تبليغاتX
... - اگه دنیا پر از عاشق نباشه، همون بهتر که این دنیا نباشه

 

عقاید یک دلقک- هاینریش بل

 

«از نظر آنها یک هنرمند همچون زنی است که غیر از ابراز محبت نسبت به مردان کار دیگری بلد نیست و برای رسیدن به هدفش حاضر به انجام هر کار غیر اخلاقی است.»

«گفتم: اسقف، لعنت بر شیطان، مسئله ای که منجر به تولید یک بچه می شود موضوعی نسبتاً بی پرده و صریح است اما هر آنچه شما در موعظه هایتان در مورد این مسئله صریح زیر گوش مردم می خوانید چیزی جز چاپلوسی و ریا نیست. شما تصور می کنید که این جریان یک کثافت کاری خلاف قانون و اخلاق است که بر خلاف طبیعت و تنها به منظور دفاع از خود در زندگی زناشویی به کار گرفته می شود و با این خیال واهی نیاز جسمی را از جنبه دیگر قضیه که با آن ارتباط تنگاتنگ و عمیقی دارد و پیچیده تر نیز هست جدا می سازید اما حتی زنی که به اجبار تن به تقاضای شوهرش می دهد و یا دائم الخمری که برای رفع نیاز نزد فاحشه ای می رود گوشت صرف نیست و در وجود آنها نیز چیزی وجود دارد که در ارتباط با جسم چیزی را تشکیل می دهد که شما قادر به درک چند و چون آن نیستید. شما با این مسئله مثل یک فشفشه سال نو رفتار می کنید در حالیکه ماری مثل یک دینامیت است.»

«اما لئو نمی تواند درک کند، چون او یک فرد واقعگراست. او حتی امروز هم نمی تواند قبول کند که انسان بایستی بعضی کارهای حتی به ظاهر احمقانه را فوراً و بدون تفکر و تعمق انجام دهد.»

«هاینریش سعی می کرد با صدای آهسته برای ماری توضیح دهد که روح موجود زنده ای را که او نتوانسته بود به دنیا بیاورد به چه سرنوشتی دچار خواهد شد. به نظر می رسید ماری متقاعد شده است که کودک -او جنین را اینگونه می نامید- هرگز به بهشت نخواهد رفت، چون غسل تعمید داده نشده است. او دائم تکرار می کرد که طفل درجهنم باقی خواهد ماند و من آنشب برای اولین بار پی بردم که کاتولیک ها چه مزخرفاتی را سر کلاس دینی در مدرسه به بچه ها می آموزند.»

«اما هیچ کس حرف ما را باور نمی کرد. این اشتباه خود ما بود که درباره این لحظه با دیگران صحبت کردیم و قصد داشتیم آن را به عنوان لحظه ای به یاد ماندنی به ثبت برسانیم. می توانستیم خودمان از این واقعیتی که اتفاق افتاده بود لذت ببریم. حرف زدن درباره چنین لحظاتی خود اشتباه محض است و تکرار آن چیزی جز انتحار و خودکشی نیست.»

«لحظاتی وجود دارند که تکرار آنها ممکن نیست. هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت. باید آنها را همان گونه که یک بار اتفاق افتاده اند، فقط تنها به خاطر آورد.»

«هنگامی که اولین سکه داخل کلاهم افتاد ترسیدم: یک سکه ده پفینیکی بود که به سیگارم خورد و باعث تغییر مکان آن تا لبه کلاه شد. سیگار را دوباره سر جایش گذاشتم و به آواز خواندن ادامه دادم.»

 


حس خوبی دارم. اصلاً گور پدر این منطق لعنتی! گور پدر همه حساب و کتاب و دو دو تا چارتا ها.. آخر این لحظه ها و احساسات نابی که من در راه پیروی از قلبم بدست می آورم هرگز قابل قیاس با سود و زیان ظاهری آن بده بستان های عاطفی و چرتکه انداختن های معمولی نخواهد بود. لذتی که در بخشش هست، در ستاندن یافت نمی شود یا لااقل کمتر از آن نیست.

نه، بیش از این تردید نباید کرد، باید اجازه دهیم خداوند از طریق ما دیگران را دوست بدارد و از طریق آنها ما را. باید بدون فکر، عشق بورزیم و بدون ترس، عشق بپذیریم. از خود بپرسیم آیا می توانیم روح مشترک گسترده در این کره خاکی را درک کنیم و بستاییم؟ آیا در برابر منبع لطف بی کران طبیعت کرنش می کنیم؟ بیایید تا آنجا که در توانمان هست عاشقانه زیست کنیم، بی هیچ قید و شرطی..

آری «باید» عاشق بود و به هیچ چیز دیگری نیاندیشید، همین.. بزرگترین راز زندگی همین است..

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت توسط دریا |