کمی دیر می رسم، فقط به فکر برنامه ام و راستش اصلاً حواسم نیست چه کسی را در آنجا خواهم دید.. لبخند شیرینی که با دیدنم روی لبش نقش می بندد و برق چشمانی که تنها من می بینم، مرا یاد دیدار قبلیمان می اندازد. به خاطرم می آید که آنروز چقدر بحث کردیم، چه حرفهای قشنگی زدیم، و موقع خداحافظیمان، چقدر خوشحال بودم که چنین دوستی یافته ام.. از خودم شرمنده می شوم که چطور بعد از گذشت دو هفته، کاملاً فراموشش کرده بودم.. در طول جلسه چند بار نگاهمان با هم گره می خورد و من دلم می خواهد کاش کنار او نشسته بودم. آخر برنامه، مشغول بحث با دیگران شده ام که سراغم می آید، می گوید می خواسته برایم یک سی.دی. و کتاب بیاورد اما فراموش کرده است. می گویم باشد برای دفعه بعد.. و چیز بیشتری به ذهنم نمی رسد.. پیش بقیه بر می گردد و من بدون خداحافظی، می روم.
I have a dream, a song to sing
To help me cope with anything
If you see the wonder of a fairy tale
You can take the future even if you fail
I believe in angels
Something good in everything I see
I believe in angels
When I know the time is right for me
I'll cross the stream - I have a dream