همیشه کسی هست..
قدیما که هنوز مدرسه می رفتم، اوایلی که داشت آرام آرام سوالهایی در ذهنم پدید می آمد، وقتی که نخستین پوست اندازی های زندگیم آغاز شده بود و مثل کودک تازه متولد شده ای داشتم چشمانم را می گشودم، دیدم که فرشته کوچکی در کنارم نشسته است، روی نیمکت مشترکی با من. سال دوم دبیرستان بود و تجربی ها و ریاضی ها از هم جدا شده بودند. دوستان هر دوی ما در آرزوی پزشکی رفته بودند و تقدیر این بود که از آن گروه چهار نفره، ما دو تا، در کلاس ریاضی کنار هم بنشینیم. فرصت زیادی احتیاج نداشتم تا بفهمم که «باران»، خاص ترین دختر مدرسه است و صمیمیت و پیوند عمیقی که بین ما پدید آمد، برای ذهن کنجکاو من، مامن اطمینان بخشی بود. هر روز، صبح تا شب با هم بودن می دانید یعنی چه. حتی شده شب تا صبح، روی پروژه هایمان کار می کردیم، ایده های عجیب و غریب، کارمان به جایی رسیده بود که در فکر به تله اندختن نور بودیم! روح مشتاقمان تشنه آموختن بود و ما پیش می رفتیم، بی هیچ ترسی..
باران که رفت، بدجوری به هم ریختم، آن سال بدترین خاطره زندگیم بود.. تا اینکه بالاخره منهم راهم را انتخاب کردم. و اینبار دیگر انسان جدیدی شده بودم، دست از بازیگوشی و خیال پردازی برداشتم و چسبیدم به درس، اگر دلم می خواست می توانستم در هر کلاسی بالاترین نمره را بیاورم و این یعنی همه چیز.. اینبار چند سالی نیاز بود تا باز بفهمم راهم کج شده است، دوباره به هم ریختم، بد تر از گذشته، همه چیز داشت از هم می پاشید، برای نخستین بار F گرفتم، حذف پزشکی پشت حذف پزشکی، این در و آن در زدن، این گروه و آن گروه، تاریخ و فلسفه و جامعه شناسی و فلان و فلان.. آغاز خیابان گردیها، تجربه و تجربه، بیشتر تشنه شدن، رکورد گذاشتن برای پیش قدمی در هر حماقت جدید، با سحر فکر می کردیم خوب چه کاری را هنوز تجربه نکرده ایم؟! و انگار دیگر چیزی نمانده بود.. خیالمان راحت شد!! و ایندفعه، بعد از تمام آن تجربیات، وقتی به یقین رسیدم که «همه» اینها برای من «هیچ» است، نوبت تقاص پس دادن رسید.. تقاص تمام اشتباهات، تمام ندانم کاریها، روح هایی که آزرده بودم و از همه بدتر روح رنجیده خودم.. به همه شان بدهکار بودم و سپهر چه خوب مرا فلک کرد.. او وکیل همه نا حقی هایی بود که در حق دنیا و خودم کرده بودم.. و در آخر هم، کارش که تمام شد، دستانش را به هم زد و آرام گفت: یک وقت نروی و همه چیز را فراموش کنی! و من گفتم: چشم! گر چه می ترسیدم بدون او باز گم شوم، اما دل به دریا زدم و پا به دنیای جدیدی گذاشتم، همان یکی دو سال درس خواندن به دادم رسیده بود و به اتکای آن نمرات زدم بیرون.. بی هیچ پیش زمینه ای، نه آشنایی داشتم، نه دوستی، نه تا به حال از تهران و شمال پا فراتر گذاشته بودم و نه هیچ تصوری از چنین فاصله ای داشتم. و حالا اینجایم، در قلب تکنولوژی و تمدن و آزادی، در نهایت رفاه و امنیت، و هنوز گم نشده ام!! البته به گمانم!
و باز چشمانم را که می گشایم، دخترکی را می بینم که در کنارم است، کسی که حرف زدن با او مرا سبک می کند، کسی که معنای «پریدن» را می داند، «شور» را می شناسد و به من جرات می دهد.. آری همیشه یاوری خواهد بود، اگر طالب باشی، یک نفر که مراقب باشد تا تو گم نشوی، البته «اگر» بخواهی. و اثر این انسان های استثنایی زندگی، تا ابد در روحمان حک خواهد شد. آه که ما چقدر به آنها مدیونیم.
اینها را نوشتم به دو دلیل، یکی چون این دخترک نازنین، امروز حسابی مرا سر حال آورده بود و چقدر دلم می خواست بپرم بغلش.. دیگر اینکه امشب احساس می کنم دلم بدجوری برای «باران» تنگ شده، خیلی وقت است که صدایش را نشنیده ام و خوب کمی هم نگرانشم، می دانم سرش خیلی شلوغ است ولی..