حالم بد است.. این استرس پدر سوخته ول کن نیست.. یک میان ترم اپن بوک دارم.. چون کتاب باز است نمی دانم کجا را بخوانم، اصلاً بخوانم؟ این که نمی آید، اگر آمد هم پیدایش می کنم.. الگوریتم ها طولانی و گیج کننده اند، به سادگی با هم اشتباه می شوند و خلاصه باید خیلی تمرین داشت تا بتوان روش درست را سریع پیدا کرد، تمرین را هم که در این چند ساعته نمی شود خلق کرد، نتیجه آنکه دفتر دستکم را گذاشته ام کنار، دارم چیز می نویسم! این یعنی همان Give up کردن.. من استاد Give up ام! هر وقت می بینم رسیدن به قله افتخار غیر ممکن است Give up می کنم..
پی نوشت: صبر کن ببینم! بار اولم نیست که امتحان دارم و آمادگی ندارم و شدیداً استرس دارم!! چطور همیشه می گذارم کار به اینجا بکشد؟ تمام این هفده سال درس خواندن (شوخی نیست ۱۷ سال!!) داستان همین بوده است.. شبهای امتحان انگار چند سال پیر تر می شوم.. آی خداوندا!! پینوکیو آدم شد ما نشدیم!!!
پی پی نوشت: اولین سوال را که نتوانستم حل کنم به سرم زد بلند شوم، ورقه سفید را تحویل بدهم و بزنم به کوه و کمر!!! (Give up؟!!) اما دیدم که عرضه اش را ندارم! پس رفتم سراغ سوال دوم!

خوب این بار هم به خیر گذشت.. گرچه سر جلسه داشتم عین بید می لرزیدم، مغزم هنگ کرده بود و لپم داشت آتش می گرفت، اما ناخودآگاهم، به مدد نیروهای غیبی، سر و ته قضیه را هم آورد تا دوباره، همه دلشوره ها، ناخن جویدنها و مثل سگ!! از ترس لرزیدنها، برود تا شب امتحان بعدی!!!!!!!