خبرش را که می شنوم پاک قاطی می کنم. آخر مگر خبر رفتن را اینطوری می دهند؟!
برای آخرین بار، روبرویش نشسته ام، تنها نیم ساعت فرصت دارم تا هضم کنم دارد ترکم می کند و در این سی دقیقه، باید خداحافظی هم بکنیم. سراپا نگاه شده ام تا تک تک اجزاء چهره شیرین اش را با همه جزئیات آن در خاطرم حک کنم. نمی دانم چه بگویم. فقط می توانم در آغوش بگیرمش که ناگهان تمام خاطرات مشترکمان به ذهنم هجوم می آورند. وای، چه روزهایی خوبی در کنار هم گذراندیم، تازه داشتیم همدیگر را می شناختیم، اولین ملاقتمان را یادت هست؟ یا شبهای امتحان که تا صبح درس می خواندیم؟ شب دیگری که رفتیم فلان پارک، فلان رستوران، همه آن حرف هایی که زدیم؛ تو از عاشقانه هایت برایم تعریف می کردی و من از دل واپسیهایم، تو از دغدغه هایت و من از تجربه هایم. تو روح قشنگی داشتی و من روح های قشنگ را می پرستیدم.
«خوب دیگه، همیشه مراقب خودت باش، دلم خیلی برات تنگ می شه.. خداحافظ»
«خداحافظ»؟ همین؟! یعنی باید انتظار داشت همه چیز با گفتن این جمله لعنتی به خوبی و خوشی تمام شود؟ باز باید چقدر تلاش کنم تا زمان ادای این جمله پایانی، اشک توی چشمانم حلقه نزند؟ «واسه همیشه که نمی رم، یعنی خوب برای تعطیلات بر می گردم» می خواهی همه چیز را عادی جلوه دهی اما خودت هم خوب می دانی که اینها دروغی بیش نیست و هرگز بعد از این خداحافظی، سلام دیگری در کار نخواهد بود. به من یادگاری می دهی تا همیشه به یادت باشم. بدون اینها هم تا ابد در خاطرم خواهی بود اما با اینها، هر وقت چشمم بهشان بیافتد، غصه ات را می خورم. لعنت به فاصله، لعنت به سفر، لعنت به این دنیای لعنتی که تا میایی بادبادک سرگردان وجودت را به دلی گره بزنی، طوفان به پا می شود و روبان قرمزت را با خشم، از هم می گسلد..
برایم نوشتی:
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی.. ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود
دیر می شود
لحظه رفتن پرسیدی گاه می اندیشی وقتی که هر آغاز، به یقین، روزی پایان خواهد یافت، اصلاْ چرا شروع کنیم؟ من مبهوت تر از این حرفها بودم که پاسخت را بدهم، تو بی قرار تر.. آری دیگر وقت رفتن است، حرفهای ما هنوز ناتمام.. تو را سفر به کجا می برد؟!
دوستی برایم نوشته: «آیا میشود اینجا بقیه هم اعتراف کنند؟ حس می کنم اینجا مثل اتاقک داخل کلیساست... در را باز میکنم. وارد می شوم. در را پشت سرم می بندم. روی صندلی می شینم، دریچه ی کوچک باز میشود و من اعتراف می کنم:...»