من از مردم همین شهرم، همه شونم دوست دارم چون تقریباً هیچ کدومشونو نمی شناسم
زندگی به زور شبیه قصه نمی شه. شاید اگه قصه رو عوض کنی همه چیز درست بشه
تنها نشسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است
دارم خیالاتمو بیرون می ریزم تا جا واسه تنها واقعیت زندگیم باز بشه
دارم رازهای قدیمم رو برات فاش می کنم تا جا برای راز جدیدم باز تر بشه
خوشحالم
همون قدری که یک آدم الکی خوش، آدمی که خبر خوبی داره ولی کسی رو نداره که بهش خبر بده
این چهار شب خوشبختی واسه یه عمر بس بود
عشقی که تو حس کردی من فهمیدم. سعی می کنم همیشه نگهش دارم
با تو، این شهر همونی نیست که می شناختم
من مردم این شهرو دوست دارم چون یکیشونو می شناسم
گوشه هایی از دیالوگ «شبهای روشن»، فیلمی که امشب بدجوری سر حالم آورد.