لبخند می زند و می گوید: «عجب! خوب البته اشکالی ندارد..» و بعد یکدفعه انگار چیزی یادش آمده باشد می پرسد: «کدام دفترم را خوانده ای؟!» می گویم: «همانی که تویش از مسافرتت به یوگوسلاوی نوشته بودی و اینکه برایت بیشتر شبیه یک مهمانی بود!» اینها را با خنده می گویم که انگار شیوه بدی است؛ سکوت می کند.. دستهایش را در موهایش فرو می برد، کمی چنگشان می زند، و بعد که دستش را پایین می آورد می توانم چهره برافروخته اش را ببینم. هنوز هیچ چیز نمی گوید.. ملتمسانه تکرار می کنم: «ببخشید، ببخشید..» و او همچنان حرفی نمی زند.. ای وای، ای وای.. «اصلاً غلط کردم، نباید می گفتم» که ناگهان به حرف می آید: «نه! کار خوبی کردی گفتی، تو هنوز از خیلیهای دیگر بهتری» و اینجاست که نطقش دیگر حسابی گل می کند: «می دانی آدمها سه دسته اند، یکی کسانی که هیچ وقت کار بدی انجام نمی دهند» توی حرفش می پرم: «مثل تو!» تائید می کند: «مثل من. دسته دوم کسانی که اگر گاهی کار بدی انجام دهند پشیمان می شوند و اعتراف می کنند» «مثل بعضی ها» «دسته سوم کسانی که هر کاری انجام می دهند و هیچ اهمیتی هم نمی دهند، یعنی ککشان هم نمی گزد. اینها دیگر افتضاح اند» «مثل من» «نه تو دسته دومی» «نخیر! نیستم، من افتضاحم» با این حرفها دارم خود زنی می کنم مگر دلش برایم بسوزد ولی نمی سوزد! بیشتر دلم می خواست حالا که اینقدر ناراحت شده، دعوایم کند، حتی کمی سرم داد بکشد، آن وقت من هم تظاهر کنم که دارم می ترسم و خودم را جمع و جور کنم، و کمی بعد، مثل کودک تخس اما در عین حال عزیز دردانه ای که خودش را برای پدرش لوس می کند، یواشکی توی بغلش بخزم.. ولی نه، امیدی به عصبانی شدن او نیست..
هنریته در بالکن ایستاده است، پشتش به من است و دارد سیگار دود می کند. یاد سه نخ پال مالی می افتم که دیروز موقع برگشتن از سر کار توی کیفم انداخته بودم. تنها که می شوم سراغشان می روم. فندکم را بر می دارم و به بالکن می روم. نخستین پک به پال مال، آنهم منتول، رسماً آدم را دیوانه می کند.. ولی خوب از آنجایی که من هیچ گاه در زندگی ام نتوانسته ام از وضعیت موجود به اندازه کافی لذت ببرم، باز به سرم می زند برای کامل کردن عیش، بطری ابسولوت ودکایم را افتتاح کنم. بازش می کنم. بوی خوشایندی دارد؛ بر خلاف الکلهای معمولی که بوی زننده ای دارند.
جامی از توی دکور اتاق پذیرایی بر می دارم و یک پنجمش را پر می کنم. خیلی کم به نظر می رسد ولی خوب ودکا خیلی قوی است. اولین جرعه را که می نوشم، تمام فضای دهان و حلق و مری ام را با خود می سوزاند و پایین می رود. شیرینی کوچکی رویش می خورم و بعد، سه تا شیرینی دیگر دستم می گیرم و با جام تقریباً خالی به کنج بالکن باز می گردم. شیرینی ها را در سر پلاستیکی شیشه مربا، که از آن به عنوان زیر سیگاری استفاده می کنم، می گذارم. حالا سرم گرم شده است و یک سیگار حسابی فاز می دهد. پال مال نیمه سوخته را دوباره روشن می کنم ولی اینبار مثل دفعه پیش دیوانه کننده نیست. لعنتی! همیشه همین طور است. هر وقت می خواهم کاری را بهتر کنم بدتر می شود... خاکستر سیگار را توی سر پلاستیکی شیشه مربا می ریزم، کنار شیرینی ها، وضعیت رقت انگیزی است.. اینکه در خانه ما یک زیر سیگاری پیدا نمی شود هم از جهتی خوب است و هم بد. حوصله توضیح دادنش را ندارم!
کتاب «جهالت» را بر می دارم و می خواهم شروع کنم به خواندن. سرم که داغ باشد تخیلم قوی تر می شود. یاد او می افتم و اینکه چرا نشد که ببوسمش..
می خوانم و می نوشم و دود می کنم. همه اینها خیلی «بد» نیست (آخر توقع من از «خوب» خیلی بالاست) باز یادش می افتم. به این می اندیشم که چقدر خوب است اگر آدم هر از گاهی با مرد مهربان و شریف و باشعوری بیرون برود و او حسابی هوای آدم را داشته باشد و تو بتوانی حسابی شیطنت کنی و او همچنان متین و موقر بماند و تو هی وسوسه شوی بیشتر شیطنت کنی اما او باز فقط به تو بخندد و هیچ کار بیشتری نکند و تو هی خوشحال باشی که این آدم چقدر فهمیده است!
دوباره بر می گردم به «جهالت»، کتابی که او به من غرض داده ولی اصلاْ نمی توانم تمرکز کنم. جمله ها جلوی چشمانم رژه می روند و من دلم می خواهد بنویسم. از بالکن می پرم توی اتاق، دفترم را بر می دارم و بر می گردم. شروع می کنم به نوشتن. نوشتن هم خیلی «بد» نیست! دوستش دارم..
دارم کمی با خودم و خیالاتم و نوشته هایم حال می کنم که ناگهان در می یابم که من به هیچ وجه و هرگز، نخواهم توانست نویسنده شوم، آخر برای نوشتن مجبورم مست باشم و یک دائم الخمر، پس از مدتی، دیگر تخیل و توانایی اش را برای نوشتن از دست خواهد داد..
آه.. دلم به حال خودم می سوزد، و درست در همینجاست که آخرین ته مانده های عیش شبانه ام هم، به طور کامل، نیست و نابود می شود!!
تنها برای خودم و خودش و برای ثبت در تاریخ...
باز بیا باز بیا بغض غزل ساز بیا ناجی آواز بیا من از تن آزاد شده من از تن آزاد شده
شعر کجا شور کجا دخمه کجا نور کجا زنده کجا گور کجا من از تن آزاد شده من از تن آزاد شده