سوار می شوم. گوشه خلوت قطار، توی صندلی فرو می روم، سرم را به دیوار واگن تکیه داده ام و چشمانم بسته است. می ترسم بازشان کنم مگر قطره اشکی بی اراده من پایین بلغزد. تمام تلاشم را می کنم تا از خوشحالی، وسط این جمعیت، فریاد نکشم. از صمیم قلب و با تمام وجود، آرزو می کنم ای کاش این ملاقات ها ادامه پیدا کند. ای کاش میل شدیدی که من در همین نخستین دیدار نسبت به او احساس می کنم را، او هم پیدا کند. لحظه ای از سرم می گذرد اگر می توانستم برای همیشه در این شهر بمانم، درس بخوانم و کار کنم و گاه گاهی هم او را ببینم و به یاد می آورم که تا دیروز، آمریکا، تنها هدف زندگیم بود. از پنجره به بیرون چشم می دوزم، لبخندی روی لبانم نقش می بندد، چرا که می بینم: با او، این شهر، همانی نیست که می شناختم.. و حالا می دانم نامش چیست، «کلاریس»، یازده سالش است، از مشکل بغرنج خانوادگی رنج می برد و علاقه چندانی هم به ریاضیات ندارد. من اما تصمیم دارم که علاقه مندش کنم. اینها تمام آنچیزی است که از او می دانم. به علاوه آنکه بسیار آرام است و معصوم و دوست داشتنی، آه، و البته شکننده. باید خیلی مراقب باشم. با خودم قرار گذاشته بودم امروز، عاشق نخستین انسانی شوم که «بوی خوش زندگی» می دهد. حال، چه معجزه قلمداد کنم اش چه سرنوشت، این بوی خوش را استشمام کرده ام، البته نه از انسانی، نه حتی از کلاریس، بلکه از خود خود «زندگی». من امروز خودم را در «قلب» حیات پیدا کردم، گره خورده با تمام «عظمت» این هستی...
خداحافظی می کنیم و غرق در افکارم به طرف ایستگاه راه می افتم. لحظه لحظه این دیدار در برابر چشمانم است. شک ندارم که امشب را با همه جزئیات آن، تا ابد به خاطر خواهم داشت. چرا که این، آغاز آشنایی ما بود. قطارم وارد ایستگاه می شود.
در تمام مدت بسیار نزدیکم نشسته است. احساس می کنم انگار کاملاً در آغوشم است. گوشش با دقت به من است، هر از گاهی در تائید حرفهایم، به آرامی سر تکان میدهد و من تعجب می کنم که با وجود لهجه غریبم، چطور همه حرفهایم را می فهمد.
به هم معرفی می شویم. با دستپاچگی نگاهی به من می اندازد اما به چشمانم زل نمی زند. در عوض سرش را پایین انداخته و دنبال یک صندلی برای نشستن می گردد. هر دو آنقدر هول شده ایم که حتی فراموش می کنیم اسم یکدیگر را بپرسیم.

اکنون، خویشتن گمشده من، چون قطره ای ناچیز، اما در پیوند با شور بی کران دریای زندگی، حقیقت وجود خود را فریاد می زند. آری من همان قطره کوچکم که چون با دریاست، دریاست!!