مخلوطی از حیرت و ترس و تعجب.. دارم ارکات دوستان قدیمی ام را نگاه می کنم. MIT!! این دیگر اصلاً باورم نمی شود. یعنی دخترک حالا MIT است؟! البته خیلیهای دیگر هم اروپا و امریکا هستند و در دانشگاههای بسیار معتبر.. آنها که زمان دبیرستان المپیادی شدند و بعد لیسانس بدون کنکور شریف، همگی پر کشیدند.. آبشار نیاگارا، بارانی قرمز پوشیده و می خندد، عنوان عکسش هست: «قدرت خدا».. دختران مذهبی در آمریکا هم روسری با بلیز دامن پوشیده می پوشند. از برج بلندی در شیکاگو منظره شب شهر را نشان می دهد..
راستش کمی ترس برم می دارد. می بینم آن زمانها که المپیاد مد بود، ما ساده ترینش را که به نظرمان فیزیک بود انتخاب کرده بودیم و برای خالی نبودن عریضه سر کلاسهایش حاضر می شدیم. البته که ما به جایی نرسیدیم و هم کلاسیهایمان، طلایی های ریاضی و شیمی و کامپیوتر شدند. در انتخاب رشته دانشگاه، پس از یک بار خوردن سر به سنگ، ساده ترین رشته ممکن را برگزیدیم که مگر ذهن مبارک آزرده نشود. در خود دانشگاه، از اینکه می توانستیم شب امتحانی درس بخوانیم و نمره خوب هم بیاوریم حسابی مغرور بودیم. از تمام آن چهار سال، چیزی جز کلاس دودر کردن و خیابان گردی و پسر بازی (و اندکی کتاب و مجله و روزنامه) به خاطر نداریم و آخر سر هم با انصاف تمام اقرار کردیم: «درِ این دانشگاهی را که ما شاگرد اول هایش هستیم، باید گِل گرفت»
تا زد و دری به تخته ای خورد و جداً نفهمیدیم چطور، پذیرش گرفتیم. با زبان دست و پا شکسته، شاد و شنگول راهی ولایت غریب شدیم و تا حالا هم انگار هنوز لو نرفته ایم. اما آخر تا کی؟ یکبار جستی ملخک، دو بار جستی.. بالاخره یکروز این خوشیها تمام خواهد شد. من از آن روز می ترسم. روزی که بخواهم سر کار بروم، یا که برای ادامه تحصیل (شتر در خواب!!) به دانشگاه معتبری (پنبه دانه؟!) بروم و بعد گندش در بیاید. راستش کلاً از آینده می ترسم، خیلی دلم می خواهد بالاخره یک روزی یک غلطی بکنم، به قولی، دیگر انگل جامعه نباشم، اما نمی دانم چطوری.. خیلی هم دلم می خواهد بروم آمریکا، مثلاً MIT!!! آنرا هم نمی دانم چطوری!!
اصلاْ همه اش تقصیر این ارکات لعنتیست که توش فقط خبرهای نا امید کننده ی ازدواج هم دوره ای های سابق! و مهاجرت و عکس های خوشگل خوشگل است.. باید قبل از هر چیز، ارکات را سر به نیست کرد!