تبليغاتX
... - سر گیجه

 

دخترکی که این روزها سنگ صبورم شده بود، حالا خودش دچار بحران روحی شده، تصمیم گرفته برای مدتی کنج عزلت اختیار کند.. با اندوه به من می گوید: «به هم ریخته ام دریا! بدجوری!» و من می بینم که جایمان دارد عوض می شود، حالا این منم که باید هوایش را داشته باشم، مراقبش باشم و در گذر از این مرحله دشوار، شانه به شانه اش باقی بمانم..

می دانستم، از اولش می دانستم که این رابطه هم، دیر یا زود وارونه خواهد شد.. گرچه این اصلاً مهم نیست، آنچه که آزارم میدهد آنست که هر چه نگاه می کنم، کمتر ایرانی ای دور و برم می بینم که بداند دقیقاً از زندگیش چه می خواهد، پای حرف هر کسی که می نشینم بر سر دوراهی خودش گیر کرده، بعضی ها دیگر کشش و میلی به ادامه مقطع درسی بالاتری ندارند، مشکل سربازی، مسئله اقامت، دوری از خانواده، تنهایی، سخت تر شدن کار و درس در مقایسه با گذشته (متاسفانه ما ایرانیان هنوز در توهم باهوش ترین ملت دنیا بودن و چنین و چنان، داریم غوطه می خوریم و اصلاً حالیمان نیست دنیا چه خبر است) مدام در سرشان چرخ می خورد و نمی توانند تصمیم بگیرند. برای ایرانیانی که به تنهایی و برای ادامه تحصیل بیرون می زنند، مقیاس های دنیای جدید آنقدر ناگهان بزرگ می شود که اگر ندانی به دنبال چه آمده ای، بدون شک در آن گم خواهی شد. در برابر کسی که با هزار بدبختی توانسته پذیرشی بگیرد، ویزایش را با نذر و نیاز بدست آورده و معمولاً با تصوراتی بسیار گنگ و مبهم، کوچ کرده، شرایط جدید سرگیجه آور است. حالا او دیگر می تواند به راحتی به هر کدام از کشورهای دنیا سفر کند، می داند که بیرون از ایران، همه جا مثل هم است، همه جای دنیا «مک دنالد» هست، می توان با «مستر کارت» خرید کرد و اگر انگلیسی بدانی کارت بالاخره یک جوری راه میافتد. حالا او باید تصمیم بگیرد در چه کشوری زندگی کند، مقطع تحصیلی بعدیش را از بین گزینه های بسیار زیاد موجود، کچا انتخاب کند و هزاران راه دیگر برای زندگی پیش روی خود می بیند و اینها، جوان حرف گوش کن عزیز دردانه ی دیروزی را، دستپاچه می کند (البته اگر دیگر از زیر پر و بال والدینش خارج شده باشد که اکثراْ همین طور است و اینکه خانوده اش در ایران هم، نمی توانند  او را راهنمایی چندانی کنند.) مسئله ازدواج (مخصوصاْ برای کسانی که می خواهند شریک زندگیشان ایرانی باشد) موضوع بغرنج دیگریست. (مثلاْ مگر چند دختر یا پسر مجرد ایرانی در مارسی زندگی می کنند؟) و هزار و یک چیز دیگر..

گر چه معمولاً زمان می تواند بعضی از این مشکلات را حل کند اما آخر «جوانی از دست رفته» چه می شود؟

 


راستی جواب معمای قبلی این بود که به نفع شماست اگر به حرف مجری گوش کنید و انتخابتان را عوض کنید، اینطوری شانستان دو برابر می شود!! چندین راه حل ریاضی هم برای آن و جود دارد که یکی از آنها را اینجا مطرح کنم. باز هم اگر قانع نشدید یا اگر واقعا مشتاقید ببینید چطوری، سه عدد شکلات (یا خودکار یا..) متفاوت بردارید و مسابقه را برای خودتان چندین بار اجرا کنید، در نهایت تعجب به جواب خواهید رسید.

 

 

 

راستش این سوال را نوشتم تا یادتان بیاورم که ما انسانها هنوز بدجوری اسیر کلیشه های ذهنیمان هستیم، این مسئله را میشد با روشی بسیار ساده (اصلاً رسم تمام حالات) حل کرد اما هیچ کداممان حوصله کاغذ و قلم برداشتن نداشتیم!! می دانید چرا؟ چون آنقدر از جواب خودمان مطمئن بودیم، آنقدر به هوشمان اعتماد داشتیم که اصلاْ دلیلی برای اینکار نمی دیدیم..

 

 

+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت توسط دریا |