تبليغاتX
... - سمفونی مردگان

 

خواب اپتیموس مرحوم را می بینم. روی مبل اتاق پذیرایی، پشت به ایوان نشسته و با هیجان در حال حرف زدن است. برای دیگران توضیح می دهد که «ببینید! شما باید خودتان دست به کار شوید و موقعیتی فراهم کنید تا هر دو نفری که فکر می کنید همدیگر را دوست دارند و به هم می آیند با یکدیگر آشنا شوند. خداییش این دیگر چه اوضاعی است. هیچ کسی هیچ غلطی نمی کند! زندگی تان بدجوری سوت و کور است، خودتان حالیتان هست؟» در خواب فکر می کنم خداوکیلی هم از وقتی او رفته، انگار همه جا را خاک مرده پاشیده اند! به هر حال اپتیموس از آن دنیا برگشته، الان روی مبل لمیده است و تلاش می کند تحرکی در این آدمیزادان پدید آورد. بعد یکدفعه رو به من می کند و می گوید: «مثلاً همین «دریا» با «ماکسیموس»..» «هان؟ چی؟» مات و مبهوت مانده ام، هه هه.. راستی غافلگیر شدن توی خواب، جداً چیز دیگریست!!

اما آخر این «ماکسیموس» دیگر سر و کله اش از کجا پیدا شد؟ من اگر تا حالا به تک تک عناصر ذکور دور و برم، تمام هم کلاسی هایم، هم کلاسی های هم کلاسی هایم، حتی دوست پسر دوستانم!، و اصلاً تک تک عابران پیاده و سواره توی شهر، فکر کرده باشم، ماکسیموس هرگز به مخیله ام خطور نکرده بود..

بالاخره از خواب بیدار می شم.. اووه یک روز دیگر در تنهایی..

الان فردا شب شده است. مشغول کارهای خودم ام، سرم را که بلند می کنم، هنریته را می بینم که دقیقاً روی همان مبل اپتیموس لم داده، رو به من می کند و می پرسد: «هی Sea ! تو تا به حال هیچ وقت به دوستی با «ماکسیموس» فکر کرده ای؟!»

مرا برق سه فاز می گیرد، چشمانم لحظه ای سیاه می شود و قلبم برای یک دقیقه کامل، تپیدن را فراموش می کند.. اما بالاخره بعد مکثی طولانی، می توانم با تظاهر به بی اعتنایی بپرسم: «هوم؟ کی؟ او اصلاً چطور آدمیست؟» لبخند می زند و پاسخ می دهد: «خیلی شبیه تو!!»..   

 

و فردا صبح که به طور اتفاقی پسرک را در آسانسور!!! می بینم، دیگر یقین پیدا می کنم که حتماْ خبری هست! آری، چیزی به نام «وصیت ارواح» وجود دارد!

 

Be a dreamer,  be a fool . .  Come and break all this rules


 

+ نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت توسط دریا |