من تنها یک خواسته در زندگی دارم و آن کمک کردن به انسانهای دیگر است.. این نهایت لذت و رضایت من از زندگیست. احساس می کنم اصلاً برای این کار آفریده شده ام.. نه حساب بانکی اهمیتی برایم دارد، نه تفریح و خوش گذرانی. گر چه شاید باز، این هم برمی گردد به آن حقیقت که من در تمام عمر، وجود خود را نادیده گرفته ام، اما در هر حال، آنچه که مسلم است آنست که زندگی ام، پیوندی عمیق و نا گسستنی با تمام انسانها خورده است؛ معنای زندگی من انگار، فقط و فقط در تبسم آنان است که تجسم و عینیت میابد.
نمی خواهم فرزندی داشته باشم می خواهم سرپرستی کودکی را به عهده بگیرم، من هنوز به خانواده ام مدیونم، به همه آدمها و اصلاً به «طبیعت»، به هر آنچه که مرا اکنون در این مکان و موقعیت قرار داده است، همه آنچه که 24 سال تمام، در ثانیه ثانیه مسیر زندگی، مرا پا به پا همراه آورده است، همه آنچه که تمام این سالها، با نهایت مهربانی و عشق، در آغوشم داشته است و حتی شده لحظه ای، تنهایم نگذاشته است... آری باید دینم را به همه ادا کنم.
دل آرام سلام هوو جان، چطوری؟
من سلام عزیزم، چه خبر؟
دل آرام عکس سپهر را توی ارکاتت دیدم، تعجب می کنم چرا قبلاً متوجهش نشده بودم..
مغزم سوت می کشد، یک سوت بلند و ممتد و زنگ دار.. از ذهنم می گذرد یعنی در زندگی هر کدام از ما، چقدر چهره ها، تصاویر، منظره ها، الهامات و معجزات وجود دارند که از جلوی چشمانمان رد می شوند، ولی ما آنها را نمی بینیم؟!