عشق بازی تهوع آور سه فرد سرشناس نشسته اند. فرض بگیرید برنولی و تیلور و ماریلین. و هیچ کس هم کوچکترین اهمیتی به داستان فیلم نمی دهد؛ در نظر من اما، قضیه مرگ و زندگیست..  شدیداْ دلم می خواهد این نمایش، شکل تجاوزی وحشیانه به خود بگیرد. ترجیح می دهم دو نفری، ترتیب ماریلین را بدهند. چشمانم را می بندم. آرام آرام دارم صدای ناله هایش را می شنوم، یعنی به التماس افتاده، دیر یا زود وا خواهد داد.. که یکدفعه فریاد نخراشیده ای، رشته افکارم را به وحشیانه ترین شکل ممکن می گسلد: «چه کسانی گزینه دوم را انتخاب می کنند؟» نگاهی به صورت مسئله می اندازم، می دانم گزینه دوم اشتباه است اما دستم را به انضمام تمام هیکلم، آنقدر به بالا کش می دهم تا همه ببینند. آخر همیشه یک نفر باید قربانی شود، استاد لبخند می زند که یعنی از کار من راضیست. سراغ اسلاید بعدی می رود و پیروزمندانه اعلام می کند: «بله، همان طور که می بینید(!!) این اشتباهی است که خیلیها مرتکب می شوند!»، پشتش را به شاگردان می کند و ادامه فیلم صامت روی پرده می رود: دیگر هیچ رمقی برای زنک باقی نمانده است. اما در همین گیر و دار، در کمال حیرت، وقتی که درست چند لحظه به آخر کار مانده است، برنولی دل رحم، دست از کار می کشد، «آهای لعنتی!! داری چه غلطی می کنی؟ کارش را تمام کن!!» «متاسفم! حق با ایشان است! هر چه باشد ضریب هوشیشان 320 تعیین شده» «اوه، مرده شوی همه تان را ببرند، همگی بروید به جهنم، من اصلاً مادر همه تان را ...!!» و اینجاست که احساس می کنم دارم بالا می آورم. من دیگر هرگز به این کلاس بر نمی گردم..

 

                                          I cross the room

                                  You smell my perfume
                              Mi amor, a serious danger
                                    Temperatures rising
                                     And I'm fantasizing
                  Making love to a beautiful stranger

                                      My passions alive
                                     I'm feeling so high
                               It's not the champagne
                              That's driving me insane

 

                                    It's about your kiss
                                     It's about your lips
              It's about the way you move your body
                                  It's about your style
                                   That drives me wild
                     It's the sexy things you're doing

 

+ نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت توسط دریا |

 

خبرش را که می شنوم پاک قاطی می کنم. آخر مگر خبر رفتن را اینطوری می دهند؟!

 

برای آخرین بار، روبرویش نشسته ام، تنها نیم ساعت فرصت دارم تا هضم کنم دارد ترکم می کند و در این سی دقیقه، باید خداحافظی هم بکنیم. سراپا نگاه شده ام تا تک تک اجزاء چهره شیرین اش را با همه جزئیات آن در خاطرم حک کنم. نمی دانم چه بگویم. فقط می توانم در آغوش بگیرمش که ناگهان تمام خاطرات مشترکمان به ذهنم هجوم می آورند. وای، چه روزهایی خوبی در کنار هم گذراندیم، تازه داشتیم همدیگر را می شناختیم، اولین ملاقتمان را یادت هست؟ یا شبهای امتحان که تا صبح درس می خواندیم؟ شب دیگری که رفتیم فلان پارک، فلان رستوران، همه آن حرف هایی که زدیم؛ تو از عاشقانه هایت برایم تعریف می کردی و من از دل واپسیهایم، تو از دغدغه هایت و من از تجربه هایم. تو روح قشنگی داشتی و من روح های قشنگ را می پرستیدم.

 

«خوب دیگه، همیشه مراقب خودت باش، دلم خیلی برات تنگ می شه.. خداحافظ»

«خداحافظ»؟ همین؟! یعنی باید انتظار داشت همه چیز با گفتن این جمله لعنتی به خوبی و خوشی تمام شود؟ باز باید چقدر تلاش کنم تا زمان ادای این جمله پایانی، اشک توی چشمانم حلقه نزند؟ «واسه همیشه که نمی رم، یعنی خوب برای تعطیلات بر می گردم» می خواهی همه چیز را عادی جلوه دهی اما خودت هم خوب می دانی که اینها دروغی بیش نیست و هرگز بعد از این خداحافظی، سلام دیگری در کار نخواهد بود. به من یادگاری می دهی تا همیشه به یادت باشم. بدون اینها هم تا ابد در خاطرم خواهی بود اما با اینها، هر وقت چشمم بهشان بیافتد، غصه ات را می خورم.  لعنت به فاصله، لعنت به سفر، لعنت به این دنیای لعنتی که تا میایی بادبادک سرگردان وجودت را به دلی گره بزنی، طوفان به پا می شود و روبان قرمزت را با خشم، از هم می گسلد..

 

برایم نوشتی:

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی.. ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود

دیر می شود

لحظه رفتن پرسیدی گاه می اندیشی وقتی که هر آغاز، به یقین، روزی پایان خواهد یافت، اصلاْ چرا شروع کنیم؟ من مبهوت تر از این حرفها بودم که پاسخت را بدهم، تو بی قرار تر.. آری دیگر وقت رفتن است، حرفهای ما هنوز ناتمام..   تو را سفر به کجا می برد؟!


دوستی برایم نوشته: «آیا میشود اینجا بقیه هم اعتراف کنند؟ حس می کنم اینجا مثل اتاقک داخل کلیساست... در را باز میکنم. وارد می شوم. در را پشت سرم می بندم. روی صندلی می شینم، دریچه ی کوچک باز میشود و من اعتراف می کنم:...»

و اعتراف می کند. گر چه این، نه برای من، که اصلاْ و فقط برای دل خودش است. چرا که می داند این اعتراف است، نه کشیش، که ما را تطهیر می کند. اگر دلت خواست بیشتر بگو، در این اتاقک، به روی همه گشوده است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت توسط دریا |

تنها توی غذاخوری نشسته ام. هم کلاسی ترم گذشته ام را می بینم که از دور برایم دست تکان میدهد. پیشش می روم. با خوشحالی احوالم را می پرسد و می گوید که چند روز پیش از دوستان، خبرم را می گرفته و اینکه چرا پیدایم نیست. راستش اصلاْ فکرش را نمی کردم هنوز مرا به خاطر داشته باشد، چه برسد به آنکه بخواهد سراغم را بگیرد. خوشحال می شوم.

+ نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386ساعت توسط دریا |

سوار می شوم. گوشه خلوت قطار، توی صندلی فرو می روم، سرم را به دیوار واگن تکیه داده ام و چشمانم بسته است. می ترسم بازشان کنم مگر قطره اشکی بی اراده من پایین بلغزد. تمام تلاشم را می کنم تا از خوشحالی، وسط این جمعیت، فریاد نکشم. از صمیم قلب و با تمام وجود، آرزو می کنم ای کاش این ملاقات ها ادامه پیدا کند. ای کاش میل شدیدی که من در همین نخستین دیدار نسبت به او احساس می کنم را، او هم پیدا کند. لحظه ای از سرم می گذرد اگر می توانستم برای همیشه در این شهر بمانم، درس بخوانم و کار کنم و گاه گاهی هم او را ببینم و به یاد می آورم که تا دیروز، آمریکا، تنها هدف زندگیم بود. از پنجره به بیرون چشم می دوزم، لبخندی روی لبانم نقش می بندد، چرا که می بینم: با او، این شهر، همانی نیست که می شناختم..

خداحافظی می کنیم و غرق در افکارم به طرف ایستگاه راه می افتم. لحظه لحظه این دیدار در برابر چشمانم است. شک ندارم که امشب را با همه جزئیات آن، تا ابد به خاطر خواهم داشت. چرا که این، آغاز آشنایی ما بود. قطارم وارد ایستگاه می شود.

در تمام مدت بسیار نزدیکم نشسته است. احساس می کنم انگار کاملاً در آغوشم است. گوشش با دقت به من است، هر از گاهی در تائید حرفهایم، به آرامی سر تکان میدهد و من تعجب می کنم که با وجود لهجه غریبم، چطور همه حرفهایم را می فهمد.

به هم معرفی می شویم. با دستپاچگی نگاهی به من می اندازد اما به چشمانم زل نمی زند. در عوض سرش را پایین انداخته و دنبال یک صندلی برای نشستن می گردد. هر دو آنقدر هول شده ایم که حتی فراموش می کنیم اسم یکدیگر را بپرسیم.


و حالا می دانم نامش چیست، «کلاریس»، یازده سالش است، از مشکل بغرنج خانوادگی رنج می برد و علاقه چندانی هم به ریاضیات ندارد. من اما تصمیم دارم که علاقه مندش کنم. اینها تمام آنچیزی است که از او می دانم. به علاوه آنکه بسیار آرام است و معصوم و دوست داشتنی، آه، و البته شکننده. باید خیلی مراقب باشم.

با خودم قرار گذاشته بودم امروز، عاشق نخستین انسانی شوم که «بوی خوش زندگی» می دهد. حال، چه معجزه قلمداد کنم اش چه سرنوشت، این بوی خوش را استشمام کرده ام، البته نه از انسانی، نه حتی از کلاریس، بلکه از خود خود «زندگی». من امروز خودم را در «قلب» حیات پیدا کردم، گره خورده با تمام «عظمت» این هستی...
اکنون، خویشتن گمشده من، چون قطره ای ناچیز، اما در پیوند با شور بی کران دریای زندگی، حقیقت وجود خود را فریاد می زند. آری من همان قطره کوچکم که چون با دریاست، دریاست!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت توسط دریا |

 

حالا ماههاست که رفته است... جای خالیش را شدیداً احساس می کنم. انگار اصلاً این گوشه ای از وجود من است که حالا خالی شده. گرچه رابطه ما آنقدرها فرصت پیش رفتن نیافت، گر چه روح هایمان هنوز آنطور که باید و شاید به همدیگر رخنه نکرده بود، ولی با همه اینها، حقیقت رفتنش، مرا در مکان و زمان گم کرده است. و من چه ساده دلم را تسلیم می کنم. چون بادکنکی، خود را به دست باد سپرده ام و با هر نسیم حتی ملایمی، بالا و پایین می روم. گویی روبان قرمزی که تا به حال مرا به زمین وصل کرده بود پاره شده و کاری هم از دست کسی ساخته نیست.

می خواهم شبها آنقدر کتاب بخوانم که از حال بروم، آنقدر بنویسم تا مگر خود گمشده ام را بازبیابم، و فردا صبح که از خواب برخاستم، عاشق نخستین انسانی شوم که بوی خوش زندگی می دهد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت توسط دریا |

 

عقاید یک دلقک- هاینریش بل

 

«از نظر آنها یک هنرمند همچون زنی است که غیر از ابراز محبت نسبت به مردان کار دیگری بلد نیست و برای رسیدن به هدفش حاضر به انجام هر کار غیر اخلاقی است.»

«گفتم: اسقف، لعنت بر شیطان، مسئله ای که منجر به تولید یک بچه می شود موضوعی نسبتاً بی پرده و صریح است اما هر آنچه شما در موعظه هایتان در مورد این مسئله صریح زیر گوش مردم می خوانید چیزی جز چاپلوسی و ریا نیست. شما تصور می کنید که این جریان یک کثافت کاری خلاف قانون و اخلاق است که بر خلاف طبیعت و تنها به منظور دفاع از خود در زندگی زناشویی به کار گرفته می شود و با این خیال واهی نیاز جسمی را از جنبه دیگر قضیه که با آن ارتباط تنگاتنگ و عمیقی دارد و پیچیده تر نیز هست جدا می سازید اما حتی زنی که به اجبار تن به تقاضای شوهرش می دهد و یا دائم الخمری که برای رفع نیاز نزد فاحشه ای می رود گوشت صرف نیست و در وجود آنها نیز چیزی وجود دارد که در ارتباط با جسم چیزی را تشکیل می دهد که شما قادر به درک چند و چون آن نیستید. شما با این مسئله مثل یک فشفشه سال نو رفتار می کنید در حالیکه ماری مثل یک دینامیت است.»

«اما لئو نمی تواند درک کند، چون او یک فرد واقعگراست. او حتی امروز هم نمی تواند قبول کند که انسان بایستی بعضی کارهای حتی به ظاهر احمقانه را فوراً و بدون تفکر و تعمق انجام دهد.»

«هاینریش سعی می کرد با صدای آهسته برای ماری توضیح دهد که روح موجود زنده ای را که او نتوانسته بود به دنیا بیاورد به چه سرنوشتی دچار خواهد شد. به نظر می رسید ماری متقاعد شده است که کودک -او جنین را اینگونه می نامید- هرگز به بهشت نخواهد رفت، چون غسل تعمید داده نشده است. او دائم تکرار می کرد که طفل درجهنم باقی خواهد ماند و من آنشب برای اولین بار پی بردم که کاتولیک ها چه مزخرفاتی را سر کلاس دینی در مدرسه به بچه ها می آموزند.»

«اما هیچ کس حرف ما را باور نمی کرد. این اشتباه خود ما بود که درباره این لحظه با دیگران صحبت کردیم و قصد داشتیم آن را به عنوان لحظه ای به یاد ماندنی به ثبت برسانیم. می توانستیم خودمان از این واقعیتی که اتفاق افتاده بود لذت ببریم. حرف زدن درباره چنین لحظاتی خود اشتباه محض است و تکرار آن چیزی جز انتحار و خودکشی نیست.»

«لحظاتی وجود دارند که تکرار آنها ممکن نیست. هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت. باید آنها را همان گونه که یک بار اتفاق افتاده اند، فقط تنها به خاطر آورد.»

«هنگامی که اولین سکه داخل کلاهم افتاد ترسیدم: یک سکه ده پفینیکی بود که به سیگارم خورد و باعث تغییر مکان آن تا لبه کلاه شد. سیگار را دوباره سر جایش گذاشتم و به آواز خواندن ادامه دادم.»

 


حس خوبی دارم. اصلاً گور پدر این منطق لعنتی! گور پدر همه حساب و کتاب و دو دو تا چارتا ها.. آخر این لحظه ها و احساسات نابی که من در راه پیروی از قلبم بدست می آورم هرگز قابل قیاس با سود و زیان ظاهری آن بده بستان های عاطفی و چرتکه انداختن های معمولی نخواهد بود. لذتی که در بخشش هست، در ستاندن یافت نمی شود یا لااقل کمتر از آن نیست.

نه، بیش از این تردید نباید کرد، باید اجازه دهیم خداوند از طریق ما دیگران را دوست بدارد و از طریق آنها ما را. باید بدون فکر، عشق بورزیم و بدون ترس، عشق بپذیریم. از خود بپرسیم آیا می توانیم روح مشترک گسترده در این کره خاکی را درک کنیم و بستاییم؟ آیا در برابر منبع لطف بی کران طبیعت کرنش می کنیم؟ بیایید تا آنجا که در توانمان هست عاشقانه زیست کنیم، بی هیچ قید و شرطی..

آری «باید» عاشق بود و به هیچ چیز دیگری نیاندیشید، همین.. بزرگترین راز زندگی همین است..

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت توسط دریا |

پریود که باشم حالم از هر چی مرد است به هم می خورد. دلم می خواهد یک کدامشان را گوشی ای گیر بیاورم و کتک مفصلی بهش بزنم! از مشاهده اولین قطره خون تا به حالت مرگ افتادنم، معمولاْ یکی دو ساعتی طول می کشد و من در این مدت، پیش از آنکه کاملاْ از پا بیافتم، عین قربانی ای که تدریجاْ در حال جان دادن است، به تمام عذابهایی که در عمرم متحمل شده ام، به همه ظلم ها و ناعدالتی هایی که کشیده ام، به تمام عمل های جراحی، آزارهای جنسی، ترس ها و تلخیهای زندگیم فکر می کنم. چرا من باید هر ماه این شکنجه ها را تحمل کنم و آن وقت این عناصر ذکور همه اش دنبال لذت بیشتر جنسی شان باشند؟

اما پریود شدن یک جنبه مثبت هم دارد. اینکه با خودم مهربان تر می شوم. در آنزمان اجازه دارم از هر غذایی که دلم می خواهد بخورم. لازم نیست فکر قیمت باشم. اگر چیزی را دوست داشته باشم می خرمش. و چون از لحاظ جسمی ضعیف می شوم معمولاْ گوشه ای روی مبل لم می دهم، کتابی بر می دارم و بدون دغدغه درس و کار، خودم را در آن غرق می کنم.

پریود چیز مزخرفیست ولی گاه، درک حس ناتوانی بی نهایت، اینکه هیچ کاری از دستت برنیاید، حتی نتوانی برای خلاصی سرت را به دیوار بکوبی، خیلی هم بد نیست. شاید اصلاْ خیلی هم خوب است. اینرا جدی می گویم!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت توسط دریا |

 

من از مردم همین شهرم، همه شونم دوست دارم چون تقریباً هیچ کدومشونو نمی شناسم

زندگی به زور شبیه قصه نمی شه. شاید اگه قصه رو عوض کنی همه چیز درست بشه

تنها نشسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است

دارم خیالاتمو بیرون می ریزم تا جا واسه تنها واقعیت زندگیم باز بشه

دارم رازهای قدیمم رو برات فاش می کنم تا جا برای راز جدیدم باز تر بشه

خوشحالم

همون قدری که یک آدم الکی خوش، آدمی که خبر خوبی داره ولی کسی رو نداره که بهش خبر بده

این چهار شب خوشبختی واسه یه عمر بس بود

عشقی که تو حس کردی من فهمیدم. سعی می کنم همیشه نگهش دارم

با تو، این شهر همونی نیست که می شناختم

من مردم این شهرو دوست دارم چون یکیشونو می شناسم

 

گوشه هایی از دیالوگ «شبهای روشن»، فیلمی که امشب بدجوری سر حالم آورد.

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت توسط دریا |

 

They are really nice people. I am so happy of  having this chance to work with them. We decided to meet once a month. It’s excellent because I would profit by their support whenever I need it. Now after the meeting, although nothing bad has been happened, I feel a bit uncomfortable, maybe because so many things are still new to me. I’m not sure whether I did well or not.

I have worn my headphone and are listening to Blackmore’s Night with a loud sound. Music always helps me forgetting. Now I feel better. Yes yes it was definitely good as my first experiment of an official meeting.

 


پی نوشت: می خواهم کمی این زبان لعنتی ام را تقویت کنم. تصمیم می گیرم گاهی اینجا به انگلیسی بنویسم. چیز مزخرفی از آب در می آید!! ولی لااقل کمکی به زبانم می کند. از خودم می پرسم اینهمه فارسی که تا به حال نوشته ام به چه کسی کمک کرده است؟!

این دو زبانه شدن جداْ دردسر ساز است. گاهی به سرم می زند من که دیگر شاید هرگز به سرزمین فارسی زبانی باز نگردم، چرا دارم میراثش را به دوش می کشم که شاید اصلاْ تنها فایده اش چیزی جز یادآوری همیشه غریب بودنم نباشد، یادآوری آنکه اینجا خاک من نیست و من با آن بیگانه ام، یادآوری تا ابد مسافر بودنم.


نکته اخلاقی: امروز آموختم که هیچ اجباری نیست به تنهایی تمام بار مسئولیت را به عهده بگیرم. تمرین کردم که بخشی از آنرا به دیگران واگذارم. امروز همچنین به خود یادآوری خواهم کرد که باید بیشتر هوای خودم و روحم را داشته باشم. چه دلیلی دارد تا نیمه شب کار کنم؟ ترجیح میدهم به جای آن، در هوای نم زده و خنک شبها، با دل کوچکم و این شهر آرام و ستاره های آسمان، خلوت کنم..

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت توسط دریا |

I am neither Christian, nor Jew, nor Gabr, nor Moslem.
I am not of the East, nor of the West, nor of the land, nor of the sea;
I am not of Nature's mint, nor of the circling' heaven.
I am not of earth, nor of water, nor of air, nor of fire;
I am not of the empyrean, nor of the dust, nor of existence, nor of entity.
I am not of India, nor of China, nor of Bulgaria, nor of Saqsin
I am not of the kingdom of 'Iraqian, nor of the country of Khorasan
I am not of the this world, nor of the next, nor of Paradise, nor of Hell
I am not of Adam, nor of Eve, nor of Eden and Rizwan.
My place is the Placeless, my trace is the Traceless ;
'Tis neither body nor soul, for I belong to the soul of the Beloved

From Divan-i Shams

+ نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386ساعت توسط دریا |

 

  • بهت زنگ بزنم؟ اگه آره  missedبده

جوابی از آنطرف خط نمی آید.. با خودم کلنجار می روم.. شب از نیمه گذشته و من تنها توی بالکن نشسته ام. در این ظلمت بی نهایت، احساس می کنم دارم دنیا را از پشت یک پرده نازک سفید رنگ تماشا می کنم. به سیگار نیمه خاموش لای انگشتانم خیره شده ام در حالیکه آخرین شعله های درخشانش آرام آرام خاموش می شوند. نمی توانم موقعیت دقیق دستم را تشخیص دهم. انگار جایی مبهم، درون فضا، معلق شده است. برای برگرداندنش تلاشی نمی کنم. فقط و فقط بهش زل زده ام که ناگهان می بینم در برابر دیدگانم، مانند ستاره کوچکی، شروع به درخشیدن می کند..

 

  • به کمکت احتیاج دارم

بغض می کنم، آخر اگر تو هم مرا نپذیری، دیگر با چه کسی می توانم از درخشش انگشتانم بگویم؟ برای لحظه ای خود را در تمام وسعت کره خاکی، ازاینجا تا ایران، و از تهران تا دورترین سرزمینها، تنهای تنهای تنها احساس می کنم. اما نه.. اگر حالا کم بیاورم، این ترس لعنتی، دیگر تا ابد رهایم نخواهد کرد. آری در این راه، از هیچ کس به جز خود من، کاری ساخته نیست. که هیچ عاشقی، عاشقی رو، یاد نگرفته از «کتاب»

  

 

آسمون لاجوردی، من در اوجی بی پر و بال...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت توسط دریا |

 

لبخند می زند و می گوید: «عجب! خوب البته اشکالی ندارد..» و بعد یکدفعه انگار چیزی یادش آمده باشد می پرسد: «کدام دفترم را خوانده ای؟!» می گویم: «همانی که تویش از مسافرتت به یوگوسلاوی نوشته بودی و اینکه برایت بیشتر شبیه یک مهمانی بود!» اینها را با خنده می گویم که انگار شیوه بدی است؛ سکوت می کند.. دستهایش را در موهایش فرو می برد، کمی چنگشان می زند، و بعد که دستش را پایین می آورد می توانم چهره برافروخته اش را ببینم. هنوز هیچ چیز نمی گوید.. ملتمسانه تکرار می کنم: «ببخشید، ببخشید..» و او همچنان حرفی نمی زند.. ای وای، ای وای.. «اصلاً غلط کردم، نباید می گفتم» که ناگهان به حرف می آید: «نه! کار خوبی کردی گفتی، تو هنوز از خیلیهای دیگر بهتری» و اینجاست که نطقش دیگر حسابی گل می کند: «می دانی آدمها سه دسته اند، یکی کسانی که هیچ وقت کار بدی انجام نمی دهند» توی حرفش می پرم: «مثل تو!» تائید می کند: «مثل من. دسته دوم کسانی که اگر گاهی کار بدی انجام دهند پشیمان می شوند و اعتراف می کنند» «مثل بعضی ها» «دسته سوم کسانی که هر کاری انجام می دهند و هیچ اهمیتی هم نمی دهند، یعنی ککشان هم نمی گزد. اینها دیگر افتضاح اند» «مثل من» «نه تو دسته دومی» «نخیر! نیستم، من افتضاحم» با این حرفها دارم خود زنی می کنم مگر دلش برایم بسوزد ولی نمی سوزد! بیشتر دلم می خواست حالا که اینقدر ناراحت شده، دعوایم کند، حتی کمی سرم داد بکشد، آن وقت من هم تظاهر کنم که دارم می ترسم و خودم را جمع و جور کنم، و کمی بعد، مثل کودک تخس اما در عین حال عزیز دردانه ای که خودش را برای پدرش لوس می کند، یواشکی توی بغلش بخزم.. ولی نه، امیدی به عصبانی شدن او نیست..

 


هنریته در بالکن ایستاده است، پشتش به من است و دارد سیگار دود می کند. یاد سه نخ پال مالی می افتم که دیروز موقع برگشتن از سر کار توی کیفم انداخته بودم. تنها که می شوم سراغشان می روم. فندکم را بر می دارم و به بالکن می روم. نخستین پک به پال مال، آنهم منتول، رسماً آدم را دیوانه می کند.. ولی خوب از آنجایی که من هیچ گاه در زندگی ام نتوانسته ام از وضعیت موجود به اندازه کافی لذت ببرم، باز به سرم می زند برای کامل کردن عیش، بطری ابسولوت ودکایم را افتتاح کنم. بازش می کنم. بوی خوشایندی دارد؛ بر خلاف الکلهای معمولی که بوی زننده ای دارند.

جامی از توی دکور اتاق پذیرایی بر می دارم و یک پنجمش را پر می کنم. خیلی کم به نظر می رسد ولی خوب ودکا خیلی قوی است. اولین جرعه را که می نوشم، تمام فضای دهان و حلق و مری ام را با خود می سوزاند و پایین می رود. شیرینی کوچکی رویش می خورم و بعد، سه تا شیرینی دیگر دستم می گیرم و با جام تقریباً خالی به کنج بالکن باز می گردم. شیرینی ها را در سر پلاستیکی شیشه مربا، که از آن به عنوان زیر سیگاری استفاده می کنم، می گذارم. حالا سرم گرم شده است و یک سیگار حسابی فاز می دهد. پال مال نیمه سوخته را دوباره روشن می کنم ولی اینبار مثل دفعه پیش دیوانه کننده نیست. لعنتی! همیشه همین طور است. هر وقت می خواهم کاری را بهتر کنم بدتر می شود... خاکستر سیگار را توی سر پلاستیکی شیشه مربا می ریزم، کنار شیرینی ها، وضعیت رقت انگیزی است.. اینکه در خانه ما یک زیر سیگاری پیدا نمی شود هم از جهتی خوب است و هم بد. حوصله توضیح دادنش را ندارم!

کتاب «جهالت» را بر می دارم و می خواهم شروع کنم به خواندن. سرم که داغ باشد تخیلم قوی تر می شود. یاد او می افتم و اینکه چرا نشد که ببوسمش..

می خوانم و می نوشم و دود می کنم. همه اینها خیلی «بد» نیست (آخر توقع من از «خوب» خیلی بالاست) باز یادش می افتم. به این می اندیشم که چقدر خوب است اگر آدم هر از گاهی با مرد مهربان و شریف و باشعوری بیرون برود و او حسابی هوای آدم را داشته باشد و تو بتوانی حسابی شیطنت کنی و او همچنان متین و موقر بماند و تو هی وسوسه شوی بیشتر شیطنت کنی اما او باز فقط به تو بخندد و هیچ کار بیشتری نکند و تو هی خوشحال باشی که این آدم چقدر فهمیده است!

دوباره بر می گردم به «جهالت»، کتابی که او به من غرض داده ولی اصلاْ نمی توانم تمرکز کنم. جمله ها جلوی چشمانم رژه می روند و من دلم می خواهد بنویسم. از بالکن می پرم توی اتاق، دفترم را بر می دارم و بر می گردم. شروع می کنم به نوشتن. نوشتن هم خیلی «بد» نیست! دوستش دارم..

دارم کمی با خودم و خیالاتم و نوشته هایم حال می کنم که ناگهان در می یابم که من به هیچ وجه و هرگز، نخواهم توانست نویسنده شوم، آخر برای نوشتن مجبورم مست باشم و یک دائم الخمر، پس از مدتی، دیگر تخیل و توانایی اش را برای نوشتن از دست خواهد داد..

آه..  دلم به حال خودم می سوزد، و درست در همینجاست که آخرین ته مانده های عیش شبانه ام هم، به طور کامل، نیست و نابود می شود!!

 


تنها برای خودم و خودش و برای ثبت در تاریخ... 

         باز بیا باز بیا بغض غزل ساز بیا ناجی آواز بیا من از تن آزاد شده من از تن آزاد شده

         شعر کجا شور کجا دخمه کجا نور کجا زنده کجا گور کجا من از تن آزاد شده من از تن آزاد شده

 

I need some SLEEP, But I am afraid of getting LOST in the dream, Will I be FOUND again 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت توسط دریا |

 

Some times I totally forget that I am living in a foreign country. Faces and places are not strange to me any more. I’m not as interested as the time I arrived to discover the new world. I left them all alone and came back to an imaginary world in my mind. I even read the books in Persian and talk to my Persian friends so it’s not that much strange that I sometimes think I’m still living in Iran. I was watching the “Lost in Translation” movie tonight. It reminded me that there are so many mysterious places existing here which I haven’t seen them yet, so many secrets to reveal, marvellous religions and cultures to learn. Oh I must keep exploring this fabulous island.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت توسط دریا |

چه خوب که این آدم، همراه با همه حرفهای احمقانه ای که به او زده ام، به زودی و برای همیشه از اینجا خواهد رفت.. کاش یادم باشد که در ارتباطم با آدم بعدی، دیگر این اشتباهات را تکرار نکنم..

روزگاری که داشتم بار و بندیلم را جمع می کردم تا به این سرزمین کوچ کنم، هر خراب کاری ای که دوستانم توی خوابگاه و دانشگاه می کردند یا اگر قرار بود کار خطرناکی انجام دهند، می انداخنتد گردن من و می گفتند: تو که داری می روی.. هر چه به روزهای آخر نزدیک تر می شدیم شدت و حماقت و فجاعت کارهایمان هم بیشتر میشد! دیگر آن روزهای نهایی هر sms و حرف و شوخی و دیوانه بازی که فکرش را می توان کرد، عملی می کردیم! و بعد هم چقدر با گفتن این جمله از خنده ریسه می رفتیم: تو که داری می روی!!

احساس بی خیالی و سبک بالی بی نهایت لذت بخش آن وقت ها را هرگز فراموش نمی کنم.. حالا من به اینجا آمده ام و تلاش می کنم حماقتهای گذشته ام را فراموش کنم، اما خوب هر از گاهی باز...
ولی ای کاش دوباره به همان روزها باز گردم، کاش بی خیال همه چیز و همه کس شوم.. آری «ما» که داریم می رویم!!

اصلاْ «امروز» هم به زودی می رود و «فردا» روز دیگری است..

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت توسط دریا |


من برای زنده بودن جستجوی تازه می خواهم
خالی ام از عشق و خاموشم، های و هوی تازه می خواهم..

عشق تازه، حرف تازه، قصه تازه کجاست؟ راه دور خانه تو در کجای قصه هاست؟!

+ نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت توسط دریا |

 

من تنها یک خواسته در زندگی دارم و آن کمک کردن به انسانهای دیگر است.. این نهایت لذت و رضایت من از زندگیست. احساس می کنم اصلاً برای این کار آفریده شده ام.. نه حساب بانکی اهمیتی برایم دارد، نه تفریح و خوش گذرانی. گر چه شاید باز، این هم برمی گردد به آن حقیقت که من در تمام عمر، وجود خود را نادیده گرفته ام، اما در هر حال، آنچه که مسلم است آنست که زندگی ام، پیوندی عمیق و نا گسستنی با تمام انسانها خورده است؛ معنای زندگی من انگار، فقط و فقط در تبسم آنان است که تجسم و عینیت میابد.

نمی خواهم فرزندی داشته باشم می خواهم سرپرستی کودکی را به عهده بگیرم، من هنوز به خانواده ام مدیونم، به همه آدمها و اصلاً به «طبیعت»، به هر آنچه که مرا اکنون در این مکان و موقعیت قرار داده است، همه آنچه که 24 سال تمام، در ثانیه ثانیه مسیر زندگی، مرا پا به پا همراه آورده است، همه آنچه که تمام این سالها، با نهایت مهربانی و عشق، در آغوشم داشته است و حتی شده لحظه ای، تنهایم نگذاشته است... آری باید دینم را به همه ادا کنم.

 


دل آرام  سلام هوو جان، چطوری؟

من       سلام عزیزم، چه خبر؟

دل آرام  عکس سپهر را توی ارکاتت دیدم، تعجب می کنم چرا قبلاً متوجهش نشده بودم..

 

مغزم سوت می کشد، یک سوت بلند و ممتد و زنگ دار.. از ذهنم می گذرد یعنی در زندگی هر کدام از ما، چقدر چهره ها، تصاویر، منظره ها، الهامات و معجزات وجود دارند که از جلوی چشمانمان رد می شوند، ولی ما آنها را نمی بینیم؟!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت توسط دریا |

 

می خواهم امشب دوباره فیلم را تماشا کنم و بعد نقدش را بخوانم. حالا خیالم راحت است که نقد قشنگی برایش پیدا کرده ام که همه چیز را توضیح خواهد داد و باز دو ساعت دیگر را با دیدنش کیفور خواهم شد.. کاش می شد یک فیلم زیبا را هزار بار نگاه کرد.. نه، کاش هزار فیلم زیبا وجود داشت که می شد هی نگاه کرد!

 

در زندگی دو لذت عظیم داشته ام، خواندن کتاب و تماشای فیلم. حالا که کتاب فارسی کمتر در دسترسم است و انگلیسی ام هم آنقدرها خوب نیست که به زبان اصلی بخوانم، تماشای فیلم، دوست داشتنی ترین سرگرمی ام شده. آن احساس خلاء و پاک شدن ذهنم را هنگام غرق شدن در رویای داستان فیلم یا کتاب می پرستم. حس کنده شدن از زندگی و پا گذاشتن به دنیای خیالی اما باورپذیر ساخته دست نویسنده ای چیره دست..

 

خالی از بغض همیشه، پرم از ستاره امشب             اگه خوابم اگه بیدار، با منی دوباره امشب

مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس      که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس

 

دارم آهنگهای قدیمی ابی را گوش می کنم. ای وای من اگر این ابی را نداشتم در تمام آن سالها چه خاکی بر سرم می ریختم؟ با چه چیزی خود را به مرز جنون می رساندم؟ چه چیز دیگری می توانست چنان حس های غریبی به من بدهد؟ آری بدون شک، ابی در افسرده کردن من طی چهار سال دانشگاه، نقش انکار ناپذیری داشت!!

 

+ نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386ساعت توسط دریا |

 

الان فردا شده است ولی من همچنان آن فیلم را نفهمیده ام!

 

در عوض این کلیپ فوق العاده را پیدا کردم، و این یکی.. با دیدنش خنده ام گرفتم، از خودمان.. چقدر برای زندگیمان برنامه ریزی می کنیم، حساب و کتاب می کنیم، اگر مشکلی پیش بیاید آه و ناله سر می دهیم و آخر سر هم هیچ وقت نمی فهمیم چه کردیم و چه شد و اصلاً چه فرقی کرد؟! و آن وقت، این پیر مرد وقتی می بیند خراب کرده، به همین راحتی پرتمان می کند توی سطل آشغال!! و به رختخواب بر می گردد که بخوابد!!  قشنگ بود..

 

یکی از بحث های خیلی جالبی که آن شب با دل آرام داشتم بر سر این بود که در یک رابطه دوستانه یا عاشقانه، انگار طرف مقابل، چندان اهمیتی ندارد.. خیلی مهم تر از آن، خود ماییم و احساسات و تخیلات و امیالمان.. مهم ماییم که از رابطه چه چیز دریافت کنیم و روحمان را چگونه سرشار نماییم. معشوقمان هر چه بگوید و هر چه کند، تا ما نخواهیم و ندانیم، اتفاقی رخ نخواهد داد.. اما اگر به آگاهی رسیده باشم، حتی هم صحبتی با یک رهگذر هم می تواند تاثیر عمیقی بر روحمان حک کند..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت توسط دریا |

هی! همه تان بروید به جهنم.. جدی هیچ کس باور نمی کند که من دل آرام را راستی راستی در این خراب شده لعنتی پیدا کرده ام و شبی را با او به صبح رسانده ام.. و بعد هم عاشقش شده ام.. حالا ما با هم دوستان صمیمی ای شده ایم.. او هر روز صبح به من سلام می کند و می پرسد: «چطوری هوو جان؟!»

راستش سپهر برای من هیچ گاه هدف نبوده است.. من او را بیش از هر چیز، برای راه یافتن به ماوراء خواسته ام.. و او همیشه در این راه، بی آنکه در ظاهر کاری انجام دهد، یاریم داده است.. سپهر برای من پلی بوده است به خدا، به خودم.. تمام خاطرات من و او به نوعی معجزه بوده اند.. وه چه خوب که سپهر وجود دارد، چه خوب که دنیایی غیر از دنیای ما وجود دارد..


در زندگی از هیچ چیز بیش از «نفهمیدن» لذت نبرده ام.. الان فیلمی تماشا می کردم که نفهمیدمش.. چه خوب که مطمئنم فردا خواهم فهمیدش!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت توسط دریا |

 

و من مسافرم ای بادهای همواره، مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید..

 

چرا نمی توانم.. چرا نمی توانم از این پوست لعنتی بیرون بزنم..

چقدر درمانده ام.. باز زبانم بند آمده.. باز دستم یخ کرده.. باز قلبم گمب و گمب می تپد، اشکهایم بی اختیار جاری اند و من در این اتاق شلوغ شلوغ، تنهای تنهایم..

در تنهایی ولی انگار، مرکز این اتاق نورانی و پر از رنگ شده ام.. من مرکز این شهر پر هیاهویم.. مرکز این عالم غریب و نجیب و باوقارم.. من مرکز تمام هستی ام..

می خواهم پرواز کنم.. آهااااااااای نزدیک ترین! صدایم را می شنوی؟ تو را به خودت قسم می دهم دستم را بگیر.. دستان یخ زده ام را تو بگیر.. مرا دریاب.. من که هزاران و هزاران بار با بلند ترین و رساترین اصوات فریاد برآورده ام که «مال تو ام».. من که همه حرفهایم را خیلی پیش تر از اینها گفته ام.. من چنگ تو ام.. زخمه بزن، مرا بنواز..

دیگر کارم ساخته است.. کارم بد جوری ساخته است..

 


روبرو شدن با دخترک و اعتراف به همه چیز، برای من همیشه تصوری محال بود. گر چه میل بسیار شدیدی به بیرون ریختن همه آن حرفهای فرو خورده که حتی نتوانسته بودم برای پسرک تعریف کنم، مجال نبود یا او نخواسته بود، و کنجکاوی بی نهایت برای شنیدن داستان از زبان دختر، رهایم نمی کرد ولی نه! امکان نداشت..

چقدر با خود کلنجار رفتم، چقدر در خیال خودم گیرش انداختم، به صلابه کشیدمش، سرزنشش کردم، سرش داد کشیدم، سیم جینش کردم، وآخر سر هم، همیشه از حسادت مردم.. چقدر همه این خیال بافیها، باز خوانی داستان باور نکردنیمان، در نظرم، آشفته و تو در تو و غریب می آمد.. و من، کلاف سر در گم این افسانه، از آن روزهای سرد و تاریک، تا این شب درخشان و سوزان، هزار هزار هزار بار مردم و زنده شدم.. حالا که فکرش را می کنم راستی باورم نمی شود که من دل نازک، چطور اینهمه وقت، اینهمه وقت، رازمان را در دلم نگه داشتم و به هیچ کس، هیچ کس چیزی نگفتم، نه به دوستی، نه او، نه حتی خودش..

و دیشب دیگر طاقتم تاق شد..

پاورچین پاورچین، طوری که توجه کسی جلب نشود سراغش رفتم، دستان نرم و کوچکش را در دستانم گرفتم و در گوشش زمزمه کردم: «امشب را پیش من باش!» و او، چه آرام دنبالم راه افتاد، وارد اتاقم که شد کمی گوشه و کنارش را دید زد، لباسهایم را پوشید و بعد همان طور آرام کنارم نشست..

 

نشست به سادگی، مثل کودکی معصوم، مثل پرنده کوچک خوشبختی سالهای کودکی ام، مثل یک دوست قدیمی که هزاران سال است می شناسیش، و آن لبخند شیرین و چشمان براق، چه اثر لطیفی بر گوشت و پوست و روح من داشت، چقدر مشابه تاثیر گرم و سوزان چشمان مخملی «او».. انگار از یک جنس بودند.. هر دو،  زاده زیبایی بی نهایت سادگی.. 

 

دلم گرفته، دلم عجیب گرفته..

چرا گرفته دلت؟ مثل آنکه تنهایی، چقدر هم تنها

و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد

 

آه دیشب بر من و تو چه گذشت دخترک؟ دیشب من و تو چه گفتیم و چه شنیدیم؟ دیشب من و تو اصلاً خوابیدیم؟ وه چه خوب شد که من بالاخره طلسم سکوت را شکستم، چه خوب شد که تو دیشب کنار من بودی، چه خوب که تو هستی، چه خوب که تو وجود داری!!

 

اصلاً چه کسی فکرش را می کرد من و تو روزی با هم دوست شویم؟!! آنهم در گوشه دور افتاده ای از این کره خاکی، یکی از صدها شهر یکی از صدها کشور این جهان با عظمت، بندر مارسی.. یعنی به هر کجای دنیا که بگریزی، باز هم روزی، دست تردست سرنوشت، معجزه های اعجاب انگیزش را برایت به نمایش خواهد گذاشت.. تو را از جادوی عشق گریزی نیست.. 

 

موقع خدا حافظی گفتم: «احساس می کنم مدتهاست تو را می شناسم، چقدر حس خوبیست، باز هم پیش من بیا» و تو به مهربانی لبخند زدی، یعنی که: «باشه، ولی قولی نمی دهم! هی! اصلاً همین یک شب برایت بس است دیگر نه؟»  آره، اینها را در همان لبخندت گفتی و چه لبخند زیبایی.. ای وای عجب لبخند زیبایی..  پس سپهر راستی راستی حق داشت این چنین، دیوانه لبخند تو شود، دل آرام پر احساس..

 

و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگیها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

دچار باید بود.. دچار یعنی عاشق.. دچار باید بود..

 

آری من نخستین و واپسین عشق سپهر، «دل آرام» را، در این نقطه خیلی خیلی کوچک روی کره زمین، این ساحل رویایی، در یک مهمانی ملاقات کردم.. کسی که روزگار درازی کابوس همه روز و شب ام بود، همانی که سپهر را به آن حال و روز انداخت و من تقصیر نفرت سپهر از دخترها را به گردن او می انداختم، کسی که سایه سیاهش (سیاه؟ نه! نمی دانم) برای مدتها، بر زندگی من و سپهر ماندگار ماند.. حضور همیشگی او در ذهن پسرک، دیوار بلند و قطور و نامرئی ای بود که تا همیشه میان ما دو نفر باقی ماند و هرگز بهمان اجازه نزدیک تر شدن نداد.. آری هم او

و حالا که من اینچنین از سپهر و عشق و همه خاطرات تاریک متعلق به ایران گریخته ام و به این سرزمین آرام پناه آورده ام، حالا که همه گذشته ام را به خیال خود پشت سر رها کرده ام، روحی سرگردان انگار هنوز به دنبالم است... آری ما را از معجزه عشق گریزی نیست..

 

مرا سفر به کجا می برد؟

مرا سفر به کجا می برد؟

مرا سفر به کجا می برد؟

 

شراب باید خورد و در جوانی یک سایه راه باید رفت.. شراب را بدهید، شتاب باید کرد..

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت توسط دریا |

و من تمام این دو شب و دو روز را در تب و تاب و شوریدگی و درماندگی خواهم گذراند مگر در آن روز موعود، در آن لحظه دیدار، دستی گلویم را بفشارد و راه نفسم را تنگ کند و من سکوت کنم، یا آنکه بگویم و او سکوت کند، یا شاید اصلاْ هر دو ببینیم دیگر این زخم بد خیم، آنقدر کهنه شده که حالا هیچ مرهمی دوایش نیست، چه در سکوت، چه در فریاد، چه در زجه، چه در تکرار و تکرار و تکرار...

خوابهای غمگین می بینم.. دلی آرام می خواهم..

+ نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت توسط دریا |

 

به خدا قسم من هیچ چیز دیگری از خدا نمی خواهم.. همه آنچه که هم اکنون دارم بهترینهای ممکن اند..

صبر کن ببینم.. چرا من شبها اینقدر حالم خوب است ولی صبح ها را با استرس بیدار می شود، ظهر ها همیشه نگرانم اما این آخر شبها اینقدر خوشحالم؟ قضیه چیست؟ این شب پر رمز و راز چه سری در خود دارد؟ 

 

 

قلندرم..  قلندرم!!

کسانی را که عاشقانه می پرستم خوشحال کرده ام.. به دوستی کمک کرده ام.. اوضاع و احوالم رو به راه است.. دوستان نازنینم دور و برم می پلکند.. و اکنون، شب، این دختر پر وسوسه و خواهش و عشوه گر، مرا باز به خود می خواند.. آری امشب نیز عشق بازی دیوانه واری انتظارم را می کشد.. حیف که پاکت پال مالم را دیشب تمام کردم و گرنه عیشم دیگر هیچ کم نداشت..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت توسط دریا |

 

احساس خوشایندیست.. وقتی انگار حرفها را نمی شنوی، همهمه هایی بی مفهوم در اطرافت در جریان است و تو به حضورشان اهمیتی نمی دهی، می آیند و می روند و تو نگهشان نمی داری، برخلاف همه عمر که در برابر ساده و ترین و معمولی ترین اتفاقات چنان جبهه می گرفتی و عکس العملهای تند نشان می دادی و کمی بعد هم دست از پا دراز تر و پشیمان می شدی؛ آری تلاشت ستودنی است، پس آرام آرام سبک شو، اوج بگیر، رها باش، زمزمه ها را بشنو و بگذر، شادمانی کن و دوست بدار...

دوست بدار همه انسانهای نازنینی را که الهام بخش تو اند، آنها که دوستشان داری و مفهوم زندگیت در لبخند آنان است که معنا می یابد، آنها که در تمام دقایق زندگیت جاری اند حتی اگر سال به سال تنها عیدی یا تولدی را تبریک بگویند، آری عزیزکم، دوست بدار تمام انسانهای دوست داشتنی دنیا را...

 


به گونه ای دیوانه وار سرخوشم.. در اختیار خودم نیستم.. انگار در پوست خودم نیستم، بیرون آمده ام.. میان همه اشیا و آدمهای دور و برم می گردم.. احساس سبک و لختی است.. همانند موجی ام که شناور و سیال در جریان است، پیش می رود و می رود، بی هیچ مقصد شناخته یا مسیر و جهتی معلوم، ادامه میدهد و با تمام وجود در اشتیاق رویدادهای ناشناخته به انتظار نشسته اش، لحظه شماری می کند..

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت توسط دریا |

دوست نازنینی به من اعتراض کرده که «همه آنچه در وبلاگت می نویسی داستان است برای جذب خواننده هایت، با خودت صادق تر باش» خیلی پیشتر ها هم دوست دیگری گفته بود «انگار داری فصل فصل کتابی را می نویسی» در مقابل، از نظرات خیلی دیگر از خوانندگان آنطور بر می آید که نوشته های مرا به عنوان حقایقی که به راستی برایم رخ می هد می پذیرند. به فکر افتادم یعنی خواننده های من حقیقتاْ چه برداشتی از حرفهایم دارند؟

برای همین تصمیم گرفتم نظر شما را در این باره بپرسم:

لطفاْ به من بگویید برداشت شما از این دست نوشته ها «داستان و تخیل» است یا «واقعیت»؟  آیا اصلاْ ایندو برایتان هیچ فرقی می کند یا اهمیتی دارد؟ آیا در صورتی که بفهمید حقیقت نیست از من رنجیده خواهید شد؟ آیا چون زمانهایی با من همزاد پنداری کرده اید مرا در برابر نوشته هایم مسئول می دانید؟ آیا اصلاْ انتظار دارید یک وبلاگ نویس حتماْ «حقیقت» بنویسد حتی اگر از زندگی شخصیش می گوید؟ اوه خیلی زیاد شد! اگر حوصله نداشتید فقط همان سوال اول را جواب بدهید.. (داستان یا واقعیت؟) ممنونم

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت توسط دریا |

 

بارها وقتی که در اینجا از سپهر می نوشتم، دوستانی می گفتند که اگر هنوز دوستش داری به او زنگ بزن؛ ولی من هیچ گاه توان این کار را نداشتم، از این می ترسیدم که برخورد سردی داشته باشد یا حتی آزار دهنده و خوب راستش دیگر نمی خواستم خاطرات گذشته برایم تکرار شود. ما حالا خیلی از هم دوریم و تحقیر شدن از این فاصله جداً چیز دیگریست.. رابطه ما در نوع خود بی نظیر بود، آنقدر در طول آن دوستی چند ماهه درگیری و قهر و آشتی کشیدیم که گمان نکنم هیچ زن و شوهری در زندگی چندین ساله اش تجربه کرده باشد و زمانی که بالاخره در پایان داستانمان، دست روزگار بلیط فرنگ را به دستم داد، من دیگر آن دریای قبلی نبودم؛ سپهر هم نبود، آخر خودش یک روز اعتراف کرد که زندگیش به دو قسمت تقسیم می شود، پیش از آشنایی با من و پس از آن..

سپهر خارق العاده ترین انسانی بود که در زندگی من ظهور کرد. نمی توانم حتی بگویم انسان که در آن صورت به راستی در حقش اجحاف کرده ام. او برای من فرشته ای از جانب پروردگار بود و چه خوب مرا با عشق خود تطهیر کرد. فراز و نشیب هایی که من در آن روزها پشت سر می گذاشتم، پستی ها و زیباییهای روحم را به من می نمایاند.. عهد بستن های سپهر با خودش مرا از آن بی قیدی و لاابالی گری بیرون کشید، گر چه شکستن و باز بستن عهد، کار همیشگی اش بود اما ثابت قدمی مرا می ستود، نخستین بار با او بود که به دنیای معمولی آدمها شک کردم، به کارهایی که چون همه انجام می دهند عادی به نظر می رسد، شک کردم به هر آنچه در تمام عمر در گوشم خوانده بودند، به معنای آزادی شک کردم، به لذت و به شادی.. دل سپردن به زندگی دو نفره را مدیون اویم، که تنها خودت باشی و خودش، بی نیاز از آدمها، لذتهای زود گذر، از هر چه متعلق به این دنیاست.. گرچه در ابتدا برایم سخت می نمود اما دیدن چهره همیشه آرام سپهر قوت قلبم بود.. من در تمام آن گریستنهای بی وقفه روزانه روحم را می پالودم و او گاه گاهی سری به من می زد و درجه پاکیم را با دستگاه مخصوصش اندازه می گرفت! بعضی وقتها راضی می شد و گاهی هم به نشانه تاسف سری تکان می داد.. ولی به هر حال من تمام تلاشم را کردم.. وقتی داشتم ترکش می کردم گفت: یک وقت نروی و دیگر هرگز خبری ازت نشود، یک وقت نروی و همه چیز را فراموش کنی و من قول شرف دادم که شرافتمندانه زندگی خواهم کرد!

و خوب باز هم دارم تمام تلاشم را می کنم.. چقدر در این مدت وسوسه شدم sms ای چیزی برایش بزنم ولی مقاومت کردم.. نمی خواستم پیش از آنکه او بخواهد سراغش را بگیرم.. تا بالاخره امروز کسی گفت: سپهر خبرت را می گیرد، کجایی دختر؟ برایش ایمیل بزن. و من موبایلم را برداشتم و نوشتم اگر می خواهی یک تک زنگ به من بزن تا بهت زنگ بزنم! و او دو تا تک زنگ زد!! «سلام» «سلام عزیز دلم، خوبی؟» «چاکریم»

گر چه آنقدر صدایمان قطع و وصل می شد که نصف حرفهای هم را نشنیدیم اما همانش هم غنیمت بود. گفتیم و خندیدیم.. پرسید «ببینم تو الان لباس پوشیده ای؟ قول می دهم که لختی!» خندیدم، گفتم «نه، یک بلوز مشکی آستین بلند پوشیده ام و دامن. آخر عزا دارم..» با تعجب پرسید «چرا عزاداری؟ عزای چه کسی؟» گفتم: عزای خودم!! خیالش راحت شد، با خنده گفت: تو هنوز هم توری! (تور=دیوانه) و برایش تعریف کردم که وقتی با خود عهدی می بندم و بعد اتفاقی می افتد که آنرا می شکنم، دفعه بعد عهد سخت تری می بندم و اگر زمانی این شکستن ها خیلی تکرار شود دیگر به عزا می نشینم و تا زمانیکه کار فوق العاده ای که خودم را راضی کند انجام ندهم سیاه را از تنم بیرون نمی آورم. البته این اولین بار است که به مرحله عزا رسیده ام. پرسید «حالا چه کاری کرده ای؟ حتماً باز هم..» «نه! نه! اصلاً چنین کاری نیست.. من زندگی شرافتمندانه ام را ادامه داده ام..» به شوخی گفت: «آخر تو اینجا که بودی و آزادی نبود..! ولی به هر حال شش ماه را اگر از دست داده ای بقیه اش را از دست نده!!» خندیدم و خندید و از خودش پرسیدم، از شوریدگی اش، گفت: «خوبم! خوب! نمی توان توضیح داد! پیچیده است ولی خوبم..» (آه من هنوز با چه حسادتی می خواهم از عشق بازیهای صوفی گرانه او سر دربیاورم، نمی دانم که این راه بس طولانیست) از کنکورش گفت که حتی شرکت هم نکرده، گویا اتفاقی برایش افتاده و اصلاً نتوانسته بود سر جلسه حاضر شود. گفت حالا دیگر از دانشگاه و همه بچه ها جدا شده ام. روزها ورزش می کنم، درس می خوانم و دیگر همین، حتی همشهری و دوست صمیمی اش هم به شهر دیگری رفته و او حالا تنهای تنهاست.. کمی غصه ام گرفت. حتی تصورش را هم نمی توانم بکنم. باز هم درس و تست و کنکور آزمایشی. تکرار و تکرار و تکرار.. می دانستم سال گذشته چقدر تلاش کرده بود، در همان زمانها بود که دکتر سیگار کشیدن را برایش غدغن کرد چون نیمی از کارایی شش هایش را از دست داده بود و او شبها از سرفه و تنگی نفس خواب به چشم نداشت و من هم مشکلی به مشکلاتش افزوده بودم،  با این وجود او می خواند و می خواند.. حیف، خیلی خیلی حیف..

حرف زدیم و شنیدیم و باز هم تعریف کردیم.. پرسید کی می آیی؟ جواب دادم: نمی دانم، اینجا گیر افتاده ام.. گفت حالا یکی دو ماه دیگر که آمدی – یکی دو ماه دیگر می آیی که نه؟– به این طرفها هم سری بزن، با هم کوه می رویم، می دانی 15 کیلو وزن اضافه کرده ام (روزگاری آنقدر لاغر بود که از سوراخ کلید هم رد می شد!) ذوق کردم، گفتم: پس وقتی آمدم لپت را ماچ می کنم! گفت: چی؟ گفتم: ماچ ماچ ماچ و گفت: باشد، می گذارم ماچم کنی!!

آه ستاره نازنین من همیشه در آسمان من بدرخش که خدا انگار هنوز من و تو را دوست دارد! دیروز بود که می نالیدم «گشته ام، افسوس که یافت می نشود» و تو امروز به خاطرم آوردی ای عزیزترینم که «آن چه یافت می نشود، آنم آرزوست!!» راستی آخرش ازت پرسیدم دوست داری گاهی وقتی بهت زنگ بزنم؟ و تو با بد جنسی و شیطنت گفتی: «فقط گاهی!! هر روز هر روز نزنی!!!»

دوستت دارم یوزپلنگ دوست داشتنی من، خیلی زیاد...

 

هنوز از من تو می رویی در این شبهای پژمردن

هنوزم از تو می خونن هزاران خاطره در من

ببار ای آسمون امشب ببار و سر کن آهنگی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت توسط دریا |

Silence must be heard

سنگسار می شویم... مگه چشم خدا خوابه؟


آدمها دیگر برای من تمام شده اند، دیگر جذابیتی برایم ندارند، روزگاری آشنایی با یک انسان جدید آشنایی با یک دنیای جدید بود. کشف لایه های زیرین و پنهان شخصیت و روحیات آنها را دوست داشتم. ولی حالا احساس می کنم انگار دیگر تمام آدمها را می شناسم، همه مثل هم اند. همه به یکسری محرکهای مشابه پاسخهای یکسان می دهند، احساساتشان کاملاَ سطحی است، ناخالص است، کامجویی مطلق است، هیچ گاه از عمق وجودشان چیزی نمی خواهند، از ته دلشان شاد یا غمگین نمی شوند، ریا می کنند، به سادگی دروغ می گویند و از زندگی فقط خواسته های بی اهمیت دارند. نهایت لذتشان می تواند صکص شبانه یا بالا کشیدن حق زیردست یا اصلاْ سودهای کلان میلیاردی باشد، کسی که خود را به اختیار، از لذت هم خوابگی محروم می کند به سخره می گیرند و هرگز سر راه خود، برای برداشتن جوجه گنجشک توی باغچه و برگرداندنش به لانه خم نمی شوند. همینکه از زندگی خود لذت ببرند دنیا را بهشت می دانند و همیشه هم لبخند بر لب دارند. گر چه خوب می دانم که دنیا آدمهای دیگری هم در خود دارد، کسانی که چرخ این روزگار آشفته، تنها به مدد حضور آنان است که هنوز می چرخد و پروردگار به پاس لبخند اینان است که همچنان جهان را ادامه می دهد، ولی افسوس که در دنیای من درخششان چقدر زود گذر و کم سو بوده است

من اگر خدا را باور نداشتم و از وجود روح یقین، بی هیچ شکی تا به حال از دست این دنیا و آدمهایش خود را نجات داده بودم.. اما چه کنم که او دنیای ماورا را به من نشان داده، ولی دیگر نگفته که در این زمین باید چه کنم 

+ نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت توسط دریا |

Silence must be heard

 

 بر کابوس 18 تیر گویی پایانی نیست...


    من همینم که هستم.. هی! دست از سرم بردارید.. بهم نگید باید چیکار کنم با چیکار نکنم.. خودم خیلی بهتر می دونم.. من اصلاْ دارم با خودم حرف می زنم... یعنی هیچ سوراخی تو این دنیا پیدا نمی شه من بخزم توش تا دیگه کسی رو نبینم.. تا کی باید به دیگران جواب پس بدم؟ من حق دارم یک دیوونه زنجیری باشم، زندگی رو به وحشتناک ترین شکل ممکن سخت بگیرم، از همه چیز و همه کس بترسم و آخر سر هم به روز از بالای یه برج بلند بپرم پایین.. به خودم مربوطه.. آره تو دوباره اینارو بخون و بگو: اوه!! نه!! این دختره جدی یه چیزیش می شه!! مازوخیسم داره اساسی! خوبه، چون منم همینو می خوام.. کسی حق نداره فکر کنه من آدم عاقل و باشعوریم..

 

آسمون لاجوردی، من در اوجی بی پر و بال...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386ساعت توسط دریا |

 

کاشکی آدمها احتیاج نداشتند با هم حرف بزنند، کاش می توانستیم بنشینیم روبروی هم و تکرار ملودی لطیف «دوستت دارم» را به چشمانمان بسپاریم، کاش برق چشم و تپش قلبمان برای اثبات ادعای دلدادگی کافی بود، کاش می دانستیم همه سوء تفاهم ها زیر سر زبان است، کاش سرانگشتانمان را به انتقال آتش عشق عادت داده بودیم، کاش احتیاجی به کلام نداشتیم...

 


به مادرم زنگ می زنم تا روزش را تبریک بگویم.. یاد بچگیهایم می افتم. روزی که در شیرینی زیاده روی کرده بودم و دلدرد شدیدی گرفتم. نیمه شب بود. پدرم مرا روی دوشش گذاشته بود و با مادرم به دکتر رفتیم. آنشب تنها باری بود که پدرم مرا آنطوری روی دوشهایش می برد. آخر من خیلی زود بزرگ شدم و او هم خیلی زود سنی ازش گذشت. به هر حال دکتر دوا درمانم کرد و برگشتیم. مادرم تمام شب کنارم نشسته بود. سرش را روی شکمم می گذاشت و فوت می کرد و من از قلقلک غش می کردم. آه او حتی از مریض شدنهایم هم خاطرات خوبی برایم می ساخت.

پرسیدم چه خبر؟ گفت «هیچی. مثل همیشه. می رویم، می آییم. اتفاق خاصی نمی افتد. همه چیز مثل گذشته است.» قلبم به درد می آید.. البته که همه چیز مثل همیشه است. مگر انتظاری جز این داشتی؟ البته نمی گوید که یکی از اقوام چند روز پیش از دنیا رفته، خودشان روز به روز بیشتر گذر زمان و بالا رفتن سن را احساس می کنند و اینکه دیگر به جز فرزندانی که هر کدام گوشه ای افتاده اند دلخوشی ای برایشان باقی نمانده..

او دیگر از زندگی ناله نمی کند.. آخر می داند که سرنوشتش خیلی پیشتر از اینها رقم خورده و کاری هم از دست من و او بر نمی آید. آن روزها، هر وقت از تهران بر می گشتم، می دانستم که روز اولم به گریه کردن دونفری با مادرم خواهد گذشت. مرا که در آغوش می گرفت تمام غم و غصه هایش فریاد می شدند. از بچه بازیهای پدرم، دیوانه بازیهای برادرانم، مشکلات زناشویی خواهرم.. مادر من در زندگی جز غصه خوردن کار دیگری نداشته.. مادر من روزی که در آن قلبش از شنیدن خبر هولناکی فرو نریزد را عید می داند و آه که این اعیاد چقدر دیر به دیر به خانه ما سر می زنند..

مادر من دوست داشتنی ترین زن روی زمین است و من دیوانه وار عاشقشم.. حالا او فرسنگها از من دور است و قلب من اینجا دارد از درد به خود می پیچد...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت توسط دریا |

یکی از کتابهایم را که از ایران همراه آورده بودم برداشتم و رفتم به کافه همیشگی، قهوه ای سفارش دادم و شروع کردم به خواندن... و در همان صفحه اول ماتم برد...

تمام روز التماسش کرده ام. حالا آمده. اما حرف نمی زند. ادای کر و لالها را در می آورد. ببین که بیچاره دیگر به چه حال و روزی افتاده. کادویش را می دهم. مجسمه دختر و پسری افریقایی است که همدیگر را در آغوش گرفته اند. خوشش می آید. برای چند ثانیه لبخندی بر لبانش می نشیند و باز به تندی محو می شود. پشت نرده ها، نزدیک مسجد دانشگاه ایستاده ایم. با ایما و اشاره می فهماند که نزدیک وقت نماز است و می خواهد برود. لبخند می زنم. می دانم چقدر با خود کلنجار رفته. تحسینش می کنم. اما به هر حال نمی توانم بغضم را پنهان کنم. می خواهم باز لب به اعتراض بگشایم که دیگر طاقتش طاق می شود. با ناتوانی فریاد می زند: «دیگر چه می خواهی؟ دیگر باید چه کار کنم؟ گفتی دوستم داری، گفتی فقط از من دو ماه فرصت می خواهی، قبول کردم. نمی خواستم عذابی را که خودم پیش تر چشیده بودم* تو بکشی. به خدا من خودم هم می خواهم که با تو باشم.. (نه نباید اینرا می گفت، تصحیح می کند) یعنی می توانم باشم... ولی در این مدت بلاهایی سرم آمده که...» دیگر نمی تواند ادامه دهد.. «منظورت چیست؟ چه بلاهایی؟» «نمی توانم به تو بگویم.» «یعنی من اینقدر ارزش..» «نه! نداری! تو اینقدر ارزش نداری!!» دیگر بغضم می ترکد..

در کنار خیابان وضع بدی داریم. می خندد و می گوید: «اگر کسی ما را در این حالت ببیند آیا فکر می کند من دارم مخ تو را می زنم یا تو؟»... دیگر باید برود. من اما بیچاره تر از آنم که جایگاه خودم را در آن شرایط تشخیص دهم. ولی باور کن تقصیر من نیست. او خودش مرا مجبور می کند، مجبورم می کند التماسش کنم: «فقط سه دقیقه دیگر.. خواهش می کنم» «بگو» «حرفی ندارم، فقط می خواهم نگاهت کنم» به خدا قسم می توانستم تا آخر عمر همانطور خیره به آن چهره اثیری باقی بمانم. صدای اذان می آید، دستپاچه می شود، عصبانیست: «آه لعنتی! تو باعث شدی..» لحظاتی سکوت.. «باشه برو» کمی تعلل.. «هنوز سی ثانیه وقت داری» «می بخشمش به خودت، برو پیشش، «او» تو را بیشتر دوست دارد تا «من»...»

نمی فهمم چگونه اما برمی گردم اتاق و در صفحه اول کتابم می نویسم: لازم نیست مرا دوست داشته باشی، من تو را به اندازه هر دویمان دوست دارم...


*روزگاری بدجوری دیوانه دختری بود. دخترک اما مثل همه دختران دیگر ایرانی نمی توانست ناز نکند..  اما شاید دیگر بیش از تحمل دل نازک پسرک.. روزی در نماز به دست و پای خدا می افتد، قسمش می دهد، می گوید این تنها باریست که چیزی از تو می خواهم، چرا به من نمی دهیش؟ و ندایی می شنود که: «آخر او رقیب من است!»***

**اسم دختر را بگذاریم «دل آرام»  آخر حالا حالاها با او کار داریم...

***تو ببین وقتی که «او»، برای نگهداشتن این عزیز دردانه چنین خودخواه می شود، چگونه می توان بر دل پاره پاره من خرده گرفت...

****مرا ببخشید، این پست انگار بیش از حد تو در تو و پیچیده شد! اما نمی دانید که من هنوز دارم چه می کشم... ای غریبه خوش اومدی به جشن ساده تنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386ساعت توسط دریا |

لعنتی   لعنتی   لعنتی   بالاخره حلش کردم...

برای مدتها مثل کنه به جانم افتاده بود، کسی را هم نداشتم که کمک بگیرم، یعنی اصلاْ برای کسی اهمیتی نداشت که چه مرگم است، گفتم: ایراد یک مسئله حل شده معروف را پیدا کرده ام، گفت: مگر شما مسئله هم حل می کنید؟! و اضافه کرد: به نظرم بد نیست بروی کمی هوا بخوری..

آخر بس که ما ترسوییم، حالا گیریم مسئله، معروف است یا در چهار تا کتاب حلش نوشته شده، اینکه چیزی را ثابت نمی کند. به هر حال نباید جا زد...

اینبار مطمئنم که اثباتش کرده ام.. برای استاد نازنینم در ایران می فرستمش.. آخ که من روزگاری چقدر عاشق او بودم! وقتی توی کلاس می آمد بالای سرم و حرفی می زد، باید تمام تلاشم را می کردم مگر نفسم از سینه در بیاید!! چند روز پیش از من خواسته بود برایش مقاله ای پیدا کنم و من در چشم به هم زدنی گیر آوردم. چقدر خوشحال شدم که توانسته ام کاری برایش انجام دهم.  جزء معدود اساتیدی بود که با تمام وجود می خواهند به شاگردانشان علم بیاموزند.. در کلاسش ساعتها بحث می کردیم، هر ایده ای که می دادیم را موشکافانه بررسی می کرد، گاه مسئله ای را به چندین و چند روش حل می کردیم، کلاسهایش همیشه خیلی بیشتر از زمان معمول طول می کشید ولی ما گذر زمان را با او، هرگز احساس نمی کردیم... آه استاد گرانقدر من، می دانی هنوز هم که یاد آن جلسات حل تمرین و جنگ و دعواهای بر سر راه حل و آن فوران انرژی بچه ها می افتم قلبم تند تر می زند.. تو هم آیا همین قدر از داد و فریادهای ما لذت می بردی؟

+ نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت توسط دریا |

«اپتیموس رفت»... بدون هیچ دلیلی یا حتی یک خداحافظی... و حالا، تنها کاری که از دست من بر می آید آنست که بیایم اینجا و بنویسم: «اپتیموس رفت»


پسرک هم به بخش دیگری منتقل شده. دیروز صبح که از کنار میزش رد می شدم، دیدم مرد جدیدی سرش را از پشت مانیتور بلند کرد و با مهربانی تمام لبخندی زد... شرط می بندم اصلاْ نتوانست دلیل نگاه خصمانه مرا به خودش حدس بزند!


حالا احساس می کنم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده... احمقانه است، می دانم، ولی خوب...

آه نه! دوست داشتن برای من هنوز پیام آور «اسارت» است انگار...   حالا احساس رهایی می کنم!
پس چه زمانی خواهم آموخت که عشق «آزادی» است؟؟!

احساس رکود می کنم، دانسته هایم گرچه در برابر بسیاری از دوستان هم سن و سالم زیاد است اما هنوز خیلیها هستند که به گردشان نمی رسم. میخواهم تعلیمات بودا را بیاموزم. او به رهروانش قول رسیدن به شادی حقیقی را می دهد. به حرفهای تازه ای احتیاج دارم. از تکرار خسته ام...
نه این فضا و نه دوستان اطرافم مرا به هیچ چالشی نمی کشانند، اینجا همه دودستی به زندگی چسبیده اند و به فکر حقوق و مزایایشان اند... من اما هنوز جای خالی چیزی را در زندگیم احساس می کنم. حقیقتش را بگویم، اینکه همیشه در حساب بانکیم پول بسیار بیشتر از نیازم هست در حالیکه روزگاری هزار تومان هزار تومان از دوستانم قرض می گرفتم، دیگر برایم آنقدرها مسئله بزرگی نیست. گر چه منکر آرامشی که ارمغان امنیت مالی است نمی شوم، اما همین قدر برایم کافیست. به بیشتر از این احتیاج ندارم. می دانم که اگر روزی حساب بانکیم صد برابر شود بسیار بیشتر از آنکه خوشحال شوم، خواهم ترسید.


من حالا هیچ چیز برای از دست دادن ندارم. اگر اخراج شوم به دنبال کار دیگری می گردم، اگر خانه ام بسوزد چهار تا تی شرت و دامن از دست داده ام، حتی یک دوچرخه هم ندارم که نگران دزدیده شدنش باشم، هر زمانی که تصمیم بگیرم می توانم به سرزمین ناشناخته ای کوچ کنم، با آدمهای جدیدی آشنا شوم و فلسفه های اسرار آمیزی را بیاموزم، هنوز می توانم بد مست شوم و ساعتها بطور پیوسته شادی و پایکوبی کنم و اهمیتی هم به نگاههای سنگین آدمهای معمولی اطرافم ندهم، هنوز می توانم همه چیزم را از دست بدهم و دوباره از نو بیاغازم...
کاش بتوان تا ابد سبک بال باقی ماند...


یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب، منو می بره از توی زندون، مثل شب پره با خودش بیرون
آخرش یه شب ماه میاد بیرون، از سر اون کوه بالای دره روی این میدون، ماه می شه خندون

خدایا! چقدر به دوستی محتاجم که از دنیای دیگری آمده باشد، از جایی غیر از این زمین سرد...

+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت توسط دریا |

 

آدمها ترسو اند، همین.. مشکل من با آدمها همین است...

چرا می ترسیم؟ چرا از ساده بودن می ترسیم؟ چرا از دوست داشته شدن می ترسیم؟ چرا از لبخند مهربانی می ترسیم؟ چرا از شنیدن احساسمان می ترسیم؟

 

سپهر راست می گفت که:

                                    سعی نکن عشقت را بیان کنی

                                    عشقی که هرگز گفتنی نیست

                                                                      چرا که نسیم

                                                                   آهسته می وزد و نامرئی

                                    من اما باز عشقم را بیان کردم

                                      من تمام قلبم را به او گفتم

                                                         با لرز و سرما در ترسی وحشتناک

                                                      آه، او روانه شد*

 

گفتم: رفتنت غمگینم می کند، ترسید... منکه چیزی نگفتم، نگفتم که نرو، بمان... فقط گفتم جای خالیت را احساس خواهم کرد... حرف بدی زدم؟ باشد  باشد  اگر ناراحتت کردم، هر چند نمی فهمم چرا، ولی مرا ببخش...

 

پی نوشت: یا تو خوب خودت را به آن راه میزنی یا جداْ شوتی... چه خوب سر و ته قضیه را هم میاوری... هی! گفتم دلم برایت تنگ می شود، می فهمی؟! تو جداْ یک ترسو بیشتر نیستی!!

 

 * William Blake

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت توسط دریا |

 

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من

نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

 

دو سال پیش روز تولدم... در اتاق کسی جز من نبود، روی تخت دراز کشیده بودم، این آهنگ در چار دیواری کوچکمان می پیچید و من آرام اشک می ریختم... این سنت من است که تمام غم یکساله ام را در روز تولدم به یاد می آورم....

سال پیش اما، شب تولدم با سپهر قرار داشتم، sms  زد و قرار را یک ساعت عقب انداخت و من بیچاره با خودم فکر کردم حتماً باز دارد فوتبال نگاه می کند که نمی تواند بیاید. یکساعت بعد که دیدمش برایم دو تا کتاب خریده بود، گفت کلی دنبالشان گشتم و برای همین دیر شد. اسم کتابها یادم نمانده اما یکیشان را می گفت بهترین کتابی است که در عمرش خوانده و دیگری هم کتابی بود که از «طی طریق» سخن می گفت. خیلی پیشترها از او خواسته بودم راه و رسم صوفی گری را یادم بدهد و او آنشب برایم کتابی خریده بود مگر پله پله تا ملاقات خدا را بیاموزم (آه آن کتاب هنوز توی قفسه کتابهایم در خوابگاه است، هرگز تمامش نکردم، ای وای... ای وای)

سال پیش همین وقتها بود که روح هایمان تازه داشتند همدیگر را برانداز می کردند، تازه داشتیم طعم شیرین همدیگر را می چشیدیم...

آن روزها آخرین امتحانات لیسانسم را می دادم، پذیرشم را گرفته بودم و نمره های ترم آخرم دیگر هیچ اهمیتی نداشت، برنامه زندگیم به بهترین شکل ممکن داشت پیش می رفت، هنوز هم می توانستم در خیابان با کسی دوست شوم و شب به خانه اش بروم، هنوز جسم برایم هیچ مفهوم خاصی نداشت، چیزی به نام تقدس نمی شناختم، به شکل وحشتناکی افسرده بودم و تنها راه گریزم از آن حصار نامرئی، شبهای عشق بازی بود...

تا آنکه کسی آمد...

کسی که من حالا بدون او نه آغازم نه پایان... آری  او آغاز روز بودن من بود...

 

من در تمام آن سالها هر آنچه را که می توان، تجربه کرده بودم اما با این وجود، هنوز انگار در خانه اول بودم، هنوز گمشده وجودم را نیافته بودم، تا آنکه او را دیدیم، و در آن شرایط به راستی حق داشتم آنطور دیوانه وار چنگش بزنم؛ نکند از دستش بدم...

گر چه می دانستم و می دانست که ماندنی نیستم اما...

 

بذار با تو بسوزه جسم خستم.. ببینی آتش و خاکستر من

 


پی نوشت: امروز به معنای واقعی «هیچ» کاری نکردم.. حس خوبی دارم حالا!!*  فقط لحظاتی به فرق سر استوارت زل زدم و ناگهان این فکر در ذهنم جرقه زد که چرا قبلاْ بهش زل نمی زدم؟؟ می شود برای مدت طولانی این کار را ادامه داد و خوب این خودش یک جور وقت گذرانی است!

یه جورایی می خواهم به گذشته ام برگردم.. آن حس لخت بی فکری، بی خیال دنیا شدن.. این زندگی لعنتی هر جور که خودش بخواهد پیش می رود، چرا غصه اش را بخوریم؟ ته تهش آنست که اصلاْ اخراجم کنند، خوب مگر چه می شود؟ دنیا که به آخر نمی رسد... آن وقت کوله پشتی ام را بر می دارم، پاکت سیگاری و چند کنسرو و یک بطری ودکا تویش می اندازم، و با همین یک خورده پس انداز بلیط یک طرفه ای می گیرم به مقصد گوشه دیگری از کره خاکی، شهر کوچکی در ایتالیا، یونان، ایرلند... شاید رفتم جزیره... یا اصلاْ لبنان، نه نه می روم استانبول...

 

*ایرانی هر کجای دنیا باشد ایرانیست!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت توسط دریا |

 

منو ببر به کنج میخونه ای بشونم، با این دل دیوونه چرا عاقل بمونم...

رحمی بکن که شاید یک امشبو بخوابم...

 

من خوشبختم :) مگر برای خوشبخت بودن چه چیزی نیاز است؟ مگر نمی شود عاشق سینه چاکی! نداشت و خوشبخت بود؟ خیلی پولدار نبود و خوش گذراند؟ ماشین و خانه نداشت و غصه اش را نخورد؟ از فردا مطمئن نبود و اهمیتی هم به آن نداد؟ فقط و فقط خدا را داشت و همین جوری بی خودی خندید؟ شلنگ اندازان وقت گذراند و به لحن غیر دوستانه رئیس محل نگذاشت؟ نمی شود؟ پس چرا دارد می شود؟!!

اوضاعم کم و بیش قاطی پاتی است.. ولی مهم نیست، اگر نتوانم در این شرایط آرامشم را حفظ کنم، اگر نتوانم بر اوضاع مسلط شوم که کارم ساخته است...

 

اپتیموس دیگر گندش را درآورده، با هر ننه قمری می پرد، دیشب به سرم زده بود که جداً چطور به هر کس و ناکسی پا می دهد آن وقت من بی دست و پا وقتی می بینمش انگار یک مزرعه هویج دیده باشم!، بی تفاوت رد می شوم. خوب آخر هیچی به کله پوکم نمی رسد، انگار تمام عمر با پسر حرف نزده باشم لال مونی می گیرم... اصلاً بی خیال، چیزی که در دنیا زیاد است همین اپتیموس ها و ماکسیموس ها و کلادیوس هاست، این نشد یکی دیگر!

  •  با خودم: اینها را جدی که نگفتی؟ نه؟! حرف زدنت چرا اینجوری شده؟ خوبی؟
  • جواب: حالا گیریم «من الاغ» هر چی بگویم، «تو» باید باور کنی؟!! نخیر، هیچ مرگم هم نیست، کوک کوکم!

... آغوش گرم می خواهم، حتی شده برای چند لحظه، جایی که در آن نگرانیهای فردایم را از یاد ببرم، گر چه می دانم دوای درد من هیچ گاه آغوش نبوده، اما چه کنم! آخر همه اینجور وقتها همین را می خواهند!!

 

پی نوشت: گند بزنند به تو! لااقل اینقدر جلوی من رژه نرو... اسمم را اصلاْ چرا می بری؟ برو بمیر دیگر!

 

پی پی نوشت: خدایا غلط کردم! گه خوردم! ناشکری نمی کنم... زل زده ام به دوست نازنینی که آرام آرام دارد بار و بندیلش را می بندد و کابوس آینده مبهمی در سرش چرخ می زند، شرایط بسیار بدی برایش پیش آمده و او مثل همیشه، با ظاهری آرام خود را برای آن مهیا می کند... خدایا!! خدای نازنینم! مرا فراموش کن و مراقب او باش.

 

به زور جلوی گریه ام را گرفته ام، دستم اما بی اختیار می لرزد... خدایا قول دادی ها!!! گور بابای من، هوای دوست خیلی خیلی مهربان مرا داشته باش، تو را به خدا!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت توسط دریا |

 

صکص چیست؟ به نظر من تنها یک حس «متفاوت»... چه کسی می تواند با اطمینان بگوید که یک حس «خوب»؟ گمان نکنم کسی منکر درد جسمانی آن (لااقل برای خانمها) باشد؛ منظورم هم فقط درد هنگام دخول نیست.  در نظر یک روان شناس، لذت بردن از درد یک بیماریست، نامش را هم گذاشته اند «مازوخیسم».. آیا ما همه مازوخیسم داریم؟ به یاد بیاوریم کارکرد اصلی صکص را، تولید نسل. آیا هرگز به این فکر افتاده اید که شاید  کسی سالها ما را فریب داده؟ کسی که می ترسد نکند مخلوقاتش تمام شوند!

نه، منظور من از صکص بوسیدن نیست آنگونه که گونه های کودکی را می بوسم، منظورم از صکص بغل کردن نیست آنگونه که هر بار که به خانه باز می گردم مادرم را در آغوش می گیرم.. منظور من از صکص تمام آن حالات و رفتارهایی است که به فرمان مغز انجام نمی شوند، اعمالی که اتفاقاً هر چه بی منطق تر و وحشیانه تر، راحت بگویم هر چه حیوانی تر انجام شوند لذت بخش تر به نظر می رسند...

آیا خشونت نهفته در صکص بازتابی از بعد غیر انسانی ما نیست؟ آیا دلیل میل ما به آن، تنها رها شدن از قید و بندهای معمول زندگیمان نیست؟ صکص جاییست که در آن کسی بازخواستمان نمی کند، رئیس و مرئوسی در کار نیست، فقط ما هستیم و احساسات عجیب و غریب، دیوانه بازی و داد و فریاد...

 

مرتبط: My Game Theory

 


شکی نیست که من به عنوان نویسنده این متن گر چه ناخواسته، اما بیش از بیست سال، تحت تاثیر افکار و عقاید مذهبی و عرفانی و سنتی ایران قرار داشته ام، سخنان متضاد و متناقض بسیار شنیده ام، به جایی رسیده ام که دیگر نه حرف روان شناسها را باور می کنم، نه مذهبیان، نه حتی عرفا را... آنقدر دروغ شنیده ام که دیگر حقیقت برایم تقدسش را از دست داده... هر آنچه که می نویسم تراوشات ذهن آشفته ام است که گاه حتی برای خودم عجیب می نماید!! می نویسم تا شاید در این بیرون ریختن ها خودم را بیشتر بشناسم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت توسط دریا |

 

چه بی رحمانه اما صادقانه اعتراض کردی که: «اگر زندگی یک بازیست، پس چرا خودت را دست کم می گیری؟»... آری حق با توست. می دانم که گاهی خودم را بد جوری دست کم می گیرم.. روزگاری که اصلاً چیزی به نام «من» وجود نداشت، تازه چند وقتیست که دارم تلاش می کنم خودم را ببینم، راستش آنقدر نیازهایم را پنهان کرده ام، دردهایم را فرو خورده ام، فریادهایم را در گلو خفه کرده ام، که می بینم دیگر اکنون اصلاً ندای قلبم را از یاد برده ام، دیگر این دل هزار پاره، حرف زدن را فراموش کرده، آخر سالهاست که کسی به حرفهایش گوش نداده...

دارم آرام آرام بیدارش می کنم، اما هنوز به زمان احتیاج دارم، به این سادگیها نیست...

 


فیلمی دیدم از زنده زنده خورده شدن انسانی توسط یک شیر در باغ وحشی در ایران. البته آن شخص پس از بیش از 45 دقیقه دست و پنجه نرم کردن با شیر در قفس و برداشتن زخمهای بسیار عمیق، به مدد پلیسی که بسیار سریع!! خود را رساند و چند گلوله حرام شیر کرد! نجات یافت.. نمی خواهم از حالت تهوعی که با دیدن فیلم پیدا کردم بگویم، نمی خواهم از ندانم کاری پلیس یا ماموران باغ وحش بگویم، اما نمی توانم از ناله های التماس و کمک آن مرد که مدام تکرار می کرد: «تو را به خدا کمک کنید»، «تو را به خدا یک نفر کمک کند» نگویم، صدایش هنوز توی گوشم است، من اما دارم از چشمان دوربین یک موبایل نگاهش می کنم، نمی دانم این موبایل مال کیست؟ نمی دانم این موبایل دست کدام انسان حیوان صفتیست؟ آخر چه کسی می تواند اینقدر پست باشد که بی هیچ تلاشی، بی هیچ احساسی، گوشه ای بایستد و لحظه های جان دادن یک انسان را ثبت کند؟ آهای لعنتی، چطور توانستی؟

 


گله ای دارم از خودم، شاید هم درد و دل است، شاید حتی اعتراف...

با خودم کلنجار می روم که «چرا اینقدر ساده عاشق می شوم آخر؟؟!»

 

 

پی نوشت: هنوز خیلی راه دارم، خیلی راه باقیست تا رها شدن، تا عاشق شدن بی هیچ تمنایی.. آه که من چه خامم، کاش زودتر پخته شوم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386ساعت توسط دریا |

مطالب قدیمی‌تر