حالا ماههاست که رفته است... جای خالیش را شدیداً احساس می کنم. انگار اصلاً این گوشه ای از وجود من است که حالا خالی شده. گرچه رابطه ما آنقدرها فرصت پیش رفتن نیافت، گر چه روح هایمان هنوز آنطور که باید و شاید به همدیگر رخنه نکرده بود، ولی با همه اینها، حقیقت رفتنش، مرا در مکان و زمان گم کرده است. و من چه ساده دلم را تسلیم می کنم. چون بادکنکی، خود را به دست باد سپرده ام و با هر نسیم حتی ملایمی، بالا و پایین می روم. گویی روبان قرمزی که تا به حال مرا به زمین وصل کرده بود پاره شده و کاری هم از دست کسی ساخته نیست.
می خواهم شبها آنقدر کتاب بخوانم که از حال بروم، آنقدر بنویسم تا مگر خود گمشده ام را بازبیابم، و فردا صبح که از خواب برخاستم، عاشق نخستین انسانی شوم که بوی خوش زندگی می دهد.